پشت هر خبر، یک تکهای از نوجوانی من جا مانده
شهریار(پانا)_ روز خبرنگار برای من فقط یک مناسبت در تقویم نیست؛ روایت روزهایی است که یاد گرفتم نگاه کنم، بشنوم، بپرسم و آنچه را میبینم، با کلمات به دیگران بسپارم.
شاید وقتی برای نخستینبار دفترچهای در دست گرفتم و نام «خبرنگار» را کنار نامم دیدم، نمیدانستم این واژه قرار است چقدر از من بخواهد؛ قرار است مرا به آدمهایی برساند که شاید هیچوقت در مسیر عادی زندگیام با آنها روبهرو نمیشدم و قصههایی را بشنوم که اگر ثبت نمیشدند، شاید برای همیشه در هیاهوی روزمرگی گم میشدند.
من یک دانشآموزم؛ هنوز پشت همان نیمکتهایی مینشینم که پر از رؤیاهای نوجوانی است، اما در کنار کتابها و دفترهای مدرسه، دفتر دیگری هم دارم؛ دفتری پر از تیتر، لید، مصاحبه، عکس و خاطره.
خبرنگاری برای من از جایی شروع شد که فهمیدم هر اتفاقی، حتی کوچکترین اتفاق، میتواند حرفی برای گفتن داشته باشد.
گاهی یک میکروفن را روبهروی کسی گرفتم و صدایش را شنیدم؛ گاهی پشت دوربین ایستادم و لحظهای را ثبت کردم که شاید فقط چند ثانیه طول کشید، اما برای همیشه در قاب خاطراتم ماند. گاهی برای پیدا کردن یک جمله درست، بارها نوشتم و پاک کردم و گاهی یک خبر ساده، ساعتها از من وقت گرفت.
اما هیچکدام سخت نبود؛ چون هر بار که خبری منتشر میشد، احساس میکردم بخشی از تلاش من، جایی دورتر از خودم دیده و شنیده شده است.
در مسیر خبرنگاری، یاد گرفتم که خبرنگار فقط کسی نیست که خبر مینویسد؛ خبرنگار کسی است که به اتفاقات اطرافش بیتفاوت نمیماند.
یاد گرفتم قبل از نوشتن، خوب ببینم؛ قبل از پرسیدن، خوب گوش بدهم و قبل از انتشار، مسئولیت کلمههایم را بدانم.
و چه زیباست که این تجربه را در نوجوانی به دست آوردهام؛ در سنی که هنوز خیلی از رؤیاهایم شکل نگرفتهاند، اما خبرنگاری به من یاد داده است برای ساختن آینده، باید از امروز روایت کردن را بلد باشم.
امروز، در روز خبرنگار، وقتی به مسیر طیشده نگاه میکنم، پشت هر خبر فقط چند خط نوشته نمیبینم؛ چهره آدمهایی را میبینم که با من حرف زدند، لحظههایی را میبینم که ثبت کردم، روزهایی را به یاد میآورم که برای یک گزارش تلاش کردم و خاطراتی را مرور میکنم که شاید هیچوقت دوباره تکرار نشوند.
شاید روزی دیگر دانشآموز نباشم، شاید دفترچه خبرنگاریام عوض شود و میکروفنی که امروز در دست میگیرم، روزی شکل دیگری پیدا کند؛ اما بعید میدانم آن دانشآموزی را که با شوق نخستین خبرش را نوشت، فراموش کنم.
چون خبرنگاری برای من فقط یک فعالیت دانشآموزی نبود؛ تمرین دیدن زندگی بود.
تمرین شنیدن صدای آدمها، تمرین پیدا کردن حقیقت میان شلوغی خبرها و تمرین مسئول بودن در برابر واژههایی که مینویسم.
امروز اگر قرار باشد خبرنگاری را در یک جمله تعریف کنم، میگویم:
خبرنگاری یعنی ایستادن میان اتفاقات و نگذاشتن لحظهها بیصدا از کنارمان عبور کنند.
و من، به عنوان یک دانشآموز خبرنگار، خوشحالم که بخشی از نوجوانیام را میان همین کلمات، همین قابها و همین روایتها زندگی کردهام.
شاید بزرگترین هدیه خبرنگاری برای من، خبرهایی نباشد که نوشتهام؛
بلکه آدمی باشد که در تمام این مسیر، از من ساخته است.
امروز روز خبرنگار است؛
و من به تمام روزهایی که نوشتم، پرسیدم، شنیدم و روایت کردم، لبخند میزنم و آرام به خودم میگویم:
این تازه آغاز قصهای است که هنوز هزاران خبر برای نوشتن دارد...
ارسال دیدگاه