ایستاده در میان اشک‌ و افتخار

اهر (پانا) - ایستاده در میان اشک و افتخار، روایتی از نخستین روز سال ۱۴۰۵ و بدرقه پیکر شهید جنگ رمضان، احسان غمی است. وداعی آرام و اندوهگین که در آن اشک‌های دلتنگی با غرور یاد و نام او در هم آمیخته بود.

کد مطلب: ۱۶۷۹۰۲۰
لینک کوتاه کپی شد
ایستاده در میان اشک‌ و افتخار

اهر حال و هوای عجیبی داشت؛ انگار آسمان هم دلش گرفته بود. ابرها در هم پیچیده بودند و سکوتی سنگین روی شهر نشسته بود. مردم آرام و با قدم‌هایی آهسته گرد هم آمده بودند تا مسافری را بدرقه کنند که نامش احسان بود؛ شهیدی از روزهای رمضان.

پیکر او بر دوش مردمی حرکت می‌کرد که هر کدام در دلشان خاطره‌ای از مهربانی، جوانی و زندگی داشتند. اشک‌ها بی‌صدا جاری بود و نگاه‌ها پر از حرف‌هایی که زبان توان گفتنش را نداشت. گاهی سکوت، از هزار جمله بلندتر است؛ و امروز اهر پر از همین سکوت‌های سنگین بود.

پدر و مادرش میان اشک و افتخار ایستاده بودند؛ داغی بزرگ در دلشان بود، اما در چشمانشان نوری از سربلندی دیده می‌شد. هیچ واژه‌ای نمی‌تواند حال دل پدر و مادری را توصیف کند که فرزندشان را تا خانه ابدی بدرقه می‌کنند.

در میان جمعیت، کودک کوچکش هم بود؛ کودکی که شاید هنوز معنای رفتن را درست نمی‌دانست. با چشمانش انگار می‌خواست پدر را برای لحظه‌ای دیگر نگه دارد. آن تصویر، دل هر رهگذری را می‌لرزاند.

 مردم اهر، با قلب‌هایی اندوهگین اما سرشار از احترام، شهید جنگ رمضان، احسان عزیز را بدرقه کردند. شهری که در سکوتش می‌شد صدای دعا، خاطره و دلتنگی را شنید.

شاید در آن سوی آسمان، جایی روشن‌تر و آرام‌تر، درهای دیگری به روی او گشوده شده باشد؛ جایی که خستگی‌های دنیا پایان می‌یابد و آرامش آغاز می‌شود.

احسان رفت، اما نام و یادش در دل شهر ماند؛ در نگاه پدر و مادرش، در اشک‌های مردم و در خاطره خیابان‌هایی که امروز با اندوه، قدم‌های بدرقه‌کنندگانش را به خاطر سپردند.

 

خبرنگار : فریبا محمدی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار