قلبم زودتر از قدم‌هایم به کربلا رسید

آباده (پانا) ـ خبرنگار همیشه پشت دوربین نیست؛ گاهی خودش بخشی از روایت است. این بار از دلتنگی بزرگی می‌نویسم؛ از قلبی که در حسرت زیارت ماند، اما با قلمش همراه کاروان عاشقان حسین (ع) شد.

کد مطلب: ۱۷۲۶۹۱۲
لینک کوتاه کپی شد
قلبم زودتر از قدم‌هایم به کربلا رسید

روزی که فهمیدم دوستم، امیرمحمد، برای سفر کربلا لحظه‌شماری می‌کند، چیزی درونم تغییر کرد. انگار نسیمی از سمت کربلا وزید و دلم را با خود برد؛ دلی که هوای سر بر نیزه رفته حسین (ع)، هوای دستان بریده علمدار کربلا، حضرت عباس (ع)، هوای کودک شش‌ماهه کربلا، حضرت علی‌اصغر (ع)، هوای بانوی کوچک سه‌ساله، حضرت رقیه (س)، و هوای جوان رشید سیدالشهدا، حضرت علی‌اکبر (ع)، کرده بود.

از همان شب، دیگر آرام و قرار نداشتم.

هر شب به تصویری که در گوشه اتاقم بود نگاه می‌کردم؛ تصویری که برایم فقط یک عکس نبود، بلکه پنجره‌ای رو به آرزویی بزرگ بود. زیر لب زمزمه می‌کردم:

«آقاجان، می‌شود یک‌بار مرا هم برای پابوسی بطلبی؟»

اما روزها گذشت و دعوتی که انتظارش را می‌کشیدم، نرسید. من ماندم و یک اتاق کوچک، یک دل بی‌قرار و اشک‌هایی که شب‌ها آرام روی گونه‌هایم جاری می‌شد.

چهل شب و روز با همین آرزو خوابیدم و بیدار شدم تا اینکه فهمیدم گاهی عشق، جواب خود را به شکلی دیگر می‌دهد. گویی حضرت عشق صدای دلم را شنیده بود و پیامی رسید که در شهر کوچکمان، کاروان جاماندگان اربعین در حال حرکت است.

صبح روز اربعین، همراه پدر و مادرم آماده شدیم. مقصد ما کربلا نبود؛ اما مسیر، بوی کربلا می‌داد. راهی شدیم تا شاید کمی از این دلتنگی بزرگ آرام بگیرد.

با قدم‌های کوچک خود همراه کاروان حرکت کردم؛ قدم‌هایی که شاید کوتاه بودند، اما آرزویی بزرگ را همراه داشتند. مقصد ما گلزار شهدا بود؛ جایی که آرام‌ترین مردان این سرزمین، قصه ایستادگی را روایت می‌کنند.

کنار مزار شهدای گمنام ایستادم؛ کسانی که نامشان را نمی‌دانیم، اما راهشان را می‌شناسیم. از آنها خواستم نگهبان ایران عزیزمان باشند؛ کشوری که با خون همین شهدا سربلند مانده است.

آنجا با تمام وجود دعا کردم: «خدایا، سال آینده نام مرا هم در میان زائران حرم حضرت سیدالشهدا (ع) بنویس.»

اربعین یعنی پاهایی که راه را با عشق پیدا می‌کنند؛ پاهایی که خستگی را فراموش می‌کنند و هر قدمشان، نام حسین (ع) را زمزمه می‌کند.

شاید مسیر پیاده‌روی جاماندگان کوتاه‌تر از جاده نجف تا کربلا باشد، اما برای قلب‌هایی که حسرت حضور دارند، همین چند قدم نیز سفری بزرگ است؛ سفری که انسان را از خودش دور و به حقیقت نزدیک‌تر می‌کند.

در این مسیر فهمیدم کربلا فقط یک مکان نیست؛ یک راه است؛ راهی که هرکس با عشق قدم در آن بگذارد، به مقصد نزدیک می‌شود.

امروز هنوز زائر کربلا نشده‌ام؛ اما باور دارم کسی که نام حسین (ع) را با عشق بر زبان می‌آورد، هیچ‌گاه از کاروان عاشقان جا نمی‌ماند.

شاید پاهایم هنوز به حرم نرسیده باشند، اما قلبم سال‌هاست در آن حوالی قدم می‌زند…

نویسنده : دانش‌آموز، ماهان طیبی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار