بابای بزرگ، کجایی؟؛ صدای دلِ یک پسربچه ۷ ساله برای رهبر شهید
سملقان(پانا)-بیا که بغلت کنم»؛ صدای پاک یک پسربچه ۷ ساله که در دلنوشتهای، دلتنگی خود را از فراق رهبر شهید فریاد زد.
بابای بزرگ، سلام
بابا جون، مامان میگفت شما رفتی پیش خدا و شهید شدی. من گفتم: «پیش خدا؟ ولی خدا که خیلی بالاست!» مامان گفت: «آره، ولی اونقدر خوب بود که خدا خودش خواستش نزدیک خودش باشه.»
من خیلی دلم برات تنگ شده. همیشه تو تلویزیون نگاهت میکردم و میگفتم: «ایول، این بابایِ ماست!» الان که نیستی، انگار یه تیکه از قلبم رفت. مامان میگه شهیدا نمیمیرن، زندهان پس تو زندهای، مگه نه؟
من که ۷ سالمه، قول میدم پسرِ خوبی باشم. قول میدم درسم رو خوب بخونم و بزرگ بشم. اون وقت میرم دنبالِ اون آدمهای بدی که باعث شدن تو بری، و ازشون انتقام تو رو میگیرم ، من پشتت هستم.
لطفاً اون بالا پیش خدا، حواست به ما باشه. من خیلی دوستت دارم بابا. خیلی زیاد...
ارسال دیدگاه