زمزمههای یک شهر بیدار
ناحیه دو یزد (پانا) _ صدای کاروان ماشینها در خیابان میپیچد، بوقها نه فقط برای عبور، بلکه برای یادآوریاند؛ یادآوری دلی که نمیترسد، حتی وقتی آسمان پر از سایه است.
انگار وسط تمام خبرها و دلهرهها، هنوز نقطههای کوچکی از امید در دل شهر نفس میکشند.
هرگوشهی خیابان پر از تصویرهایی است که میگویند ما هنوز اینجاییم و ایستادهایم، با چشمهایی پر از اشک اما دلی روشنتر از قبل.
ماشین بزرگی آرام از میان خیابان رد میشود، چراغهایش مثل نگاههایی بیدار، تاریکی را کنار میزنند. دور بدنهاش پردهای نصب شده که رویش فیلمهایی از روزهای ایستادگی پخش میشود؛ تصویری از کسانی که تا آخرین نفس برای این زمین جنگیدند.
انگار تکههایی از شجاعت مردم در همان نورهای لرزان پردهی فیلم مخفی شدهاند.
صدای کاروان ماشینها در خیابان میپیچد، بوقها نه فقط برای عبور، بلکه برای یادآوریاند؛ یادآوری دلی که نمیترسد، حتی وقتی آسمان پر از سایه است.
گاهی باد آرام پرچمهایی را که از ماشینها بیرون آمدهاند بلند میکند، رنگها در هوا میچرخند و صدا میگیرند؛ صدایی شبیه زمزمهی یک راز قدیمی از دل خاک. از خاطرهی پدران و مادرانی که لبخندشان را با اشک آمیختند تا ما امروز بتوانیم عاشق سرزمینمان باشیم.
رازی که از نسلهای قبل مانده: اینکه وطن فقط یک خاک نیست...
خاطرهی مشترک ماست، خانهی نفسهایمان
ارسال دیدگاه