قسمت دوم؛
وقتی «فولاد» راهی جبهه شد
نظرکهریزی (پانا) - شهید فولاد محمدزاده نظرکهریزی از مردان ساده اما بزرگ روزگار خود بود که زندگیاش میان عشق به خانواده، ارادت به امام حسین(ع) و دفاع از میهن معنا پیدا کرد.
فولاد همیشه میگفت: «معنی ندارد روزی که ایران در آرامش نباشد و ما آن روز استراحت کنیم؛ امروز وقت استراحت نیست، امروز وقت حمله است.»
با وجود شرایط سخت جبهه، نذر کرده بود به نیابت پیروزی ایران روزه بگیرد. هرگاه فرصتی پیش میآمد، سجادهاش را پهن میکرد و پای راز و نیاز با خدا مینشست.
بیستوسومین روز اردیبهشت بود؛ سجادهاش را میان لالهها گسترده بود و نماز میخواند. از دور، صحنهای شگفتانگیز خلق شده بود: لالهها در باد میرقصیدند و فولاد با ایمان راسخ در برابر خدا سجده میکرد. آن نماز، آخرین نمازش بود؛ نمازی که همچون امام حسین علیهالسلام، سر وقت خواند و سپس به سوی گردان رفت.
حال بچهها چندان خوب نبود؛ نگاهشان پر از خستگی و غم بود، اما هنوز محکم ایستاده بودند. دستهای زخمی، پیشانیهای آتلبسته و اندوه دوری از خانواده، دل آدم را به درد میآورد. هر روز دوستانشان را از دست میدادند و با دستان خود پیکرهایشان را به شهرهایشان بازمیگرداندند. آن شب، فولاد اندوهگین بود؛ چند تن از همرزمانش شهید شده بودند، جوانانی پر از آرزو که تقدیر، سرنوشتشان را به شهادت گره زده بود.
فردای آن شب، بیستوچهارم اردیبهشت ۱۳۶۷، شلمچه حالوهوای عجیبی داشت. همه با عجله سلاحها را برداشتند و به سنگرها رفتند. آن روز، شلمچه شاهد شهادت هزاران نفر بود؛ آسمانش غمگین بود، گویی آسمان نظر کهریزی نیز با شلمچه همنوا شده بود.
فولاد، دستان زخمیاش را بر سنگرهای ساختهشده از کیسههای خاک تکیه داد. عکس فرزندانش را نگاه کرد و گفت: «نور چشمان من، شما را با تمام وجود دوست دارم. اگر امروز به شهادت برسم، آرزویم این است که همیشه در لطف و عنایت خداوند باشید و هیچگاه گمراه نشوید.»
سپس برخاست، سلاحش را در دست گرفت و جنگید. گلولهها همچون پرندگان در آسمان پرواز میکردند و هرکدام جان انسانی را میگرفتند. چند ساعت نبرد ادامه یافت تا آنکه تیری به فولاد اصابت کرد. او آسمان را نگاه کرد، لبخند رضایت زد، چشمانش را بست و آرام بر زمین افتاد. خون پاکش بر عکسهای فرزندانش در کیف پولش جاری شد. فولاد بیگناه و معصوم، به آغوش خدا رفت.
پس از پایان درگیری، عراقیها برای مدتی کوتاه عقبنشینی کردند. فرماندهان با پیکرهای زخمی و شهید روبهرو شدند؛ فولاد نیز در میان آنان بود. چند ساعت بعد، خبر شهادت رزمندگان به خانوادههایشان رسید.
زن فولاد، با شنیدن خبر، فریادی جانسوز کشید؛ همسایهها گرد آمدند. او در آغوش بچههایش گریه میکرد و میگفت: «عزیزم رفت... فولاد رفت...» بیقراری میکرد و فرزندانش را محکم در آغوش میگرفت.
کل نظر کهریزی باخبر شد؛ همه عزادار شدند، لباس سیاه بر تن کردند و منتظر آوردن پیکر شهیدشان بودند. پیکر فولاد نیز از شلمچه به دیار خود فرستاده شد. در وادی رحمت، همهی اهالی گرد آمدند تا فرزند شهیدشان را تشییع کنند. دلتنگی و غم، جان همسر فولاد را میسوزاند؛ حالش عجیب بود، انگار هر لحظه میمرد و دوباره زنده میشد.
همهی خانوادهی فولاد داغدار بودند. فرزندان خردسالش، که هنوز طعم شیرین کودکی را نچشیده بودند، در همان سن کم مزهی تلخ بیپدری را تجربه کردند؛ کودکانی بیخبر از دار دنیا که دیگر قرار نبود دوباره آغوش گرم پدر را ببینند.
آن روز، پیکر فولاد در نظر کهریزی، به رسم امانت، به دست خاک سپرده شد؛ خاکی که روزگاری از غیرت و مردانگیاش سخن میگفت، اکنون میزبان شهید وطن بود. همهی اهالی اندوهگین بودند و برای تسلی خانوادهاش به خانهشان میرفتند و ابراز همدردی میکردند.
همسر فولاد، گوشهای آرام و خاموش نشسته بود؛ اشک بیوقفه از چشمانش جاری بود و عکس فولاد را محکم در آغوش میفشرد. او لیلی بیمجنون شده بود. دردش سنگینتر از همه بود؛ دیگر هیچ پشتوانهای نداشت و تنها با فرزندانش مانده بود. فولاد به خاک سپرده شده بود و همسرش زندهزنده مرده بود. فولاد برای ایران محکم ایستاده بود و اکنون همسرش برای فرزندانش محکم ایستاده بود تا آنان بیپناهی را احساس نکنند.
غم خود را در دل پنهان میکرد تا بچهها نفهمند؛ زیرا به فولاد قول داده بود که هم مادری کند و هم پدری. چنین شد؛ او حق همسری و مادری را ادا کرد و فرزندان مظلوم فولاد، با وجود محرومیت از مهر پدر، به بهترین شکل تربیت شدند. پدری رفت تا پدران دیگر بمانند.
امروز همان فرزندان، که با سختی و درد بزرگ شدند، به پدر خود افتخار میکنند؛ پدری که عزت و شرافت را معنا کرد، زخمی شد اما عقب ننشست، چشم بر دنیا بست و در شلمچه به شهادت رسید.
سالها از آن واقعه گذشته است، اما همسر و فرزندان فولاد هنوز هم مانند روز نخست داغدارند. فولاد نماد شجاعت مردان نظر کهریزی شد؛ کسی که با عزت شهید شد و از دیارش خداحافظی کرد. مدارسی به نام این شهید والامقام، فولاد محمدزاده، در نظر کهریزی نامگذاری شده است تا نشان دهد شهدا همیشه زندهاند. کافی است راه روشن آنان را انتخاب کنیم تا در سیرهشان قرار گیریم.
رفاقت با شهدا دو سویه است؛ باید آموخت که گذشت تنها از مال نیست، بلکه از جان نیز هست. باید دانست همیشه زندگی آنگونه که میخواهیم پیش نمیرود؛ گاهی اتفاقات تلخ اما معنادار، معنای زندگی را دگرگون میکنند.
اکنون سالیان سال گذشته است؛ همسر فولاد پیر و شکسته شده، اما همچنان مانند روز نخست عاشق و داغدار است. عشق او، با وجود پایان یافتن در شهادت، زیباترین و غمناکترین عشق است؛ عشقی که تا آخرین باران دنیا و آخرین غروب دنیا ادامه خواهد داشت.
قصه پایان یافت اما راهش ادامه دارد.
ارسال دیدگاه