در سایهٔ آسمانِ دوپاره
تبریز (پانا) - مدرسه باید پناهِ آگاهی، بازی و رؤیاهای کودکانه باشد. اما گاهی جهان چنان دوپاره میشود که در یک قاب، هم خندهٔ کودکان دیده میشود و هم خاموشی ناگهانی رؤیاها. یادداشت پیشِ رو روایتی است از همین دوگانگی؛ از آسمانی که نیمی رنگینکمانِ امید بود و نیمی دود و آتش.
در مدرسهای که باید جایگاه آگاهی و آرامش باشد، آسمان به دو نیمه تقسیم شد: نیمی رنگینکمانِ امید، نیمی دود و آتش.
آنجا که دیوارها هنوز رنگِ زندگی دارند،
دختران میخندند و بازی میکنند؛ گویی فردا از آنِ آنهاست.
اما چند قدم آنسوتر، بر خاکی که کتابها و مدادهای پراکنده در آن فرو رفتهاند،
تنهای کوچکی افتاده است…
سفیدی لباسهایشان با سرخی تلخی درآمیخته.
مدرسه، خانهٔ دومِ رویاهای کوچک بود؛
جایی که باید مشقِ امید نوشته میشد
و آینده با مدادهای رنگی روی کاغذ شکل میگرفت.
اما آن روز، آسمان شکست
و میان خندهها، سکوتی سنگین نشست.
این تصویر، روایتِ دوگانگی دنیای امروز است:
از یک سو کودکی که دغدغهاش تنها رنگآمیزی روی کاغذ است،
و از سوی دیگر، آتشی که میتواند همان رنگها را خاموش کند.
آن روز، فریادی خاموش در هوا پیچید—
فریادی از رنجی که از دور میآمد
و رؤیاهای کودکانه را در سکوتی تلخ فرو برد.
ما ایستادهایم تا فریاد این سکوت را بشنویم؛
یادِ آنان که پرپر شدند
پیش از آنکه حتی پرواز پروانهای را ببینند.
و پرسشی هنوز در هوا مانده است:
آیا جهان، صدای شکستهشدنِ بالهای کوچک را میشنود؟
یادشان گرامی.
و یادِ هر نامی که پشت آن، دنیای کوچکی از رؤیا نهفته بود.
ارسال دیدگاه