او نهال می‌کاشت برای زندگی، و رفت تا زمین از بی‌پناهی او بسوزد

شهریار(پانا)- در روز درختکاری، روزی که هر سال دستان پرمهر رهبر انقلاب نهالی در خاک می‌نشاند، این‌بار خاک، خود در سوگِ او نشسته است. مردی که سال‌ها امید را در زمین ریشه کرد، حالا در آغوش همان خاک آرام گرفته؛ و تمام درخت‌هایی که با ایمانش سبز شدند، انگار با رفتنش فروغ خود را از دست دادند.

کد مطلب: ۱۶۷۲۹۱۶
لینک کوتاه کپی شد
او نهال می‌کاشت برای زندگی، و رفت تا زمین از بی‌پناهی او بسوزد

امروز خاک، بی‌قرارِ ریشه‌هاست

هر سال مثل امروز، در روز درختکاری، او با دستان آرام و نگاهی امیدوار، نهالی در خاک می‌نشاند؛ می‌گفت «زندگی باید ادامه داشته باشد، حتی اگر من نباشم».  

اما این‌بار، خاک دیگر شاهد کاشت نیست…  

خاک این بار، خودش شده بسترِ رفتنِ او.  

نهال‌هایی که با محبتش قد کشیدند، حالا با رفتنش خم شده‌اند ـ برگ‌هایشان از داغِ نبودش سوختند.  

انگار زمین هم فهمیده که یک «درختِ بزرگ» از سایه‌ی جهان رفته…  

درختی که ریشه‌اش در ایمان بود، تنه‌اش در غیرت، و سایه‌اش بر سر مردمانش.  

او درخت می‌کاشت تا زمین نفس بکشد، تا کودکی زیر سایه‌اش رویاندن را یاد بگیرد، تا جوانی با نگاه به شاخه‌های جوانش امید بگیرد.  

اما امروز، وقتی خاک، بوسه‌گاهِ پیکرِ او شد، دیگر هیچ برگی، سبز نیست.  

تمام نهال‌هایی که او کاشت، با او سوختند، چون تابِ دوری‌اش را نداشتند.  

در روزی که باید از رویش گفت، باید از ریشه گفت؛ از ریشه‌ای که در قلب‌ها روییده، نه در خاک.  

او رفت، اما ایمانش هنوز مثل درختی تناور، سایه بر زندگی ما انداخته است.  

و باد، آرام از کنارِ خاکِ تازه‌اش گذشت،  

در گوشِ برگ‌های سوخته زمزمه کرد: «او هنوز هست، میان ما…»  

پرنده‌ای نشست بر شاخه‌ای خشک و بی‌جان، اما با نغمه‌ای گرم، سبزی را به خاک برگرداند.  

درختانِ خاموشِ اطراف، سرهای خم‌شان را بالا گرفتند؛ انگار دوباره ریشه گرفته‌اند…  

هر نفسِ مردم، حالا ادامه‌ی حیات اوست؛ هر امیدِ کوچک، نهالی تازه از نامش.  

زمین از دستان او درس فروتنی گرفت، آسمان از نگاهش درسِ پرواز.  

و ما، از نبودش، معنیِ بودن را فهمیدیم.  

چقدر عمیق کاشته بود در دلِ ما…  

در غروبِ این روز سبز، کودکی خاک را بغل کرد و گفت: «ای کاش خودش بود...»  

مادری در زیر سایه‌ی همان درختان آرزو کرد، که ریشه‌ها دوباره جان بگیرند.  

او رفت، امّا شعله‌ی دل‌های مؤمن خاموش نشد؛ از خاکِ غم، بوی ایمان بلند شده.  

شاید روزی، از همین خاک، نهالی بروید که شباهتِ نگاهِ او را دارد؛ آرام، ریشه‌دار، و سربلند.  

درخت‌ها هرگز نمی‌میرند، اگر در دلِ مردم کاشته شوند.  

و او، در دلِ هر عاشق، برگ دیگری رویاند.  

امروز نه فقط روزِ درختکاری است، امروز روزِ یادِ مردی‌ست که خودش «درختِ امید» بود.  

خاک هنوز بوی قدم‌هایش را می‌دهد…  

در هر زمینی که قدم گذاشت، ایمان جوانه زد، و امید سبز شد.  

درخت‌ها شاهدند که او چگونه با لبخند، درد را کاشت تا آرامش بروید.  

کوه‌ها فهمیدند که ریشه یعنی ایستادگی، یعنی نرفتن حتّی در میان آتش.  

حالا هر نهالی که کسی بکارد، ادامه‌ی اوست؛  

هر قطره‌ی باران که بر خاکش می‌بارد، زمزمه‌ی «ادامه داشتن» است.  

او رفت، ولی «روییدن» را جا گذاشت…  

و زمین، هیچ‌گاه این درس را فراموش نخواهد کرد.

نویسنده : دانش‌آموز: مهلا طالبی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار