آموزش و پرورش در منظومه فکری رهبر شهید انقلاب؛
رایحهای که در اُمّت پیچید
تهران (پانا) - همزمان با آیین بدرقه و تشییع پیکر مطهر رهبر شهید، حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی حسینی خامنهای (رضوانالله تعالی علیه)، این مرکز مجموعهای از یادداشتها، دلنوشتهها و خاطرات اعضای شورای معاونان وزارت آموزش و پرورش را با عنوان «آموزش و پرورش در منظومه فکری رهبر شهید انقلاب» منتشر میکند.
در ادامه، یادداشت صادق حسینزاده ملکی، معاون پرورشی و فرهنگی وزارت آموزش وپرورش را میخوانید.
بسم الله الرحمن الرحیم
باری، در این روزها که کشور، سراپا، پیکری واحد شده است و از هر شهر و دیاری، موجی سر بر میآورد و به موجی دیگر میپیوندد، رایحهای در هوا معلق است که چشم آن را نمیبیند و مشام، آن را انکار نمیتواند. صاحبِ آن عطر رفته است؛ اما عطر، خود، در همهجا پیچیده - چنانکه گویی شیشهای شکسته و آن رایحه که سالیان در خلوتِ خود میآرمید، اکنون از هر رخنه بیرون تراویده و بر جانِ شهر نشسته است. و من، گم در این انبوهِ سرها، درمییابم که این معما را جز از دریچهی همان نگاهی که او خود بر کارِ تربیت افکنده بود، نتوان گشود.
که او را با مکتبخانهای دیوار به دیوار سر و کار نبود؛ کلاسِ او پهنهی یک امّت بود و شاگردانش، یکایکِ آحادِ این مردم. مربّی، بود، آری؛ اما مربّیِ اُمّت. و درسِ چنین مربّیای را نمیتوان بر لوح نوشت و در حافظه سپرد و در ورقهی امتحان بازپس داد؛ زیرا آنچه او میآموخت نه دانستنی، که بوییدنی بود؛منشی، حالتی، شمیمی که آدمی آن را در نفس فرو میبَرد بیآنکه بداند، و رفتهرفته خودْ بدان آغشته میگردد. تعلیمی که از راهِ گوش میگذرد، با خاموشیِ گوینده رنگ میبازد؛ اما آن رایحه که در ژرفای جان نشسته باشد، درست در غیابِ صاحب عطر است که سر برمیکشد و خویش را عیان میکند.
و اینک، دیده در همین جماعت میگردانم. اگر آن باورِ او را به یاد آری - که مربّی، نسلی را میپرورَد و میسازد- دیگر این ازدحام را انبوهی سوگوار نخواهی خواند، بل هر چهره را شیشهای خواهی دید که ذرّهای از آن عطر در خود نهفته دارد؛ و این همه، بر روی هم، همان رایحهاند که اکنون، تنپوشِ آدمی به تن کرده و بر سنگفرشِ خیابان روان است. اُمّتی که برانگیخته شده است؛ و مگر بعثت جز این است که چیزی خفته، ناگهان به پای خیزد؟ اینان حاملانِ آن منشاند؛ نه آنکه کسی در آن روز چیزی بدیشان بخشیده باشد، که آنچه سالها در نهانِ ایشان میپایید، امروز، در هنگامهای سرنوشتساز، از پرده به در افتاده است. آن مفهومِ عزیزِ او، «هویت»، اینجاست که پیکر مییابد: نه شعاری بر زبان، که شمیمی در جان؛ همان که آدمی را از وادیِ سستی و انحراف دور نگاه میدارد، زیرا کسی که بوی خویش را میشناسد، در بوهای بیگانه گم نمیشود.
و رازی هست که کارِ چنین تربیتی را از هر کارِ دیگر جدا میکند: که آن رایحه، در حبسِ شیشه، مشام را نمینوازد. عطرِ سربسته را کسی درنمییابد؛ باید که در شکسته شود تا فضا از او آکنده گردد. از این روست که قدرِ مربّیانِ راستین را دیرآشنا میمانیم و او را عمری از این دیرآشنایی و کوچکشماری شکوه بود. اما این غیاب، آن دیرآشنایی را یکباره جبران کرد؛ که شیشه شکست، و آنچه در نهان میبالید، ناگهان بر همگان آشکار شد. رفتنِ او، به تعبیری، همان درِ گمشدهی آن شیشه بود: مانعی که با فروافتادنش، رایحه را از حصار رهانید و در فضای اُمّت رها کرد.
پس مگر فرجامِ سخن جز این تواند بود که آن درس، از آن رو حاضرتر از همیشه است که دیگر در یک تن محبوس نمانده و در پیکرِ امّت جاری گشته است؟ این، خود، خواستِ نهاییِ هر مربّیِ حقیقی است: که خویش را چنان در شاگردان بپراکَنَد که وجودِ خودش دیگر شرطِ بقای درس نباشد. آنکه عطر را در جانها نشانده است، با شکستنِ شیشه نمیمیرد؛ بل تازه، در همهجا، بوییده میشود. و شاید تربیتِ راستین، در واپسین معنای خویش، همین باشد: هنرِ آنکه رایحهات را چنان در دیگران بنشانی که چون شیشه بشکند، تو نه گم، که همهجا پخش شده باشی.
ارسال دیدگاه