قسمت اول؛
وقتی فولاد راهی جبهه شد
نظرکهریزی (پانا) - شهید «فولاد محمدزاده نظرکهریزی» از مردان ساده اما بزرگ روزگار خود بود؛ مردی که زندگیاش میان عشق به خانواده، ارادت به امام حسین(ع) و دفاع از میهن معنا پیدا کرد.
اسمش «فولاد» بود؛ گویی غیرت و شجاعتش نیز همچون فولاد سخت و استوار بود. به آسانی قامت خم نمیکرد و همواره مشتاق بود در راه میهن بجنگد. با عزت و غیرت زیست و در نهمین روز از نخستین ماه بهار سال ۱۳۲۹ چشم به جهان گشود. خداوند چشمان فولاد را در نظرکهریزی، مهد مردان باغیرت و زنان اصیل به دنیا گشود.
کودکی و نوجوانیاش را با شادکامی در کنار خانواده سپری کرد. از همان آغاز، دلبسته اصول دین بود؛ گویی از روز نخست میوهای بهشتی بود که خداوند منتظر بود تا رشد کند و در زمان مقرر آن را بچیند. سالها گذشت و فولاد به جوانی برومند تبدیل شد. زمان تشکیل خانواده فرا رسید. او مردی زحمتکش بود و کار میکرد تا باری از دوش خانواده بردارد. همیشه میگفت: «خدا نظارهگر کارهای ماست؛ چه خیر و چه شر.»
رابطهای محکم با امام حسین(ع) داشت و عشق بیپایانش به آن امام، روحیه شهادتطلبی را در وجودش زنده کرده بود. شاید همسنوسالهایش چنین نبودند، اما فولاد هر سال در ماه محرم در دستههای عزاداری حضور داشت و با افتخار میگفت: «من غلام حسینم.» ارادتش به امام حسین(ع) در میان مردم نظرکهریزی زبانزد بود.
فولاد با هر کسی رفاقت نمیکرد؛ بیشتر با خداشناسان همنشین میشد. بزرگترین ترسش این بود که روزی از راه حق گمراه شود، اما خداوند خود نگهبان صحنههای زندگیاش بود. در همان سالها از طریق خانواده با دختری آشنا شد و پیمان ازدواج بست. پس از ازدواج، بار مسئولیتهایش سنگینتر شد. سخت کار میکرد تا خانوادهاش در آسایش باشند. تلاش میکرد و از خدا برکت میخواست و خداوند نیز ثمره کوششهایش را به او عطا میکرد.
او و همسرش زمستانها و بهارهای زندگی را در کنار هم گذراندند و عشق میانشان مثالزدنی بود. بیتردید میتوان گفت فولاد و همسرش، لیلی و مجنون روزگار خود بودند. اما تلخی قصه آنجا بود که دست تقدیر، جدایی را در سرنوشت این دو نوشت. فرزندانشان از مهر پدر محروم شدند؛ سالیان سال قرار بود نوروز را بدون او جشن بگیرند، بزرگ شوند، درس بخوانند و در نبود پدر به زندگی ادامه دهند. با این حال، پدرشان از آسمانها نظارهگرشان بود.
روزی بر سر سفره صبحانه، در همان سالهایی که عراق به ایران حمله کرد، فولاد تصمیم گرفت به جبهه برود. همسرش با چشمانی اشکآلود گفت:«من نمیتوانم جلوی رفتنت را بگیرم. فولاد عزیزم، قول میدهم تکتک حرفهایت را عملی کنم. اما نخست از خدا میخواهم که صحیح و سالم بروی و بازگردی. در تمام این سالها جز عشق و محبت از تو ندیدم. تو بهترین هدیه خدا برای من بودی و هستی. همانطور که بدترین روزها را کنار هم گذراندیم، روزهای سخت را هم سپری خواهیم کرد؛ تو آنسو و من اینسو. خدا پشت و پناهت باشد. گریهها و اصرارهایم برای نرفتن بیفایده است، چون میدانم در راهی که انتخاب کردهای مصمم هستی و من نمیتوانم سد راهت شوم.»
آن روز گذشت و فولاد آماده رفتن شد. خبر حضورش در جبهه در سراسر نظرکهریزی پیچید. مردم میگفتند: «باریکلا به پسر حاج محبوب! آفرین به شجاعت و غیرتش.» برخی نیز زبان به انتقاد گشودند و گفتند: «درست نیست پدری با چند فرزند خردسال به جبهه برود.» اما فولاد راه خود را یافته بود و دلش تنها به رضای خدا آرام میگرفت.
او در پاسخ کسانی که میخواستند مانع رفتنش شوند، با صدایی محکم گفت: «بیشتر آنانی که امروز در خرمشهر مقابل دشمن ایستادهاند پدرند؛ همانهایی که از خانواده و فرزند گذشتند تا برای ایران بجنگند. پس چرا من نتوانم؟ من هم میروم.»
اهالی نظرکهریزی با شنیدن این سخنان سر تأیید تکان میدادند، چرا که فولاد همیشه عاقلانه سخن میگفت و کلامش دلها را میربود. پیرمردها و پیرزنهای محله به دیدارش میآمدند و برایش دعای خیر میکردند؛ دعایی که سالم برود و سالم بازگردد. با این حال در دلشان اندوهی سنگین بود؛ میدانستند شاید دیگر هرگز او را نبینند.
فولاد آرامآرام آماده رفتن شد. ساک دستیاش را برداشت و وسایل ضروری را در آن گذاشت. عکس فرزندانش را در کیف پولش قرار داد؛ گویی میخواست تصویرشان همیشه همراهش باشد. دفترچه کوچکی نیز داشت که شمارههای ضروری را در آن نوشته بود.
همسرش، در حالی که ساک فولاد را جمع میکرد، احساس میکرد بخشی از قلبش را در همان ساک میگذارد. برای او این لحظه بسیار دردناک بود. کسی که قرار بود تا پایان عمر همراهش باشد، اکنون راهی جایی میشد که شاید بازگشتی در کار نبود؛ جایی که حتی ممکن بود پیکرش نیز بازنگردد.
زن فولاد به آلبوم عکسهایشان که کنار ساک قرار داشت خیره شده بود. عکسهای عروسی را ورق میزد و چشمانش از اشک پر شده بود. آن لحظه سختترین لحظه زندگیاش بود؛ با دستان خودش ساک عزیزترین فرد زندگیاش را میبست تا او را راهی کند.
فولاد آماده رفتن بود. حوالی ساعت هشتونیم شب، تاریکی همهجا را فرا گرفته بود. او یکبهیک اعضای خانوادهاش را در آغوش گرفت و خداحافظی کرد. بغضی سنگین گلویش را میفشرد؛ گویی میدانست این آخرین دیدار با خانواده است.
همسرش در سکوت شب گوشهای ایستاده بود و اشک میریخت. هر قدمی که فولاد برمیداشت، گویی جانی از جان او جدا میشد. غم عشق عجیب است؛ با تمام وجود کسی را دوست داشته باشی و روزی او را بدرقه کنی تا به راهی برود که پایانش شهادت است.
وقتی فولاد رفت، پاهای همسرش سست شد و بر زمین افتاد. گریه میکرد و حالش خراب بود. از آن شب به بعد دیگر لبخند بر چهرهاش ننشست. تنها دلگرمیاش حضور پنج کودکش بود که گرد مادر حلقه میزدند.
فولاد در شلمچه بود؛ جایی که موشکها و خمپارهها آسمان را شکافته بودند. فضای شلمچه سنگین و پر از ویرانی بود. نیروهای ایرانی با جان خود سد راه دشمن میشدند تا عراقیها نتوانند وارد خاک ایران شوند. هر طرف که نگاه میکردی پیکری بیجان بر زمین افتاده بود؛ غرق در خون، زخمی یا بیحرکت. بسیاری از رزمندگان با وجود قطع دست یا پا همچنان میجنگیدند؛ نشانهای از ارزش و بزرگی ایران در دل آنان.
فولاد در میان رزمندگان دوستانی یافته بود؛ رفیقان روزهای سخت که همچون برادر از همدیگر مراقبت میکردند. شبها کیف پولش را باز میکرد و عکس کودکانش را نگاه میکرد. سپس رو به آسمان میگفت:
«خدایا، خودت حافظ و نگهدار خانوادهام باش.»
هر از گاهی فرصتی پیدا میکرد و به خانه زنگ میزد. مکالمهها کوتاه بود، اما همان چند کلمه برای خانوادهاش امید بزرگی بود. در آخرین تماس، درگیری شدیدی در اطرافشان جریان داشت و صدای انفجار از هر سو شنیده میشد. فولاد از فرمانده اجازه گرفت پیش از رفتن به عملیات با خانوادهاش تماس بگیرد.
او با همسر و فرزندانش صحبت کرد و گفت: «من اینجا در امنیت هستم، فکرتان پیش من نماند. شما تنها داراییهای من در این دنیا هستید. بدانید تا آخرین لحظه عمرم، تا آخرین باران عمرم و تا آخرین غروب زندگیام، شما را دوست دارم.»
پس از پایان تماس، تلفن را قطع کرد و رو به آسمان دودآلود گفت: «خدایا، خودت شاهد بودی این مدت چقدر بر من سخت گذشت. اگر شهید شدم، خودت به خانوادهام صبر بده. آنان را به تو میسپارم، خدای مهربانم.»
همان شب، در حمله دشمن، فولاد زخمی شد. دست و صورتش بر اثر انفجار خونآلود بود، اما دست از وظیفه نکشید. تیرها را جابهجا میکرد، اسلحه به دست به سوی دشمن شلیک میکرد و زخمها را پانسمان میکرد. با وجود جراحات، لحظهای استراحت نکرد.
او همیشه میگفت: «استراحت زمانی است که دشمن قصد تجاوز به خاک وطنم را نداشته باشد.»
ادامه دارد...
ارسال دیدگاه