سوگ غریب خراسان؛ دلتنگی دلها برای امام رضا(ع)
ورامین (پانا) - من همان دختر چهار سالهای هستم که یک روز راهی مشهد شد؛ شاید آن روز خیلی چیزها را نمیفهمیدم، نمیدانستم زیارت یعنی چه و چرا آدمها وقتی روبهروی گنبد طلایی میایستند، اشک توی چشمهایشان جمع میشود.
من همان دختر چهار سالهام که هنوز دلش برای حرم تنگ میشود...
من همان دختر چهار سالهای هستم که یک روز راهی مشهد شد؛ شاید آن روز خیلی چیزها را نمیفهمیدم، نمیدانستم زیارت یعنی چه و چرا آدمها وقتی روبهروی گنبد طلایی میایستند، اشک توی چشمهایشان جمع میشود.
اما یک چیز را خوب یادم مانده؛ دلم با آن حرم غریبه نبود.
حالا هجده ساله شدهام. بزرگ شدهام، خیلی چیزها عوض شده، آدمهای زیادی آمدهاند و رفتهاند و زندگی هزار جور اتفاق برایم داشته؛ اما هر وقت اسم امام رضا(ع) میآید، دلم دوباره همان دلِ کوچک چهار ساله میشود.
هنوز وقتی عکس گنبد طلایی را میبینم، دلم میخواهد یکدفعه همه چیز را رها کنم و بروم مشهد؛ بروم یک گوشه از صحن بنشینم و فقط نگاه کنم.
این روزها که سالروز شهادت امام رضا(ع) است، بیشتر از همیشه دلم هوای حرم کرده. دلم میخواهد روبهروی گنبد بایستم و از تمام حرفهایی بگویم که شاید نتوانم به هیچکس دیگری بگویم.
بگویم: آقاجان، این روزها خیلیها خستهاند؛ یکی دنبال آرامش است، یکی دنبال امید، یکی دنبال یک معجزه و یکی فقط دلش میخواهد کسی بدون حرف، حالش را بفهمد.
و من هنوز باور دارم که تو از آن مهربانهایی هستی که حتی سکوت آدم را هم میفهمی.
شاید آدم که بزرگ میشود، آرزوهایش تغییر کنند، اما بعضی دلتنگیها هیچوقت بزرگ نمیشوند.
من هنوز همان دختر چهار سالهام؛ فقط حالا هجده ساله شدهام و بیشتر از همیشه میفهمم چرا دلم برای تو، برای حرمت و برای آن گنبد طلایی اینقدر تنگ میشود.
آقاجان، شهادتت تسلیت؛ دلم هنوز همان آرامش کنار حرمت را میخواهد...
یا امام رضا(ع)
ارسال دیدگاه