جمعی از دانش‌آموزان دبیرستان بشرا فردیس:

آقاجان رفته‌ای و ما، با همان حسرت نادیده، مانده‌ایم

فردیس(پانا)-در روزهای پس از شهادت آیت‌الله‌العظمی سید علی خامنه‌ای، جمعی از دانش‌آموزان دبیرستان بشرا، با حضور در خبرگزاری پانا از دل‌نوشته‌های خود درباره‌ رهبر فقید با این جمله «آقاجان رفته‌ای و ما، با همان حسرت نادیده، مانده‌ایم» بیان کردند.

کد مطلب: ۱۷۱۸۹۵۶
لینک کوتاه کپی شد
آقاجان رفته‌ای و ما، با همان حسرت نادیده، مانده‌ایم

هستی جانشکاری در گفت‌وگو با پانا عنوان کرد: «نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از همان روزی که خبر آمد آقا به شهادت رسید و دنیا برایم کوچک شد؟ یا از سال‌ها پیش، وقتی هنوز صدایت را از رادیو می‌شنیدم و دلم برای یک دیدار ساده، پر می‌زد؟ همیشه فکر می‌کردم وقت هست. فرصت هست. یک روزی می‌رسم به مشهد، یا تهران، یا هر جا که باشی، می‌ایستم در صف دیدار، و تو را از نزدیک می‌بینم. اما نشد. نشد که برسم. نشد که آن نگاه پدرانه را، بی‌واسطه‌ صفحه‌ تلویزیون، حس کنم. حالا، رفته‌ای و من، با همان حسرت نادیده، مانده‌ام.»

نازنین‌زهرا مجیدی در ادامه‌ بیان گفت: «آقا! دلم برای نماز جمعه‌هایت تنگ شده، برای آن لحظاتی که می‌گفتی امیدوار باشید و دلم آرام می‌گرفت. دلم برای دستی که بر سر یتیمان می‌کشیدی، برای نگاهی که به مادران شهید می‌دادی، برای اشک‌هایی که در محراب، پنهان از همه، جاری می‌کردی. چقدر ساده زیستی. چقدر بی‌ادعا. چقدر شبیه به آنچه خودت از ما می‌خواستی. کاش هیچوقت خبر نمی‌رسید پدرمان شهید شد. ما تازه می‌فهمیم فرزند شهید بودن یعنی چه.»

هلیا حمیدی با اشاره به شایعات مطرح‌شده، اظهار کرد: «بابا جونم مگه شما پناهگاه نبودی؟ مگه شما روسیه نبودی؟ مگه شما زیرزمین نبودی؟ مگه شما بدل نداشتی؟ مگه شما فرار نکرده بودی؟ پس چرا این افرادی که شما را نمی‌شناختند، چطور به خودشان اجازه دادن راجع به شما همچین بگویند؟ آقاجان شما به آنان نشان دادی که در سخت‌ترین شرایط هیچ‌وقت ما را ول نمی‌کنی و همیشه پای این مردمی. پس چرا شهید شدی؟ چرا دیگه نیومدی حسینیه؟ چرا دیگه از پشت پرده آبی بیرون نیومدی که ما ذوق کنیم؟ چرا دیگه نیومدی برای روز عاشورا بروی حسینیه برای آقا اباعبدالله گریه کنی؟ چرا دیگه بابامون را نمی‌بینیم؟»

آیلار محمدیان با توجه به نسل خود، ادامه داد: «ما دهه‌هشتادی‌ها و نودی‌ها از وقتی چشم باز کردیم که شما بودید. ما امام (رحمت‌الله) را ندیدیم، اما همیشه پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هایمان از خاطره‌ها و رشادت‌های امام راحل برای ما گفتند و با شنیدن این خاطره‌ها اشک در چشمانمان جمع می‌شد. ما دلمان به شما خوش بود؛ شمایی که پدری مهربان بودی، رهبر بودی، قهرمان بودی، اسطوره بودی، فرمانده‌ کل قوا بودی، شما امام ما بودی. همه‌  افتخارمان این بود که سرباز شما هستیم.»

 

نویسنده : دانش‌آموز: ستایش پرویزی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار