وقتی دوربین میلرزد
کرج(پانا)- تیرماه ۱۴۰۵، هوای تهران ۴۰ درجه بود، اما گرمای خیابانها از دمای هوا هم بیشتر بود؛ نه از تابش خورشید، که از تابش دلهایی که برای آخرین وداع، زیر ۵ تابوت مقدس جمع شده بودند و دوربین در دست من میلرزید.
تا دیروز فکر میکردم خبرنگار بودن یعنی ایستادن پشت دوربین و ثبت واقعیتها با قلبی سرد و نگاهی بیطرف. اما امروز، وقتی کارت بدرقه رهبر شهید را در دست گرفتم، فهمیدم بعضی رویدادها آنقدر بزرگ هستند که هیچ ضابطهای آنها را نمیگنجد. امروز تیرماه است و هوای شهر آنقدر داغ که انگار زمین هم دارد با مردم همناله میشود. اما عجیبتر از گرما، شوری است که در فضا موج میزند؛ شوری که هیچکس نمیتواند بیتفاوت از کنارش بگذرد.
از همان سحر، خیابانها شکلی دیگر داشتند. نه آن شتاب همیشگی رفتن به سرکار یا مدرسه، که نوعی حرکت موزون و منظم به سمت یک نقطه مشترک. برای یک خبرنگار، این صحنهها سوژههای بینهایتی هستند، اما امروز منِ نیلا، دیگر نمیتوانستم میان سوژه و خودم فاصله بندازم. هر چهره، روایتی داشت؛ هر دستی که به سوی تابوتهای رهبر و خاندانش دراز میشد، یک تاریخچه نانوشته از ارادت بود.
راستش منِ نیلا، آنجا نبودم. نه به خاطر بیمیلی، که به خاطر تقدیر مسافتی که بین من و این وداع فاصله انداخت. اما همین دوری، عجیبترین حس خبرنگاری را در من بیدار کرد؛ اینکه گاهی برای روایت یک اتفاق بزرگ، نباید در دل جمعیت باشی، بلکه باید آنقدر فاصله بگیری تا وسعت بینهایت آن را یکجا ببینی. من از پشت تصاویر و امواج صدا، با تکتک آنهایی که زیر تابوت ایستادند، همنفس شدم. شاید دور بودم، اما دلم، با هر «یا حسین» که از تلویزیون میپیچید، محکمتر میزد.
دوربین را که تنظیم میکنم، لنز مهآلود میشود؛ شاید هم از هوای گرم، شاید هم از چیزی که در گلوی من خبرنگار، راه نفس را بسته است.
تیرماه امسال در تقویم ذهنم ماندگار میشود. آفتاب تند میتابد ولی هیچکس به فکر سایه نیست؛ همه دنبال یک «آخرین سلام» هستند. قلم من که تا حالا از تریبونهای رسمی و خیابانهای شلوغ نوشته، امروز در برابر عظمت این وداع، واژههایش را گم کرده. چطور میشود غمی اینچنان بزرگ را در یک گزارش چندخطی خلاصه کرد؟
ما خبرنگارها عادت داریم به دنبال تیترهای جذاب بگردیم. اما امروز، جذابترین تیتر، «بینهایت» است. کسی که برای غیرت و خاک این سرزمین زیست، با رفتنش تمام نمیشود؛ تازه آغاز میشود. دوربین را روی جمعیت میگیرم؛ جایی که تابوتها مثل کشتیهایی بر فراز دلها حرکت میکنند و خانوادهاش، همچون نگینی در میان این همه چشم، خیره به افقی که دیگر بازگشتی ندارد.
در پایان این روز، فقط یک چیز برایم روشن است: شاید نتوانم تمام این لحظات را در کلمات جای دهم، اما تمام تلاشم را میکنم که درست و صادق، راوی نسل باشم؛ نسلی که امروز، زیر یک بیرق، دوباره خودش را پیدا کرد.
ارسال دیدگاه