وداع با آرام جان؛ داغی که قلم تاب نیاورد
تبریز (پانا) - سحری ماه رمضان، خبر رفتنتان قلب ملت را در هم شکست؛ داغی دوچندان بر مصیبتهای روزگار که یادآور رفتن پدرانه شما و خاطرات تلخ و شیرین دیدار بیت رهبری است. این کلمات، تنها مرهمی ناچیز بر آتش فراقی است که هرگز سرد نخواهد شد.
و باز انگشتانم قلم را در آغوش میگیرند آخر این قلم من بود که با کلماتی سیاه داغدار یک داغ عظیم شد برای این داغ اگر بمیرم رواست.
چه بنویسم؟ مگر نوشتن هم دردی را دوا میکند مگر دوباره عزیز از دست رفته را به ما برمیگرداند؟
صبحبود.
ماه رمضان بود.
اندکروزیبهشبقدرماندهبود.
قرار بود با روضههای زهرایِ علی اشک به گونههایمان جاری کنیم. قرار بود سیاه پوش حضرت علی باشیم.
اما روزگار داغی دوبرابر و فراتر را نصیب ما کرد.
سید علی خطابش کنم بهتر است؟ یا باباجان؟
یا رهبر ایران؟ یا هرچه که هست او آرامِ جان این ملت بود.
اسرائیل و آمریکا این بار شروع سنگینی کردند که پایانش را ایران و ایرانی ترسیم خواهد کرد.
این بار در این جنگ سید علی هم رفت، رهبر ما رفت، بیتاب و بیقرار بود، قلبش آغوش مادرش فاطمهی زهرا را میخواست.
او هم رفت و ما ماندیم با داغی که هرگز قابل جبران نیست.
سرسفرهسحری بدترین و غم انگیز ترین خبری بود که نوش گوشهایم شد و گلویی که بغض را در هم شکست و اشکی که در گونهها جاری شد.
یادم میآید پارسال ۱۳ آبان بود، بیقرارتر از قبل بودم، دلم میخواست دیدار رهبری قسمتم شود، ته قلبم امید داشتم به این دیدار میدانستم که میروم اما...
این دیدار،
آن کوچه پس کوچه های بیت رهبری،
آن فضای حسینیه،
سربندها،
تراکت های جانم فدای رهبر،
آن نامهها،
همهیاین ها همانند مرواریدی بر صدف برایم ارزشمند بود و هست. وقتی صدایش در بیت رهبری میپیچید قلبم آرامش خاصی را در بر میگرفت، اما حالا جگرم آتش میگیرد از آن صدای آرام که قلب ها را بعد رفتنت پر از غم و اندوه کرده است. هیچوقت فکر نمیکردم روزی برسد که برای شما لباس مشکی بپوشم.
آخر پدرم نمیخواست دختران کوچک مینابیاش غریب بروند، او هم رفت تا سپری برای آنها شود.
این دنیا به حضرتعلی وفا نکرد به شما چه وفایی میکرد بابا جان؟ اکنون آرام بخواب که جز شهادت حق شما نبود.
ارسال دیدگاه