مشق آخر؛ وداع دانشآموزی با آموزگار ایستادگی
آباده (پانا) - گاهی بزرگترین درسهای زندگی، نه در کلاسهای مدرسه، بلکه در میدانهای تاریخ آموخته میشوند. این دلنوشته، روایت یک دانشآموز از آخرین وداع با «معلمِ آزادگی» است؛ روایتی که در آن، تشییع یک رهبر، به آخرین کلاسِ درسِ عشق، ایثار و ایستادگی تبدیل میشود.
امروز مدرسه تعطیل است؛ اما من دلم نیامد در خانه بمانم. انگار زنگ آخر مدرسه است و همه ما دانشآموزان تو، برای امتحانی سخت، در حیاطِ بزرگ شهر جمع شدهایم.
آقا! یادت هست توی کتابهایمان نوشته بودی «رهبر ما آن نوجوان سیزدهسالهای است که…»؟ امروز همان نوجوانها بزرگ شدهاند، اما هنوز هم همانقدر دلتنگ نگاه پدرانه تو هستند.
خیابانها سیاه پوشیده، نه مثل دیوارهای کلاس وقتی تختهسیاه را پاک میکنند؛ بلکه آسمان دلم سیاه شده، انگار تمام مدادهای رنگی دنیا را از دستم گرفتهاند. تابوت تو که روی دستها میرود، حس میکنم تمام سرمشقهای «مشق عشق» که روی تخته سفید قلبم نوشته بودی، حالا دارد به حقیقت میپیوندد.
دیروز، در کلاس درس تاریخ، معلم میگفت: قهرمانها همیشه زنده میمانند. باورم نمیشد. میگفتم چطور میشود کسی نباشد، اما باشد؟ امروز که اینهمه دست، برای تبرک به سمت تو بلند شده است، فهمیدم.نرفتهای؛ تو فقط از کلاس خاکی دنیا، به کلاس بالاتر ملکوت پروردگار منتقل شدید.
نگاه کن آقا! این همان نسلی است که در کلاسهایت، درس «ایستادگی» و «نترسیدن» را با الفبای نگاهت مشق کرد. ما امروز آمدهایم بگوییم که تکالیفمان را فراموش نمیکنیم. ما یاد گرفتیم که اگر در کلاس بسته شد، پنجرهای به سمتِ آزادی همیشه باز است.
امروز مشق شب ما، نوشتن نام تو روی قلب خسته و داغدار این شهر است. آقا! دلمان برای آن صدای آرام و مقتدرت تنگ میشود، اما قول میدهیم درسهایت را با جان و دل حفظ کنیم.
خداحافظ ای معلم مهربان امت؛ ما دانشآموزان تو، تا ابد پای درسِ «آزادگی» که به ما آموختی، ایستادهایم.
سفرت به خیر، ای بهترین آموزگار عشق.
ارسال دیدگاه