ای کاش تو را می‌دیدم...

اسلامشهر(پانا)-قرن‌ها از عاشورا می‌گذرد، اما من که هرگز چشمانت را ندیدم، هنوز با هر ضربانِ قلب، غربتِ نیزه‌ها را بر پیکرِ نامِت حس می‌کنم. برایت می‌نویسم، نه از سرِ آشنایی، که از سرِ تشنگیِ بی‌پایانِ یک دلِ تنها...

کد مطلب: ۱۷۱۴۱۷۰
لینک کوتاه کپی شد
ای کاش تو را می‌دیدم...

آقا جانم، ای کاش...

من شما را ندیدم... من در آن روزگار نبودم که پایتان را در کوچه‌های مدینه ببوسم. برای من، شما یک روایت تاریخی نیستید؛ شما یک زخم زنده‌ای هستید که هر سال در محرم، تازه‌تر از دیروز بر دلم می‌شکند.

من خانه‌ای ندارم که در آن برایتان روضه بخوانند، اما دلم، خودش یک حسینیه‌ بی‌سقف است. هر وقت نامتان را می‌شنوم، بی‌اختیار یاد آن لحظه‌ای می‌افتم که نه، ندیدم‌تان، اما تیرِ غربتتان از قرن‌ها پیش، هدفِ قلبم گرفت.

من شما را ندیدم، اما عصر عاشورا را چشیده‌ام. در کوچه‌پس‌کوچه‌های این شهرِ شلوغ، وقتی کسی زیر بارِ زور می‌شکند، یادِ عَلَم‌تان می‌افتم. وقتی کودکی بی‌پناه می‌ماند، یادِ حضرت علی‌اصغر (ع) می‌کنم. مظلومیت شما در لابه‌لای دردهای روزمره‌ی من جاریست؛ در نبودنِ عدالت، در تنهاییِ یک مظلوم، در خاک‌خوردنِ یک حقیقت...

چه حسرتی که ای کاش یک روز، یک لحظه، سایه‌تان را از دور می‌دیدم. ای کاش می‌توانستم از آن دورترین نقطه‌ی خیمه‌ها، عطرِ نخلستان‌های کربلا را استشمام کنم. اما من فقط مانده‌ام با این کتاب‌ها، این اشک‌های شب‌هایِ محرم، و این ذکرِ همیشگی: «یا حسین (ع)...»

آقا جانم، راستش گاهی با خودم فکر می‌کنم: آیا شما هم در آن لحظه‌ آخر، به ما فکر می‌کردید؟ به این غریب‌تر از غریبانِ روزگارمان؟ به ما که ندیدیم‌تان اما عاشق‌تر از هر بیننده‌ای، با هر نفس، نامِتان را زمزمه می‌کنیم؟

دلم برای آن روزی می‌سوزد که نیزه‌ها به پیکرِ تنها‌تان نشست، اما دلم بیشتر برای امروز می‌سوزد که هنوز بعد از قرن‌ها، خیمه‌هایِ عشقِ شما در میان این همه بی‌تفاوتی، تنهاست...

ای کاش می‌توانستم یک جرعه از آن آبِ فرات را، نه برای رفعِ عطش، که برای بوسیدنِ یادتان، به لب برسانم. اما افسوس که من، فقط یک غریبه‌ام در این عصرِ غربت، که تنها دارایی‌ام، اشکِ بی‌صدا و نامِ پرآوازه‌ی شماست...

یا حسین (ع)... ای مظلومِ بی‌کفنِ تاریخ...

نویسنده : دانش آموز،الینا کیان

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار