محرم حکایتی از دل مسلمانان
شهرری یک (پانا) ـ شرح حکایت واقعهی محرم از زبان مادر برای دخترش ، و این است که ناگهانی مهر اهل بیت و امام حسین(ع) به دل ها میافتد.
دخترک دست در دست مادرش، درحالی که عروسکش را در آغوش گرفته بود، آرام در امتداد خیابان قدم برمیداشت. هیاهوی شهر ناگهان در ذهن کنجکاوش آرام گشت، نگاهش به داربستهایی افتاد که آن سوی خیابان برپا شده بودند؛ پارچههای سیاه، ریسهها و پرچمهایی که هنوز نیمهآماده بودند و حال و هوایی متفاوتی در بر داشتند.
چند لحظه به آنها خیره ماند و سرانجام پرسید:«مامان، اینا برای چیه؟»
مادر لبخند آرامی زد و با صبوری به دختر پاسخ داد:«محرم نزدیکه، دخترم...»
اما این پاسخ برای ذهن پرسشگر زینب کافی نبود. سؤالهای بسیاری در نگاهش موج میزد؛ سؤالهایی درباره پرچمهای سیاه، اشکهای مردم و نامهایی که هر سال در این روزها بیشتر شنیده میشدند. پرسید:«چرا همه انقدر ناراحتن مامان...؟»
مادر که کنجکاوی او را دید، پیشنهاد عجیبی داد:«دوست داری امسال هر شب برات یه داستان تعریف کنم؟ ده شب، ده قصه... تا آخرش خودت بفهمی چرا مردم این روزها رو اینقدر عزیز میدونن.»
چشمان زینب از شوق درخشید و بیدرنگ پذیرفت.
آن شب، هنگامی که سکوت آرام آرام بر خانه سایه میانداخت، زینب کنار مادر نشست. چراغ اتاق نور گرمی را پراکنده بود و همه چیز برای شنیدن یک قصه آماده به نظر میرسید.
مادر نفسی عمیق کشید و گفت:«اولین قصه، قصه مردی وفاداره؛ کسی که پیش از همه قدم در این راه گذاشت... حضرت مسلم بن عقیل.»
مادر اندکی سکوت کرد، گویی میخواست واژههایش را از میان سالها تاریخ بیرون بکشد.
مسلم بن عقیل، پسرعموی امام حسین(ع) بود؛ مردی شجاع، وفادار و درستکار. وقتی مردم کوفه نامههای زیادی برای امام حسین فرستادند و از او خواستند به شهرشان بیاید، امام کسی را فرستاد تا حقیقت را بررسی کند. آن شخص، مسلم بود.
زینب با دقت گوش میداد.
وقتی مسلم وارد کوفه شد، هزاران نفر با او بیعت کردند. همه قول دادند که کنار امام حسین بایستند. اما روزها که گذشت، ترس در دل مردم افتاد. حاکم ظالم کوفه آنها را تهدید کرد و کمکم همه مسلم را تنها گذاشتند.
صدای مادر آرامتر شد.
تصور کن، دخترم... مردی که روزی هزاران نفر دورش بودند، دیگر در کوچههای شهر غریبانه قدم میزد و هیچکس حاضر نبود در خانهاش را به روی او باز کند.
زینب سرش را پایین انداخت. بغض گلوی کوچک او را احاطه کرد....
مسلم میتوانست تسلیم شود، میتوانست از راهی که انتخاب کرده بود برگردد؛ اما وفاداری برایش مهمتر از جانش بود. او تا آخرین لحظه بر عهدش ماند و سرانجام به شهادت رسید.
به همین خاطر است که شب اول محرم را به نام حضرت مسلم میشناسند؛ مردی که پیش از همه، تنهایی راه امام حسین را تجربه کرد.
زینب احساس کرد چیزی در قلبش سنگینی میکند. برای نخستین بار فهمید پشت پرچمهای سیاه و داربستهای خیابان، فقط یک مراسم نیست؛ قصه انسانهایی است که برای وفاداری، از همه چیزشان گذشتند.
و آن شب، نخستین صفحه از این سفر آرام ورق خورد...
(پارت اول)
ارسال دیدگاه