میان دو جهان، میان دو سرنوشت

تهران (پانا) - جهان‌های موازی همیشه قصه‌های پیچیده و پرشاخه‌ای دارند؛ روایت‌هایی که گاهی در قالب کتابی قطور منتشر می‌شوند و گاهی بر پرده سینما جان می‌گیرند اما ریشه‌هایشان بسیار کهن‌تر از این‌هاست. این داستان‌ها سال‌ها سینه‌به‌سینه نقل شده‌اند و هر بار رنگ و بویی تازه گرفته‌اند.

کد مطلب: ۱۶۶۷۵۱۷
لینک کوتاه کپی شد
میان دو جهان، میان دو سرنوشت

در سینمای جهان نیز بارها به این ایده پرداخته شده؛ از تجربه‌های ذهنی و فلسفی گرفته تا روایت‌های علمی‌تخیلی پرزرق‌وبرق. آثاری که هر یک به شکلی متفاوت با مفهوم چندلایگی جهان و جابه‌جایی میان واقعیت‌ها بازی کرده‌اند و نشان داده‌اند که این سوژه تا چه اندازه ظرفیت دراماتیک دارد. جهان‌های موازی بستری فراهم می‌کنند برای طرح پرسش‌های اساسی درباره انتخاب، سرنوشت، هویت و امکان تغییر.

«هزار و یک شب» نیز از همین ظرفیت بهره می‌برد، اما آن را با اقتباس و تمرکز بر سرگذشت زنانی درهم می‌آمیزد که هر کدام زخمی پنهان یا آشکار دارند. این مجموعه فقط با یک ایده فانتزی پیش نمی‌رود؛ بلکه زندگی زنانی را تصویر می‌کند که زیر فشار تصمیم‌های دیگران، قضاوت‌ها و خشونت‌های پیدا و پنهان تاب می‌آورند. داستان پس از دوازده قسمت، میان دو جهان در رفت‌وآمد است. نقطه اتصال این دو دنیا، دو خواهر و کاراکتری به نام «زمان» است؛ شخصیتی رازآلود که دختران را می‌رباید و به جهان خود می‌برد. جهانی که در آن زنان بسیاری ربوده و کشته شده‌اند و حالا او به این دنیا آمده تا دخترانی را که به بن‌بست رسیده‌اند، با خود همراه کند.

در قسمت دوازدهم، مرگ دکتر پرنیان ضربه‌ای جدی به روایت وارد می‌کند. او برای گرفتن حق دخترش نزد استاد دانشگاهش می‌رود، اما مشاجره‌ای کوتاه و خشونتی ناگهانی سرنوشتش را تغییر می‌دهد. هل دادن استاد، از دست رفتن تعادل و تصادفی که به مرگ او می‌انجامد، تنها یک حادثه ساده نیست؛ نمادی است از بی‌پناهی زنی که می‌خواست صدایش شنیده شود. این موضوع انگیزه دیگر شخصیت‌ها را برای پیگیری حقیقت افزایش می‌دهد.

در سوی دیگر ماجرا، سمیر، همسر اجباری نیلوفر، همچنان در تلاش است تا او را بیابد. تلاش‌هایش میان تعهد، مالکیت و شاید اندکی دلبستگی سرگردان است. هم‌زمان، سروش، معشوق نیلوفر، تصمیم دارد به ترکیه برود تا او را پیدا کند. این دو مرد هر کدام نماینده نوعی نگاه به زن هستند؛ یکی در پی بازگرداندن «همسر» و دیگری در جست‌وجوی «عشق». نیلوفر اما قصه‌ای متفاوت دارد؛ زنی که انتخاب‌هایش محدود شده و اکنون در خانه‌ای زندگی می‌کند که به محل شکار «زمان» تبدیل  شده است. همان خانه‌ای که نیلوفر و دختر دکتر پرنیان در آن ساکن‌ هستند، به نقطه‌ای برای ربودن دختران دیگر تبدیل شده؛ مکانی که ناامنی در دل آن لانه کرده است.

سریال با کنار هم گذاشتن این خرده‌روایت‌ها، تصویری ناآرام از جهانی می‌سازد که در آن گریز از سرنوشت آسان نیست. هر تصمیم پیامدی پیش‌بینی‌ناپذیر دارد و هر انتخاب می‌تواند دری به جهانی دیگر بگشاید. پرسش اصلی این است که آیا «زمان» صرفاً یک شخصیت است یا تجسم چرخه‌ای از خشونت که مدام تکرار می‌شود؟ آیا دختران ربوده‌شده قربانی‌ هستند یا قرار است در آن جهان نقشی تازه پیدا کنند؟ و مهم‌تر از همه، اگر راه نجاتی وجود دارد، آیا از دل همین جهان می‌گذرد یا باید در جهانی دیگر جست‌وجویش کرد؟

 

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار