دلنوشته/

دل‌مان گرم بود که پدری داریم

زارچ(پانا)- این‌دلنوشته، نه فقط یک‌خاطره، بلکه صدایِ دل یک‌نسل است که روزی پدرش را از دست داد، اما همچنان در سایۀ امید و مقاومتِ او، قدم برمی‌دارد.

کد مطلب: ۱۶۹۷۸۷۴
لینک کوتاه کپی شد
دل‌مان گرم بود که پدری داریم

شنبه،نهم.‌اسفندماه‌.هزاروچهارصدوچهار، ساعت یازده صبح بود. من و دوستانم، وجودمان پر از استرس بود برایِ شنیدن نمرۀ‌امتحان‌علوم‌وفنون؛ اما درهرحال، فارغ از هرچیز، می‌گفتیم و می‌خندیدیم.

ناگهان، سروصدایی عجیب، سراسرِ مدرسه را فراگرفت. زنگِ‌تفریحی که قرار بود پر از شادی باشد، دل‌ها را آشفته و قلب‌ها را مضطرب کرد. آن‌هم فقط به‌خاطر یک جملۀ کوتاه اما با مفهومی سنگین:

"جنگ شد!"

با شنیدنِ این‌خبر، تمامِ دغدغه‌ها، حتی دغدغۀ نمرۀ‌امتحان‌علوم‌وفنون، رنگ‌باخت و تنها دغدغۀ‌‌مهم‌ما، امنیتِ‌کشور و سلامتیِ‌ هموطنان‌مان شد. تنها چیزی‌که می‌توانست درآن‌لحظه من‌را آرام کند، همان آیه‌ای بود که از دوست‌جدیدم، مریم، یاد گرفته‌بودم:

"الا بذکر الله تطمین القلوب"

در حال زمزمه کردن این ایه بودم که زنگِ‌کلاس به صدا درآمد. قرار بود در آن‌زنگ، علوم‌وفنون داشته‌باشیم؛ اما هیچ‌کس، دلِ رفتن‌به‌کلاس را نداشت.

مدام، خبرها، یکی پس از دیگری از گوشه‌وکنارِ مدرسه، به گوش‌مان می‌رسید.

عده‌ای، از شهادتِ بزرگانِ‌وطن می‌گفتند و عده‌ای، از قطع‌شدن‌اینترنت...

از همان‌لحظه، بذری از نفرت نسبت‌به سرزمین‌های‌جنایت‌کارِ اسراییل و آمریکا که از قبل در دل‌مان کاشته‌شده‌بود، چون درختی‌تنومند، شاخ‌وبرگ پیداکرد و تمامِ وجودمان را فراگرفت.

با وجودِ اضطراب و دل‌نگرانی‌ای که بارِسفر بسته‌بود و قدم‌به‌قدم، همراه‌مان می‌آمد ولی ما دل‌مان به وجود آقاجان‌مان، گرم و آرام بود.

خوش‌بودیم که حضرتِ‌آقا، سایه‌اش بالای‌سرمان است.

دل‌مان گرم بود که پدری داریم. 

دل‌مان گرم بود که رهبرمان، بهترین تکیه‌گاه و زلال‌ترین آرام‌بخشِ‌عالم است.

امّا در سحرگاه روز پراضطراب و دل‌آشوب"یکشنبه،دهم‌.اسفندماه.یک‌هزارو چهارصدوچهار" هنگامی‌که روزۀ‌مان را بستیم و درانتظارِ بلندشدن بانگِ‌اذانِ‌صبحِ‌شبکۀ‌استانیِ‌یزد بودیم، پیش‌از شنیدنِ نوای‌دلنشین‌اذان، چشم‌مان به زیرنویسِ‌قرمزِتلویزیون افتاد؛ خبری‌هولناک که دنیا را بر سرمان خراب‌کرد:

"شهادت قائد امت | حضرت آیت‌الله خامنه‌ای"

فکر کردم خواب می‌بینم!

اشک، بی‌اختیار از چشمانم جاری شد.

قلبم فروریخت و پرسشِ بی‌پاسخِ "چرا؟" در ذهنم، طنین‌انداز گشت.

باورِ این‌واقعه برایم دشوار بود.

آن‌زمان، انگار که زمین، زیر پای‌مان شکافت. درآن‌میان، تنها می‌توانستم زیرِلب نجوا کنم:

"ریخت برهم با زمین‌افتادنت، دنیایِ‌من!

دیدی‌آخر چشم‌خوردی، خوش‌قد و بالایِ‌من؟"

حضرتِ‌آقا!  

