از تهران تا کربلا؛ وداعی که اشک را هم‌سفر جاده‌ها کرد

شهریار(پانا)_ کاروان تشییع رهبر شهید، در میان انبوه جمعیت سوگوار، مسیر وداع را از تهران آغاز کرد و پس از بدرقه‌ای باشکوه در شهرهای مختلف، امروز در کربلا با حضور عزاداران همراه شد. میلیون‌ها دل در این مسیر، با اشک، دعا و سکوت، آخرین بدرقه را رقم زدند و اکنون چشم‌ها به آخرین ایستگاه این سفر دوخته شده است؛ جایی که فردا، آخرین وداع در آغوش شهری مقدس به پایان خواهد رسید.

کد مطلب: ۱۷۱۹۳۱۴
لینک کوتاه کپی شد
از تهران تا کربلا؛ وداعی که اشک را هم‌سفر جاده‌ها کرد

گاهی تاریخ، با اشک نوشته می‌شود؛ نه با جوهر. گاهی یک وداع، آن‌قدر بزرگ است که واژه‌ها در برابرش زانو می‌زنند و قلم، از روایت آنچه بر دل مردم گذشته است، بازمی‌ماند.

سپیده هنوز به‌درستی سر نزده بود که خیابان‌ها بیدار شدند. نه با صدای هیاهو، بلکه با قدم‌هایی آرام، دل‌هایی شکسته و نگاه‌هایی که بغض را در خود پنهان کرده بودند. مردمی که از دور و نزدیک آمده بودند، تنها یک آرزو داشتند؛ اینکه برای آخرین بار، در کنار کاروان مردی قدم بردارند که سال‌ها بخشی از خاطرات و امیدهایشان بود.

پیرمردی عصایش را محکم‌تر از همیشه در دست گرفته بود؛ می‌گفت: «اگر پاهایم توان ندارند، دلم هنوز می‌تواند تا آخر این مسیر همراهی کند.» مادری، کودک خردسالش را روی شانه‌هایش نشانده بود تا او نیز شاهد روزی باشد که شاید سال‌ها بعد، تنها از لابه‌لای خاطره‌ها روایت شود. نوجوانی، بی‌صدا اشک می‌ریخت و نگاهش را از کاروان برنمی‌داشت؛ گویی می‌ترسید با یک پلک زدن، آخرین تصویر نیز از مقابل چشمانش عبور کند.

کاروان، آرام آرام از شهری به شهری دیگر می‌رفت و در هر منزل، دل‌هایی را با خود همراه می‌کرد. هیچ‌کس احساس غریبی نمی‌کرد؛ انگار میلیون‌ها انسان، اعضای یک خانواده بودند که برای بدرقه عزیزترین خاطره مشترکشان کنار هم ایستاده بودند.

امروز، کاروان به شهری رسید که نامش برای بسیاری، یادآور وفاداری و ایثار است. نسیمی آرام پرچم‌ها را تکان می‌داد و زمزمه دعا در میان جمعیت می‌پیچید. کسی فریاد نمی‌زد؛ اما سکوت مردم، بلندترین روایت آن روز بود. اشک‌ها، بی‌اجازه بر گونه‌ها جاری می‌شدند و دل‌ها، بی‌اختیار به آسمان گره می‌خوردند.

اما این پایان راه نیست...

فردا، آخرین ایستگاه این سفر خواهد رسید. شهری که از امشب، چراغ‌هایش بیدار مانده‌اند؛ شهری که دل‌های بی‌شماری چشم به راه طلوع فردا هستند. خیابان‌ها در انتظار قدم‌هایی‌اند که با اشک خواهند آمد، با دعا خواهند ایستاد و با خاطره بازخواهند گشت.

شاید فردا، وقتی خورشید از افق سر برآورد، دوباره هزاران چشم به آسمان دوخته شود. شاید هزاران دست برای دعا بالا برود. شاید هزاران دل، در سکوت، تنها یک جمله را زمزمه کنند؛ اینکه بعضی انسان‌ها، هرگز با پایان سفرشان از میان مردم نمی‌روند.

زیرا ماندن، همیشه به نفس کشیدن نیست. گاهی ماندن، یعنی در قلب مردمی زندگی کردن که هر بار نامت را می‌شنوند، چشمانشان خیس می‌شود، اما دلشان محکم‌تر از همیشه به تپش درمی‌آید.

و این‌گونه، آخرین سفر، پایان یک راه نیست؛ آغاز جاودانگی در حافظه دل‌هایی است که عشق، وفاداری و امید را فراموش نمی‌کنند.

نویسنده : دانش آموز مهلا طالبی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار