دلنوشته؛
جمعهای در سکوت وداع؛ میراث راهی که ادامه دارد
کرج(پانا)- جمعهها همیشه بوی غریبی دارد... انگار زمان میایستد تا دلها سنگینتر شوند. امروز، در این جمعهٔ سرد و خاموش، وقتی در میان موجی از جمعیت ایستادهایم تا آخرین وداع را بگوییم، چیزی فراتر از اندوه در هوا جاری است.
آقاجان... به جان چفیه و عمامهات قسم!
برخیز؛ که چشمها هنوز به قامت استوارت عادت کردهاند و دیدن این صلابت فروکشیده، جانسوز است.
کاش یگانه لحظهای چشمانت را میگشودی و برمیخاستی؛ که همه آمدهاند تا در پیشگاهت، سر تعظیم فرود آورند.
دل بیقرار هنوز باور نمیکند که دیگر آن قامت بلند، ستون امید و عزت یک ملت، ایستاده نخواهد دید...
نه، این فقط یک خداحافظی نیست. این لحظهای است که تاریخ روی شانههایمان زمزمه میکند: ببین چه راهی رفت و حالا نوبت توست که ادامهاش بدهی.
بزرگان با رفتنشان نمیمیرند؛ در تکتک قدمهای ما زنده میشوند. هر اشکی که امروز میریزد، بذری است برای فردایی روشنتر. هر سکوتی که این جمعه را پر کرده، فریادی است برای بیداری.
پس سرت را بالا بگیر... نه به عنوان سوگواری که غرق در ماتم است، بلکه به عنوان کسی که مشعل را از دستان سرد شده گرفته و با ایمانی تازه، راه را ادامه میدهد. این وداع، پایان نیست؛ آغازی است برای جاری کردن آن آرمانها در رگهای زندگی روزمره.
بهترین قدردانی، گریستن نیست؛ قدم برداشتن در همان مسیری است که او روشن کرد. امروز جمعهای است که دیروز را به فردا پیوند میزند... و تو، پل این پیوندی.
باید برخاست
رهبرشهید
بدرقه آقا
ارسال دیدگاه