سقوط در اردیبهشت، پرواز به سوی بهشت
نظرکهریزی (پانا) - اردیبهشتماه بود؛ روزی که آسمانِ ورزقان، میزبانِ بالگردی شد که تقدیر، او را نه به مقصدِ زمین، که به ضیافتِ ابدی آسمان میبرد. این روایتی است از پروازی که هیچگاه بازنگشت و داغی که بر پیشانیِ بهار ماند.
«آن روز، نه مانند روزهای دیگر بود و نه چون آنها آغاز شد.
هوا عجیب گرفته بود؛ گویی آسمان هم دلش به باریدن داشت. سنگینیِ عجیبی بر فضا حاکم بود، اما این سنگینی تنها از ابرها نبود؛ از حادثهای بود که در دلِ آن روز خفته بود و تقدیر، بیصدا آن را پیش میبرد.
بالگرد آمادهی پرواز بود؛ رو به افق، رو به آسمان. صدای موتور، گاه اوج میگرفت و گاه فرو مینشست؛ شبیه دلِ انسانی که هراسی پنهان در سینه دارد، یا چون پرندهای در قفس که بیقرار، بال بر دیوارهها میکوبد تا راهی به رهایی بیابد.
اما آن روز، بالگرد میزبانِ «مردانِ خدمت» بود؛ مردانی که اینک، میهمانِ آسماناند. مردانی وظیفهشناس، حسینینشان و خداجو.
کاش من آن بالگرد بودم... کاش اگر بودم، میتوانستم از آغاز نروم؛ میتوانستم پرواز را به تأخیر بیندازم... اما اگر آن بالگرد پایان را میدانست، شاید از همان ابتدا به پرواز تن نمیداد.
همه گمان میکردند آن پرواز، پروازی معمولی است؛ اما چه کسی میدانست ایستگاهی که مردانِ خدمت در آن فرود میآیند، زمین نیست... بهشت است.
آن پرواز، بازگشتی نداشت؛ پروازی بود برای ثبتِ فداکاریِ استوارانِ ایران در حافظهی مردم این سرزمین. و آنچه بر دلها نشست، داغی بود که رسانهها تنها نامِ «خبر» بر آن گذاشتند؛ خبری تلخ در بارانیترین روزِ سال، در واپسین روزهای عروسِ بهار: اردیبهشت.
اما چه کسی میداند برای سرد شدنِ آن داغها، چه دلهایی سوخت؟ چه کسی میداند مادران و پدرانشان چگونه آتشی را که بر جانشان شعله میکشید، خاموش کردند؟ راستی... مگر خاموش شد؟!
آسمان، امروز هم میبارد؛ به یاد مردانِ خدمت، به یاد بالگردی که سقوطش، آغازِ یک حادثه بود. تکهتکههایش هنوز هم غمگیناند؛ چون پرندهای که بالهایش در حادثهای شکسته باشد و دیگر توانِ پرواز نداشته باشد.
آسمانِ ورزقان، آن روز شاهدِ رخدادی تلخ بود؛ رخدادی که مردانِ خدمت را از ما گرفت و به سوی آسمان برد؛ آسمانی مهآلود، با سکوتی اشکآلود و بارانی بیوقفه که گواه آن شهادت شد.
آن سال، اردیبهشت، عروسِ خوشاقبالِ بهار نبود...»
ارسال دیدگاه