چهل روز از فرو ریختن آوار گذشت؛

هنوز نفس دختران میناب در هوای شهر جاری‌ست

لالجین (پانا) - چهل روز گذشته و میناب در سکوتی ایستاده که شبیه مکث یک بغض طولانی است. انگار تمام این مدت، تقویم جسارت ورق خوردن ندارد.

کد مطلب: ۱۶۸۲۵۵۴
لینک کوتاه کپی شد
هنوز نفس دختران میناب در هوای شهر جاری‌ست

زمین، جای قدم‌های کودکانی را گم کرده؛ اما آسمان، نامشان را فراموش نکرده. نوری که از کلاس‌های رؤیا برخاست و هنوز در جان شهر می‌لرزد.

در آن روز آخر، کلاس شبیه باغی بود پر از رنگ و لبخند. معلم با شادی گفت: «رویای فردایتان را بکشید.» و هر دخترک، تکه‌ای از روشنایی آینده را روی کاغذ نشاند؛ یکی خورشیدی کوچک، دیگری بالی سپید و آن دیگری پنجره‌ای رو به فردایی گسترده‌تر از آسمان. کاغذها می‌درخشیدند؛ انگار هر کدام در دستشان آینه‌ای بود که آینده در آن لبخند می‌زد.

چند لحظه بعد، صدایی سهمگین، فصل آن روز را برید، اما رؤیاها را نه؛ کلاس شاید خالی شد، اما پرواز خیال در هوا ماند، مثل پرنده‌ای که راهش را گم نمی‌کند.

می‌گویند نقاشی‌ها برجا ماندند؛ کاغذهایی که هنوز بوی کودک دارند و لمس آرزو؛ در میان آن‌ها، طرح دختری بود با بال‌های سپید، رو به آسمانی بی‌کرانه. انگار او در همان نقاشی، آینده‌اش را پیشگویی کرده بود؛ آینده‌ای که از مرز خاک می‌گذرد و به روشنایی می‌رسد.

در کلاس رؤیاها، هر دخترک ستاره‌ای بود؛ هر کدام در گوشه‌ای از کاغذ، فردایی را کاشته بودند که شاید هنوز نرسیده باشد، اما خاموش هم نشده. گویی پرواز رؤیا هرگز در دل این سرزمین از پا نمی‌افتد؛ گویی این دختران کوچک، حتی در نبودشان، به روشنی معنا می‌بخشند.

شهر تمام این مدت، قدم‌های صبحگاهی‌شان را کم داشت؛ همان قدم‌هایی که روی خاک مدرسه، سبک و بی‌خیال رد می‌انداختند و خواب آفتاب را بیدار می‌کردند. حالا خاک همان حیاط، ساکت‌تر از همیشه است؛ انگار دارد گوش می‌دهد، شاید یک‌بار دیگر صدایشان را بشنود.

در کلاس‌های نیم‌ویران، هنوز رنگ‌های گواش خشک‌شده می‌درخشند؛ مثل آخرین خنده‌هایشان که روی دیوارها جا مانده. انگار هر نیمکت، خاطره‌ای است که یادش نمی‌آید چطور باید ناله کند. دفترهای نقاشی باز مانده‌اند، میان صفحاتشان رؤیاهایی که ناتمام مانده‌اند؛ رویایی از فردایی که هرگز نرسید.

مادران، هرکدام کتابی هستند از زخم‌های بی‌کلمه. یکی هنوز گیسوان بافته دخترش را در آینه دنبال می‌کند؛ دیگری، روسری گل‌دار کوچکش را از روی چوب‌لباسی برنمی‌دارد، مبادا آخرین بوی او از میان برود. در چهل روز گذشته، دست‌های این مادران بارها آسمان را صدا زدند، اما آسمان سکوت کرد؛ شاید از شرم، شاید از حیرت فقدان.

میناب در این چهل روز، شب‌هایی داشته شبیه دریایی آرام که تنها در عمقش طوفان می‌وزد. چراغ‌های خانه‌ها روشن مانده‌اند، اما روشنایی‌شان پر از لرزش است؛ لرزشی از فقدانی که نه می‌شود باورش کرد و نه می‌شود کنار گذاشت.

نویسنده : هستی سهرابیان

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار