وداع باشکوه مردم با نماد ایستادگی و مقاومت؛ بدرقهای ماندگار در تاریخ
شهریار(پانا)- گاهی رفتن ، پایان یک زندگی نیست؛ آغاز حضوری ماندگار در خاطرههاست. آن روز ، شهر در عطر گلاب و غرق در اشک، با قامتی استوار وداع کرد ؛ قامتی که سالها تکیهگاه دلهای بسیاری بود و اکنون ، نبودنش بیش از همیشه ، حضورش را در ذهن و قلب مردم پررنگ کرده است.
بعضی دلتنگیها را نمیشود با واژهها نوشت. هرچه قلم را روی کاغذ میگذارم، انگار بغض، زودتر از کلمات خودش را نشان میدهد. مگر میشود از وداع نوشت، اما دل نلرزد؟ مگر میشود از رفتن گفت، اما چشمها خیس نشوند؟
آن روز، شهر فقط شلوغ نبود؛ دلها شلوغتر از خیابانها بود. انگار هر قدمی که مردم برمیداشتند، باری از غم را با خود حمل میکرد. بوی گلاب در هوا پیچیده بود و اشک، بیاجازه بر گونهها مینشست.
تابوت، آرام پیش میآمد و دستها، بیاختیار به سویش دراز میشد؛ دستهایی که تنها آرزویشان، یک وداع آخر بود. هیچکس چیزی نمیگفت، اما سکوت، بلندتر از هر فریادی در شهر پیچیده بود. هر چهره، قصهای از دلتنگی داشت و هر نگاه، حرفهایی را در خود پنهان کرده بود که هیچ زبانی توان گفتنش را نداشت.
آن قامت استوار دیگر در میان چشمها نبود، اما حضورش را میشد در دلهای مردم دید. بعضی آدمها آنقدر بزرگاند که حتی نبودنشان هم از بودن بسیاری پررنگتر است. رد قدمهایشان پاک نمیشود و نامشان از حافظهی روزگار نمیرود.
آن روز بیشتر از همیشه فهمیدم که بعضی رفتنها، پایان نیست. بعضی آدمها وقتی میروند، تازه در دلها ماندگارتر میشوند. یادشان در اشکهای بیصدا، در دعاهای مردم و در راهی که از خود به جا گذاشتهاند، ادامه پیدا میکند.
وداع سخت بود؛ سختتر از آنچه میشد نوشت. اما شاید ماندن، همیشه به نفس کشیدن نباشد. گاهی یک انسان، سالها پس از رفتنش، در قلب هزاران نفر زندگی میکند و هر بار که نامش بر زبان میآید، انگار دوباره در میان ما قدم میزند.
ارسال دیدگاه