دلنوشته؛
امروز قلمم از همیشه سنگینتر است
کرج (پانا) - امروز قلمم از همیشه سنگینتر است. بعضی مأموریتها را نمیتوان با دوربین و قلم به پایان رساند؛ گاهی بزرگترین حسرت یک خبرنگار، نرسیدن به لحظهای است که آرزو داشت روایتگرش باشد. این روایتِ دلی است که از دور، آخرین بدرقه را به نظاره نشسته است.
امروز قلمم سنگینتر از همیشه روی کاغذ مینشیند؛ نه از آن سنگینی خستگی، بلکه از غم نرسیدن.
خبرنگارم...
سالها آموختهام که باید در متن حادثه باشم؛ باید لحظهها را ببینم، ثبت کنم و روایتگر تاریخ شوم. همیشه باور داشتم هیچ اتفاق بزرگی نباید از قاب دوربینم جا بماند، هیچ اشکی نباید بیروایت بماند و هیچ صفحهای از تاریخ نباید بدون شاهد ورق بخورد.
اما امروز، درست در روزی که تاریخ یکی از تلخترین برگهایش را مینویسد، من تنها تماشاگر دوردستی هستم که از پشت صفحهای کوچک، اشکها را میبیند و بغضش را پنهان میکند.
چه حس عجیبی است...
وقتی همه راهها به مراسم تشییع ختم میشود، اما راه تو به آنجا نمیرسد.
وقتی همه از حضورشان میگویند و تو تنها میتوانی از دلتنگیات بنویسی.
وقتی رسالت خبرنگاری، ثبت لحظههاست، اما خودت از مهمترین لحظه جا میمانی.
دلم میخواست امروز میان آن جمعیت باشم؛ همانجا که قدمها آرام بر زمین برداشته میشود، پرچمها در باد میرقصند، اشکها بیاختیار بر گونهها جاری است و مردم، با قلبهایی آکنده از اندوه، آخرین بدرقه را رقم میزنند.
دلم میخواست دوربینم شاهد آن صحنهها باشد؛ صدای مردم را ضبط کنم، نگاههای پر از حسرت را قاب بگیرم و تاریخ را همانگونه که هست روایت کنم. اما تقدیر، این بار سهم دیگری برایم نوشت؛ سهم من، نوشتن از دور بود... نوشتن با قلبی که کیلومترها آن طرفتر، میان جمعیت جا مانده است.
امروز بیشتر از همیشه فهمیدم که خبرنگار بودن فقط حضور در صحنه نیست؛ گاهی خبرنگار بودن یعنی با تمام وجود دلت بخواهد در میان مردم باشی، اما تنها ابزار تو قلمی باشد که اشک، جوهرش را خیس کرده است.
ای رهبر شهید...
اگرچه نتوانستم در مسیر آخرین بدرقهات قدم بردارم، اگرچه صدای صلوات و وداع را از نزدیک نشنیدم و اگرچه دوربینم قاب حضورم را ثبت نکرد، اما باور کن دلم از نخستین لحظه در کنار بدرقهکنندگان بود.
گاهی فاصله فقط میان شهرهاست، نه میان دلها.
گاهی جسم نمیرسد، اما دل، پیش از همه حاضر است.
و من امروز، با تمام وجود، این فاصله را حس کردم.
حسرت میخورم که نتوانستم روایتگر میدانی باشم که تاریخ از آن خواهد نوشت؛ اما شاید این چند خط، صادقانهترین گزارش زندگی حرفهای من باشد. گزارشی که نه با لنز دوربین، بلکه با نگاه اشکآلود یک خبرنگار نوشته شده است.
امروز هیچ تیتر خبری، هیچ گزارش و هیچ تصویر زندهای نمیتواند آنچه را در دل من میگذرد توصیف کند. بعضی دلتنگیها را نمیشود مخابره کرد؛ فقط باید زندگیشان کرد.
و من امروز، تمام این دلتنگی را زندگی کردم...
شاید نامم در فهرست خبرنگاران حاضر در مراسم نباشد، اما قلبم از نخستین لحظه تا آخرین لحظه، در میان همان جمعیتی بود که برای بدرقه آمده بودند.
این، روایت خبرنگاری است که نرسید؛ اما دلش هرگز جا نماند...
ارسال دیدگاه