از صبح نهم اسفند تا آخرین بدرقه؛ روایت خبرنگار پانا از وداع با رهبر انقلاب
اصفهان(پانا) - صبح نهم اسفند، خبر شهادت رهبر انقلاب همچون صاعقهای بر ایران فرود آمد؛ خبری که در نخستین ساعات، باورش برای بسیاری ممکن نبود. از همان شب، خیابانها و میدانهای شهرهای ایران شاهد تجمع مردمی شد که برای ابراز اندوه و تجدید عهد گرد هم آمده بودند. اکنون پس از بیش از صد شب دلدادگی و داغ، روایت خبرنگار پانا از لحظههای وداع و تشییع رهبر انقلاب، روایت اشکها، اتحاد و حماسه ملتی است که در بدرقه رهبر خود، یکی از ماندگارترین روزهای تاریخ معاصر ایران را رقم زد
به گزارش خبرگزاری پانا از اصفهان، محدثه سادات طباطبایی خبرنگار پانا در وصف تشییع قائد امت شهید یادداشتی را تقدیم مردم داغدار ایران و جامعه اسلامی کرد که به شرح ذیل است.
از صبح نهم اسفند، هر جا میرفتم فقط یک جمله شنیده میشد؛ «مگر میشود؟» هیچکس باور نمیکرد. خبر شهادت رهبر انقلاب آنقدر سنگین بود که حتی تکرارش هم سخت بود. اما واقعیت، تلختر از آن بود که بتوان از آن فرار کرد. از همان شب، ایران دیگر شبیه قبل نبود. بیش از صد شب، در تمام استانها و شهرهای کشور، مردم خودجوش گرد هم آمدند. پیر و جوان، زن و مرد، کودک و نوجوان؛ همه آمده بودند تا بگویند این داغ، داغ یک خانواده نیست، داغ یک ملت است.
سالها پیش، رهبر شهید گفته بود روزی خواهد رسید که مردم ایران مأیوس میشوند. آن شبها، با چشم خودم معنای آن جمله را دیدم. میان جمعیت قدم میزدم؛ اشکها، سکوتها و بغضهایی که اجازه حرف زدن نمیدادند، از هر سخنرانی رساتر بودند. اما در دل همان اندوه، چیزی پررنگتر دیده میشد؛ اتحاد ایران.
تشییع شهدای جنگ را هرگز فراموش نمیکنم. هنوز تصویر کودکان محله خانه اصفهان از ذهنم پاک نشده است؛ جمعیتی که برای بدرقهشان آمده بود، نشان میداد این ملت، فرزندانش را تنها نمیگذارد.
روزها گذشت تا خبر رسید مراسم وداع و تشییع رهبر انقلاب در تهران برگزار میشود و پس از آن پیکر ایشان به قم، کربلا، نجف و در نهایت مشهد منتقل خواهد شد. آن لحظه بود که انگار همه تازه فهمیدیم نهم اسفند چه بر سر ایران آورده است. در روزهای جنگ، همه میگفتند بعد از پایان نبرد برای پدرمان گریه میکنیم. حالا وقت همان گریه رسیده بود.
شب نخست وداع در مصلای تهران، حال و هوایی داشت که با هیچ واژهای نمیتوان توصیفش کرد. مگر میشود مراسم صبح باشد اما مردم از ساعت دو بامداد پشت درهای مصلی منتظر باشند؟ وقتی درها باز شد، هر کس از پلهها پایین میآمد و چشمش به پیکر رهبر میافتاد، دیگر اشک امانش نمیداد. خبرنگار، تصویربردار، مسئول، نیروهای اجرایی و مردم؛ هر کس در گوشهای آرام اشک میریخت. سکوت آن شب، از هر فریادی بلندتر بود.
روز دوم، نماز بر پیکر رهبر اقامه شد. هیچوقت تصور نمیکردیم روزی برسد که به جای آنکه پشت سر رهبر نماز بخوانیم، بر پیکر او نماز بخوانیم. پرچمهای خونخواهی، نوحهها و حماسهخوانی مردم، وداع را به صحنهای تبدیل کرده بود که تاریخ آن را فراموش نخواهد کرد. شب آخر وداع، انگار مردم دیگر باور کرده بودند که این آخرین شب حضور رهبر در تهران است. اشکها رنگ دیگری داشت. هر کس با خودش زمزمهای داشت؛ زمزمهای از امید به روز بازگشت در رکاب حضرت ولیعصر(عج).
دوشنبه، روز تشییع تهران فرا رسید. ساعت پنج صبح که وارد مترو شدم، دیگر جایی برای ایستادن نبود. هر واگن، مملو از جمعیتی بود که از ساعتها قبل راه افتاده بودند. بعضیها از دورترین شهرهای کشور آمده بودند؛ فقط برای آنکه یک بار دیگر بدرقهات کنند.
در طول مسیر، هر قدم با اشک همراه بود. موکبها بیوقفه از مردم پذیرایی میکردند. قاب عکسهایی که مردم با گل آذین کرده بودند، در دست هزاران نفر دیده میشد. پرچمهای ایران و پرچمهای عزاداری، در کنار هم موج میزدند. هیچ تصویری نمیتواند عظمت آن جمعیت را روایت کند. تهران، آن روز، سراسر اشک بود. وقتی به میدان آزادی رسیدیم و پیکر شما و اعضای خانوادهتان را دیدیم، انگار دنیا بر سرمان خراب شد. قرار بود ما جانفدای شما شویم، اما شما جانفدای ما شدید.
اما تهران، پایان وداع نبود. وقتی خبر رسید که پیکر مطهر رهبر انقلاب برای تشییع به قم منتقل میشود، بار دیگر سیل جمعیت راهی شهر کریمه اهلبیت(س) شد. قم، حال و هوای دیگری داشت؛ شهری که سالها درس، مبارزه و مرجعیت را در خود دیده بود، اینبار میزبان آخرین وداع با رهبرش بود.
از نخستین ساعات بامداد، خیابانهای منتهی به حرم حضرت معصومه(س) مملو از مردمی بود که آمده بودند آخرین سلام را بدهند. پیر و جوان، طلبه و دانشجو، خانوادهها و زائران، همه در کنار هم ایستاده بودند. هر بار که نگاهها به پیکر رهبر میافتاد، بغضها میشکست و اشکها بیاختیار جاری میشد. صلوات، نوحه و زمزمه دعا در سراسر مسیر تشییع پیچیده بود و قم نیز، همچون تهران، یکی از تاریخیترین روزهای خود را رقم زد.
وقتی مراسم قم به پایان رسید، مسیر وداع رنگی دیگر گرفت. پیکر رهبر انقلاب راهی کربلا و نجف شد؛ گویی پس از یک عمر خدمت به اسلام و انقلاب، اینبار میهمان حرم سیدالشهدا(ع) و امیرالمؤمنین(ع) شده بود. آنجا، پیش از آنکه میلیونها عاشق در ایام اربعین راهی این مسیر شوند، تو نخستین زائر اربعین بودی؛ زائری که سفرش دیگر بازگشتی نداشت و بدرقهاش را ملتی داغدار تا آستان قدس رضوی ادامه داد.
نوشتن برای تو سخت است. قرار بود روزی برای دیدار نوجوانان بیایم و گزارش آن دیدار را بنویسم. قرار بود روایتگر لبخندها و سخنانت باشم. اما تقدیر، مسیر دیگری نوشت. دست تقدیر خواست اولین و آخرین روایت من از تو، روایت وداع باشد.
ارسال دیدگاه