از کودکی، با نامِ پرعظمتِ شما قد کشیده‌ام!

از همان کودکی، پدرم، بذرِ بزرگیِ شما را در ذهنِ‌من کاشت تا هرگز فراموش‌نکنم که "پدر و قهرمانِ‌همیشگیِ ایران" شما خواهید بود.

از کودکی، شوقِ‌دیدارتان در سرم افتاده‌بود، اما افسوس که سعادتش نصیبم نشد.

آقای رئوف!

چطور دل‌تان آمد فرزندان‌تان را بدونِ‌خداحافظی، تنها بگذارید و با کوله‌باری از مظلومیت و مهربانی، عزم سفر کنید؟

از همان روزِ نخستِ این‌ جنگِ حق‌علیه‌باطل، با غمِ‌شهادتِ‌مظلومانۀ دختربچه‌های‌دبستان‌شجرۀ‌طیبۀ‌میناب، قلب‌مان بی‌قرار و دل‌مان، تنگ گشته بود. قلب‌مان پر از نفرت از صهیونیست‌ها و در کنارِ آن، سرشار از امید به انتقام بود.

در میان این‌هیاهو، همه و همه، زن‌ومرد، از کهنسالان تا نسلِ‌آینده، منتظرِ بیانیه و سخنان گُهربارِ شما بودیم تا مگر اندکی، آرام شویم.

اما حال، ما یتیم شده‌ایم!

پدرمان نیست.

تکیه‌گاه‌مان کو؟

پس کجاست عزیزِدلِ ایرانی‌ها؟

کجایید آقا جان؟ کجایید که پدرانه بگویید:

"آرام باشید! نترسید، من در کنارتان هستم!"

لبخندِ گرم‌تان کجاست؟!

همان لبخند که تسکینی بود بر قلب‌های مضطرب و پریشانِ ما...

کجاست آن انگشترها و چفیۀ‌خوشبوی‌تان که آرزوی داشتن‌شان بر دل‌مان ماند؟

کجایید تا دل‌مان به وجودِ پرمهر و محکم‌تان، گرم باشد؟

دل‌مان برای چهرۀ‌نورانی‌تان، برای لحظۀ ورودتان به حسینیه، برای آن دستِ‌مهربانی که به مردم تکان می‌داد و از قابِ‌تلویزیون پخش می‌شد، برای خاکی‌بودن و سادگیِ‌پدرانه‌تان، تنگ شده‌است.

گفته‌بودید این‌بار قرار است عاشورایی بجنگیم و قطعاً پیروزیم.

پیروزیِ لشکرِ خدا، قطعی است، می‌دانم!

نابودیِ رژیمِ‌کودک‌کش، نزدیک است، می‌دانم!

اما آقا جان!

قرار نبود خودتان سیدالشهدای این جنگِ‌عاشورایی باشید.

قرار نبود دهم رمضان، همچون دهم‌محرم‌الحرام، سنگین و پر درد گردد.

قرار نبود مُهرِ بی‌اعتباری بر شعارِ "جانم فدایِ رهبرم، سیدعلی" که همواره بر زبان‌مان جاری بود، بزنید و خودتان، زودتر از ما، جان‌فدای‌وطن شوید.

قرار نبود ما را در شادیِ‌نابودیِ‌اسراییل‌وآمریکا، تنها بگذارید.

و اما، ما نوجوانان، جوانان و نسلِ‌آیندۀ این بوم‌وبر، به شما قول می‌دهیم، قسم به دست‌جانبازتان، نمی‌گذاریم قاتلینِ بی‌وجدان‌تان، روی خوش روزگار را ببیند.ما با نثارِ جانِ خود، تا آخرین‌نفس و تا آخرین‌قطرۀ‌خون، راهِ‌شما و دیگر شهدای مقاومت را ادامه خواهیم‌داد و شما نیز باید به ما قول بدهید که با همان مهربانیِ همیشگی، برای دل‌های‌مان و آیندۀ کشورِ عزیزترازجان‌مان، دعا کنید.

آقایِ مهربان، همچون قبل که در دنیا از ما مواظب‌ِ ما بودید، در ملکوت هم مواظب‌مان باشید.

گفتند که عاشقی و آرام نه‌ای

در کِلکِ خیالِ‌ خمِ ابروی که‌ای

گفتند بخوان، به قصد قربت، گفتم:

سید علی الحسینی الخامنه‌ای

به یادِ آن روزِ سیاه و سنگین؛ روزی که ایران، پدرِ باوفایش را از دست داد و دهم رمضانی که عاشورایی شد.

خبرنگار : ریحانه کلانتری سرچشمه

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار