حسرت تکرار یک دیدار؛ روایت شوق، دلتنگی و عهدی که پابرجاست
آذربایجان شرقی (پانا) - در دلنوشتهای از سالهای دور تا امروز، نویسنده از شوق دیداری بهیادماندنی با رهبر شهید امت، حسرتی که با فقدان پدید آمده و عهدی که همچنان در سینهاش زنده است میگوید؛ عهدی برای ادامهدادن راهی که به آن باور دارد.
سالها پیش، به دلیل فعالیتم در گروه جهادی، گروهمان منتخب کشوری شده بود و به همین بهانه، افتخار دیدار رهبر عزیزتر از جانم در دیدار مردم آذربایجان نصیبم شد. پس از تحمل رنج سفر، که از شوق دیدار او تمام شب را در اتوبوس بیآنکه پلک بر هم بگذارم گذرانده بودم، صبح زود به حسینیه امام خمینی رسیدیم. در حالی که از گیتهای بازرسی عبور میکردم، تنم از شوق دیدار میلرزید و اشک شادی امانم نمیداد. خواهران بازرس وقتی حالم را میدیدند، از من التماس دعا میکردند.
بالاخره خود را به محفل عشاق رساندم و چون کاروان ما زودتر از دیگران رسیده بود، در صف دوم خواهران جا گرفتم. نگاهم لبریز عشق و شور بود و فقط به درِ ورودی چشم دوخته بودم. شاید بیش از یک ساعت بود که خیره به همان در مانده بودم تا اینکه بالاخره در باز شد و ماه پدیدار گشت. به خدای واحد سوگند، انگار هالهای از نور از چهره آن ماه تلالو داشت. اشک امان نمیداد؛ هرچه پاکش میکردم تا آن چهره را واضح ببینم، نمیشد که نمیشد.
برای مولایمان سرود خواندیم و او با چه شوقی به سرود ما گوش داد. سپس دل به کلامش سپردیم و از باران کلماتش سیراب شدیم. از زیبایی آن لحظاتِ بودن در حضور یار هرچه بگویم، باز در قالب کلمات نخواهد گنجید.
سالها از آن دیدار گذشته بود و هر بار که سخنرانی امامم را در همان حسینیه از تلویزیون میدیدم، همان لحظات ناب برایم تداعی میشد و دوباره تشنه دیدار میگشتم. خدایا، چگونه میتوانستم بار دیگر آن لحظات را تجربه کنم؟
شنیده بودم معلمان نمونه هر سال به مناسبت روز معلم به دیدار آقا نائل میشوند. دل به دریا زدم و به نیت دیدار رهبرم مدارکم را در سامانه بارگذاری کردم. حالا اردیبهشت از راه رسیده، زمان دیدار شده، و من بهعنوان معاون پرورشی نمونه استان انتخاب شدهام. اکنون زمان تجربه دوباره آن لحظات ناب فرا رسیده بود...
اما... اما؛ آه از سوز جگر. آه از نبود پدر. آه از درد نبود مولا. دیگر هیچگاه آن لحظات ناب برایم تکرار نخواهد شد و تا ابد حسرتی بر دل باقی خواهد ماند.
اما رهبر شهیدم... راه شما، کلام شما و رهنمودهای الهامبخشتان تا ابد در سینهام حک شده است. مرا با جانان عهدیست که تا جان در بدن دارم، راه شما را ادامه خواهم داد. رهبر شهیدم، به شما قول میدهم در جبهه حق علیه باطل روشنگر باشم و دانشآموزانم را با راه شما آشنا کنم.
من یک معلمم و تا زمانی که پرچم کشورم کفنم شود، دست از آرمانهایی که باور دارم نخواهم کشید و هزاران سرباز برای وطنم تربیت خواهم کرد.
به امید پیروزی و تجربه دیدار با رهبر جوانمان.
ارسال دیدگاه