آموزش و پرورش در منظومه فکری رهبر شهید انقلاب؛
در پیچ و خم کارهای اداری، فقط یک راه به ذهن همه ما میرسید: «نامهای به رهبر»
تهران (پانا)- همزمان با آیین بدرقه و تشییع پیکر مطهر رهبر شهید، حضرت آیتاللهالعظمی سیدعلی حسینی خامنهای (رضوانالله تعالی علیه)، این مرکز مجموعهای از یادداشتها، دلنوشتهها و خاطرات اعضای شورای معاونان وزارت آموزش و پرورش را با عنوان «آموزش و پرورش در منظومه فکری رهبر شهید انقلاب» منتشر میکند.
همزمان با آیین بدرقه و تشییع پیکر مطهر رهبر در ادامه، یادداشت سیدرضا حسینی، رئیس باشگاه دانشپژوهان جوان را میخوانید.
هنوز چند ساعتی بیشتر نیست که با پاهایی لرزان و چشمهایی بیرمق و خسته، از مراسم تشییع و وداع با شما به خانه برگشتهام. راستش را بخواهید، میان آن همه شلوغی و جمعیت و غربتِ رفتنتان، هنوز فرصت نکردهام در خلوت خودم یک دل سیر برای این داغ گریه کنم؛ اصلاً هنوز باورم نشده است. ذهنم این حقیقتِ تلخ را قبول نمیکند.
مدام فکر میکنم همه این روزها یک خواب پریشان و کابوس پاییزی است؛ خیال میکنم هر لحظه ممکن است از خواب بیدار شوم و دوباره تصویر آرام شما روی صفحه تلویزیون بیاید. انگار ذهن خستهام در همان شب ۲۸ مهرماه ۱۴۰۴ قفل شده است؛ همان شبی که قرار بود آیین تجلیل از بچههای المپیادی و ورزشی در حسینیه امام خمینی برگزار شود و ما با دلهره و اشتیاق، ثانیهها را میشمردیم که آیا تشریف میآورید یا نه… آخر بیشتر از چهل روز بود که در هیچ دیداری حاضر نشده بودید و چشمان ما به دیدارتان روشن نشده بود. در آن لحظههای پر از دلشوره، توی دلم میگفتم: «آقاجان! توی این اوضاع خطرناک و سخت، اصلاً چه کسی درخواست این برنامه را کرده؟ چه اصراری است که خودتان شخصاً برای تقدیر از بچهها بیایید؟ ای کاش نیایید تا مبادا به خاطر ما کوچکترین آسیبی به شما برسد…» اما چقدر لطفتان به این بچهها زیاد بود که هیچ مصلحتاندیشی و خطری مانع آمدنتان نمیشد.
دوران جوانی و دانشجوییام در دانشگاه شریف گذشت. آن وقتها زیاد میشنیدم که شما حامی اصلی نخبگان هستید؛ اما راستش را بخواهید در آن دوران جوانی، خیال میکردم این حمایتها فقط در حد همین دیدار رسمی مهرماه است که هر سال به طور منظم برگزار میشود. چقدر دیر فهمیدم! چقدر طول کشید تا با تمام وجودم لمس کنم که شما یک حامی تشریفاتی نبودید؛ شما پشتیبان واقعی، معمار دلسوز و سرچشمه اصلی حرکت علمی کشور بودید.
شما آنقدر به بچههای نخبه وفادار بودید که هیچ اتفاقی در دنیا نمیتوانست این رابطه را خراب کند. چطور یادمان برود دیدار مهرماه سال ۱۴۰۳ را؟ درست فردای شبِ پر از دلهره و حماسیِ «وعده صادق ۲». در آن شرایط حساس که همهجا صحبت از جنگ و تهدید بود و هیچکدام از ما اصلاً فکرش را هم نمیکردیم دیدار برگزار شود، شما بدون هیچ تغییری، سر ساعت و در همان مکان همیشگی آمدید و نشستید؛ تا به دنیا نشان دهید که تکیهگاه جوانان این کشور با هیچ طوفانی نمیلرزد.
یادتان هست در آن سالهای سخت دهه ۹۰، وقتی باشگاه دانشپژوهان جوان—که خانه امید و سقف مشترک همه ما المپیادیها بود—منحل شد؟ بچهها آواره شدند و تیمهای ملی مثل بچههای بیسرپرست، دربهدر این اداره و آن اداره شدند. در آن روزهایی که مسئولان دولتی وقت حتی فرصتی برای شنیدن صدای ما نداشتند و مدالآوران سالها پشت درِ اتاق یک مسئول منتظر میماندند، شما سه دیدار اختصاصی، مفصل و صمیمی فقط با المپیادیها گذاشتید تا سنگصبور ما شوید و نگویید بیکس ماندهاید.
یادم نمیرود سال ۱۳۹۸ را؛ روزهایی که صدای گلایههای ما حتی از دیوارهای ساختمان باشگاه هم بالاتر نمیرفت، اما شما در دیدار با مسئولان آموزش و پرورش، با جزئیات از افت رتبههای ایران در المپیادهای ریاضی، کامپیوتر، شیمی و فیزیک گفتید و تذکر دادید. آن روز چقدر شگفتزده شدیم! با خودمان میگفتیم مگر میشود رهبر یک کشور با این همه دغدغههای بزرگ، جزئیات افت رتبه المپیادها را هم پیگیری کند؟ در حالی که اگر در آن روزها از خود مسئولان آن بخش میخواستیم نام چهار تا المپیاد را ببرند، بلد نبودند!
آقاجان، یادتان هست در یکی از دیدارهای سال ۹۹، وقتی یکی از مدیران ادعا کرد که اوضاع المپیادها دوباره مثل گذشته خوب و ردیف شده است، شما با همان صراحت و دلسوزی پدرانهتان فرمودید: «اوضاع در این سالها تعریف چندانی ندارد»؟ اینهمه دقت و پیگیری، فقط و فقط از یک دلواپسی پدرانه برای آینده تکتک استعدادهای این خاک سرچشمه میگرفت.
همین آغوش گرم شما بود که در سالهای ۹۵ و ۹۶، وقتی همه دست به دست هم داده بودند تا سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (سمپاد) را کلاً منحل و نابود کنند، تنها پناهگاه ما سمپادیها شد. شما یکتنه ایستادید و این سازمان را دوباره به بچهها برگرداندید.
روزگاری که تقدیر شد و به عنوان مسئول در باشگاه دانشپژوهان جوان خدمت میکردم، وقتی گذشته مبهم و پروندههای قدیمی باشگاه را ورق میزدم، در هر ورق به یک نام ثابت و مهربان برمیخوردم که مثل کوه پشت این بچهها ایستاده بود: «سیدعلی حسینی خامنهای».
تازه در میان برگهای غبارگرفته تاریخ و مرور خاطرات آن روزها بود که فهمیدم سال ۱۳۶۶ برای اعزام اولین تیم المپیاد ریاضی به مسابقات جهانی، با چه فضای سخت و دلهرهآوری روبهرو بودیم. از یک طرف، کشورهای خارجی اصلاً نمیخواستند ایران وارد میدان رقابت شود؛ خیلیهاشان مدام توصیه میکردند ایران باید چند سال فقط تماشاچی و ناظر باشد و حق شرکت ندارد. توصیهای که بوی تحقیر و بایکوت علمی میداد.
از طرف دیگر، در داخل کشور هم سایه ترس و محافظهکاریِ برخی مسئولان وقت سنگینی میکرد. آنها از شکست و آخر شدنِ احتمالیِ تیم چنان هراسی داشتند که ترجیح میدادند صورتمسئله را پاک کنند؛ هراسی که البته نه از ضعف استعداد بچهها، بلکه از ناآشناییِ مطلق با فضای مسابقات و بیبهره بودنِ تیم از آموزشهای ویژه ناشی میشد.
در آن فضای پُر از تردید، که هیچکس جرأت ریسک نداشت، شما ورق را برگرداندید. در شب اعزام، تیم را به نهاد ریاستجمهوری دعوت کردید و به بچهها پناه دادید. فکرش را بکنید؛ آن زمان شما رئیسجمهور بودید. اگر آن تیم با دست خالی برمیگشت، هزینه سیاسیاش مستقیم پای شما نوشته میشد و همه از شما بابت این ریسک خرده میگرفتند. ولی شما به جای مصلحتاندیشی، به هوش، شرف و غیرتِ جوان ایرانی ایمانی قلبی داشتید. همین اعتمادِ پدرانه به بچهها بالِ پرواز داد؛ معجزهای که باعث شد در همان گام نخست، با کسب اولین مدال برنز تاریخ المپیاد ریاضی، پاسخِ تمامِ آن تردیدها و کارشکنیها را با افتخار بدهیم.
هیچوقت فکرش را هم نمیکردم روزی بفهمم شما حتی در سخنرانیهای عمومیتان درباره آمار شرکتکنندگان مرحله اول المپیاد ریاضی هم صحبت کردهاید! چطور میشود از یک رهبر، یا حتی از یک وزیر با آن همه مشغله انتظار داشت که بداند المپیاد چند مرحله دارد، چه برسد به اینکه آمار مرحله اول یکی از این المپیادها را بداند و درباره اهمیت آن صحبت کند؟
بعدها که مسئولیت گرفتم فهمیدم ورود بدون کنکور مدالآوران طلا به دانشگاهها هم با پیگیری و دستور مستقیم شخص خود شما حل شد و به نتیجه رسید.
خدا شاهد است هر وقت در پیچ و خم کارهای اداری گیر میکردیم و بعد از کلی دوندگی به بنبست میرسیدیم، فقط یک راه به ذهن همهمان میرسید: «نامهای به رهبر». چون میدانستیم برای شما علم و نخبگان در اولویت اول است و بدون گیر کردن در کارهای اداری فرسوده، گره را باز میکنید.
یادتان هست وقتی برای اولین بار درباره احیای باشگاه به شما نامه نوشتم، چطور به دفترتان سفارش کردید که کار این بچهها را پیگیری کنید تا مشکلشان کاملاً حل شود؟ یا آخرین بار که درباره نقش نخبگان در دنیا گفتم و شما یکی از معاونانتان را فرستادید تا حرفهای ما را بشنود و ما را مهمان یک نماز باصفا کردید؟
آقاجان، مگر یادمان میرود که شهریورماه، وقتی برای مراسم تجلیل از مدالآوران یک پیام ساده از شما خواستیم، شما آن را در پیام تلویزیونی اول مهر خطاب به کل ملت ایران خواندید؟ یعنی آنقدر به این بچهها افتخار میکردید و دوست داشتید همه آنها را بشناسند؟ در میان این همه مشکل و چالش بزرگ کشور، چطور دلتان به این گوشههای فراموششده گرم بود؟
آقاجان… یادش به خیر، ما وقتی دست به دامان شما شدیم و از شما خواستیم برای شهادتمان دعا کنید، با آن نگاه عمیق و مهربانتان گفتید: «دعا میکنم عاقبت به خیر شوید.» حالا خودتان به هر دو رسیدید؛ هم شهید شدید و هم عاقبت به خیر… و ما ماندیم و یک دنیا بدونِ علی… بدون سایه پدری شما بالای سرمان.
آقاجان! چند قول و قرار بین ما و شما مانده است. حالا که پر کشیدهاید و بدون شک دست شهید سیدعلی حسینی خامنهای بازتر از همیشه است، بیشتر از قبل روی کمکها و دعاهایتان حساب باز کردهایم.
شما که حالا در جوار رحمت خدا آرام گرفتهاید، برای ما خیلی دعا کنید. دعا کنید مرگ ما هم با شهادت باشد و خدا ما را به شما ملحق کند. ما این پایین، چشمبهراه و منتظر شفاعت شما هستیم...
خداحافظ پدر مهربان المپیادیهای ایران.
ارسال دیدگاه