جاماندهای که رسید؛ روایت دلهایی که در موکب عشاقالحسین به کربلا پیوند خورد
تهران (پانا) - در روزی که ذکر «یاحسین» از نخستین ساعات صبح در خیابانها طنینانداز بود، موکب «عشاقالحسین» سازمان دانشآموزی شهر تهران، بهیاد رهبر شهید و شهدای دانشآموز شجره طیبه میناب، به یکی از روشنترین نقاط مسیر پیادهروی جاماندگان اربعین حسینی تبدیل شد؛ جایی که نوجوانان، کودکان و دانشآموزان با شور حسینی، دلهای جامانده را همراه خود تا کربلا بردند.
امسال هم وقتی کاروانها یکییکی راهی کربلا شدند، من جا ماندم؛ اما حس جاماندگیام مثل سال قبل نبود. انگار دل، پیش از پاها راه افتاده بود و زودتر از من به مقصد رسیدهبود. گاهی خدا سفر را از مسیر دل آغاز میکند، نه از جاده. این روزها با دیدن زائران، بغضی آرام در گلویم مینشست؛ بغضی که هر روز تازهتر میشد؛ اما در میان همین دلتنگیها، نوری آرام در دلم روشن شد؛ پیادهروی جاماندگان اربعین حسینی!
پیادهروی جاماندگان، فرصتی برای دلهایی بود که نرسیدند، اما هنوز میتپند. از نخستین ساعات صبح، ذکر«یاحسین» مثل نسیمی گرم روی صورت زائران مینشست و حضور نوجوانان و کودکان در مسیر، دلگرمی عجیبی داشت؛ انگار نسلهای کوچکتر آمدهبودند تا بگویند عشق امام حسین(ع) سن نمیشناسد.
در میان مسیر نورانی آیین پیادهروی، موکب «عشاقالحسین» سازمان دانشآموزی شهر تهران چشمگیرتر از هر سال بود؛ موکبی که چند روز پیش از مراسم، با عشق و دقت آماده شدهبود تا میزبان زائران جامانده باشد و حسینی پذیرایی کند. هر طرف را که نگاه میکردم، دانشآموزان و نوجوانان با چهرههایی پرنور، سرود و شعر میخواندند، روایت و پذیرایی میکردند و با لبخندهایشان همراه زائران حسینی بودند.
هر گوشه موکب، نشانی از فرهنگ، معنویت و مهر بود؛ صدای«یاحسین» در فضای موکب میپیچید و با قدمهای زائران گره میخورد. من هم همراه خبرنگاران نوجوان پانا، با دوربین و میکروفن، لحظهها را ثبت میکردم؛ از مسئولین، دانشآموزان، نوجوانان و مادرانی که کودکانشان را در آغوش داشتند و ذکر میگفتند و از مردی که عکس فرزند شهیدش را در دست گرفتهبود و آرام قدم میزد.
در میان این روایتها فهمیدم که جاماندن همیشه به معنی نرسیدن نیست. گاهی خدا مسیر دیگری را برایت انتخاب میکند تا چیزی عمیقتر به دست بیاوری؛ تا بفهمی که رسیدن فقط با پا نیست.
نزدیک نقطه پایان، دستهایم را بالا بردم و گفتم: «حسین جان… امسال نشد که بیایم. من جاماندم، اما نه از عشق؛ فقط جسمم نرسید.» و با خود گفتم: «متین، تو جاماندهای… اما دلت هر سال به کربلا میرسد، حتی اگر پاهایت نرسند.»
ارسال دیدگاه