آخرین خداحافظی ما از راه دور

کرج(پانا)_ دیروز مشهد میزبان وداعی بود که بغضش تا کیلومترها دورتر هم احساس می‌شد. من در میان آن جمعیت نبودم، اما دلم کنار گنبد طلا ایستاده بود؛ همان لحظه‌ای که آخرین سلام و خداحافظی را با چشمانی اشک‌بار زمزمه کردم و به تماشای بدرقه‌ای نشستم که تا همیشه در خاطرم خواهد ماند.

کد مطلب: ۱۷۲۰۱۱۵
لینک کوتاه کپی شد
آخرین خداحافظی ما از راه دور

نمی‌دانم از کجا شروع کنم. از بغضی که از دیروز در گلویم مانده یا از اشکی که هرچه سعی می‌کنم پنهانش کنم باز خودش را روی گونه‌هایم نشان می‌دهد. هنوز باورم نمی‌شود که تو رفته‌ای. هنوز دلم قبول نمی‌کند که دیگر قرار نیست نامت را بشنوم و احساس کنم کسی هست که حضورش به من آرامش می‌دهد. انگار یک تکیه‌گاه بزرگ از میان ما رفته و جایش را دلتنگی عجیبی گرفته است.

دیروز از دور، مشهد را نگاه می‌کردم و دلم آنجا بود. میان آن همه آدمی که آمده بودند تا آخرین بدرقه را انجام دهند، من هم با قلبم حضور داشتم. هر تصویر، هر صحنه و هر لحظه از آن وداع، قلبم را بیشتر می‌شکست. احساس می‌کردم بخشی از وجودم در میان آن جمعیت ایستاده و بی‌صدا اشک می‌ریزد.

گاهی بعضی آدم‌ها آن‌قدر در زندگی یک ملت ریشه می‌دوانند که نبودنشان غیرممکن به نظر می‌رسد. برای من هم همین‌طور بود. همیشه فکر می‌کردم بعضی نام‌ها همیشه هستند، بعضی صداها همیشه شنیده می‌شوند و بعضی حضورها هرگز از میان نمی‌روند. اما دیروز فهمیدم که حتی بزرگ‌ترین مردان تاریخ هم روزی می‌روند و فقط خاطره‌شان باقی می‌ماند.

تمام دیروز را با یک حس عجیب گذراندم؛ حسی شبیه گم کردن کسی که سال‌ها کنارم بوده، حتی اگر هیچ‌وقت از نزدیک ندیده باشمش. بعضی آدم‌ها آن‌قدر در قلب انسان جا باز می‌کنند که فاصله‌ها معنایشان را از دست می‌دهد. برای دلتنگ شدن، همیشه لازم نیست کسی را از نزدیک شناخته باشی.

وقتی خبر خاکسپاری‌ات را شنیدم، دلم شکست. با خودم فکر کردم چقدر سخت است لحظه‌ای که پیکر کسی را به خاک می‌سپارند اما یادش از دل‌ها بیرون نمی‌رود. خاک می‌تواند جسم آدم‌ها را در آغوش بگیرد، اما نمی‌تواند نامشان را از قلب مردمی که دوستشان داشته‌اند جدا کند.

امشب هر گوشه خانه برایم بوی دلتنگی می‌دهد. هر خبری که می‌خوانم، هر تصویری که می‌بینم و هر خاطره‌ای که به ذهنم می‌آید، بغض را سنگین‌تر می‌کند. دلم می‌خواهد چیزی بنویسم تا شاید کمی آرام شوم، اما هیچ واژه‌ای اندازه این غم بزرگ نیست.

مشهد دیروز فقط یک شهر نبود؛ انگار تمام ایران آنجا جمع شده بود. همه آمده بودند تا بگویند دوستت داشتند، تا بگویند فراموشت نمی‌کنند و تا آخرین بار با اشک و دعا بدرقه‌ات کنند. من هم از راه دور در میان همان جمعیت بودم؛ با چشمانی خیس و قلبی که از دلتنگی فشرده شده بود.

و حالا این چند خط را می‌نویسم در حالی که هنوز باور رفتنت برایم سخت است. آخرین خداحافظی من با تو از راه دور در مشهد بود؛ همان لحظه‌ای که تو را به خاک سپردند و آسمان و زمین شاهد وداع یک ملت شدند. من هم در سکوت، میان اشک‌هایم زمزمه کردم: خداحافظ... خداحافظ ای کسی که رفتنت، داغی شد که تا سال‌ها از قلبم پاک نخواهد شد.

 

 

 

نویسنده : دانش‌آموز: یگانه احمدی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار