سلام بر ابراهیم؛ روایت مردی که در پیچ و خم دشت عباس، لباس گمنامی پوشید

شهرری دو(پانا)-در میان هیاهوی تاریخ، گاهی یک چهره در سادگی و صفا می درخشد؛ ابراهیم هادی یکی از همان ستاره‌های فروتن است، از زمین‌ خاک گرفته جنوب شهر تا اوج قله‌های قهرمانی، او همیشه در حال ساختن بود؛ هم جسم ورزشکاران را می پروراند و هم روح‌ها را با جلسات معرفتی‌اش صیقل می‌داد. اما اوج زیبایی زندگی‌اش، در لحظه وداع رقم خورد، مردی که برای حفظ خاک وطن، بی صدا رفت و پیکرش را سپرد به امانت زمین تا مزارش نماد بزرگ‌ترین درس عاشقی شود؛ گمنامی در راه حق.

کد مطلب: ۱۶۶۵۹۰۵
لینک کوتاه کپی شد
سلام بر ابراهیم؛ روایت مردی که در پیچ و خم دشت عباس، لباس گمنامی پوشید

ابراهیم جان…

نامت که می‌آید، دل آرام می‌گیرد؛ نه از آن آرامش‌های کوتاهِ دنیا، بلکه آرامشی که از جنس آسمان است. تو آن مردی بودی که در روزهای سخت، در میان صدای گلوله و آتش، لبخند ایمان را فراموش نکردی. تو رفتی تا ما بمانیم، اما ما چه کردیم با آن ماندن؟

می‌گویند در کوچه‌های جنوب تهران به دنیا آمدی، اما روحت از همان کودکی در آسمان‌ها پرواز می‌کرد. در کشتی زور داشتی، اما هیچ‌وقت کسی را فقط برای بُرد زمین نزدی؛ می‌گفتی «مردانگی یعنی دستِ افتاده را گرفتن، نه افتادنِ رقیب را دیدن». همین شد که از ورزش تا میدان جنگ، همیشه پهلوان ماندی.

وقتی جنگ آمد، دنیا رنگ عوض کرد؛ خیلی‌ها ترسیدند، اما تو با لبخند رفتی سمت خط مقدم. نه به دنبال مدال، نه نام، نه حتی بازگشت؛ تو فقط می‌خواستی کاری برای خدا بکنی… ساده، خالص و بی‌ادعا.

در دشت عباس، در همان غروب داغ بهار ۶۱، آرام و بی‌صدا رفتی. هیچ‌کس ندید که چطور پر کشیدی، فقط نسیمی ماند از تو، بر دل یارانت. پیکرت هرگز پیدا نشد، اما نامت شد نشانه‌ی حضور خدا در میان ما.

ابراهیم جان…

تو رفتی، ولی هنوز وقتی جوانی از خوبی می‌گوید، از ایمان، از پهلوانی، از تو می‌گوید بی‌آنکه بداند.

سلام بر تو ای مردِ بی‌نام، ای آسمانی‌ترین زمین‌نشین،سلام بر ابراهیمی که هنوز هادی دل‌های خسته است…

دلنوشته‌ای از شهید والامقام، شهید ابراهیم هادی

 

نویسنده : دانش آموز، محمد طاها حسینی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار