لاله محمودی
نگاهی به فیلم سینمایی "رقص باد"/ معلق میان رئالیسم جادویی و سکون روایی
تهران (پانا) - مشکل اصلی «رقص باد» این نیست که آهسته است؛ مشکلش این است که اغلب نمیتواند ثابت کند چرا باید اینهمه آهسته باشد. فیلم میخواهد از دل یک عاشقانهی دیررس، به تاریخ، جنگ، آیین، و حتی رئالیسم جادویی پل بزند؛ اما نتیجه در بسیاری از لحظات شبیه مجموعهای از نیتهای خوب است که کنار هم چیده شدهاند بیآنکه یک موتور دراماتیک پیوسته آنها را پیش ببرد.
فیلم از همان ابتدا با حالوهوا”جلو میرود: جنوب، ساحل، لنج، هتل، باد. ولی سینما فقط حالوهوا نیست؛ نسبت حالوهوا با کنش است. وقتی کنش کمجان باشد، حالوهوا هم بهجای تبدیل شدن به فضا، تبدیل میشود به تزئین.
یونس در روزهای جنگ دوازدهروزه به جزیره میآید و نهایتاً معلوم میشود سالها پیش شهید شده و بازگشتش حضوری روحوار بوده است. این ایده به خودی خود جذاب است: مردهای که برمیگردد نه برای ترساندن، بلکه برای وداع. اما ایده زمانی اثرگذار میشود که فیلم بتواند دو کار را همزمان انجام دهد: اول اینکه :تماشاگر را به اندازه کافی در واقعیت نگه دارد، دوم: در عین حال، آرامآرام به او اجازه دهد حضورغیرواقعی را بپذیرد.
در «رقص باد» رگههای سیال ذهن و رئالیسم جادویی بیشتر، نشانه میمانند؛ و این یعنی فیلم نه آنقدر واقعگراست که ملودرامش استخوان داشته باشد، نه آنقدر جادویی است که منطق رویا را کامل کند. نتیجه یک منطقهی خاکستری است که میتواند برای مخاطب جشنوارهای ظریف به نظر برسد، اما برای بسیاری از تماشاگران، ناتمام و مبهم تلقی میشود.
کندی روایت هم از همین ناتمامبودن تغذیه میکند. کندی وقتی زیباییشناسانه است که هر مکث، اطلاعات یا احساس تازهای تولید کند. اما وقتی مکثها تکراری شوند، تماشاگر حس میکند فیلم دارد زمان را پر میکند، نه زمان را میسازد. نمیشود این واکنش را صرفاً به کمحوصلگی مخاطب تقلیل داد؛ چون خود فیلم با انتخابهای ریتمیکش مسئول است که مخاطب را شریک این زمان کشدار کند. اگر فیلمنامه نتواند در دل هر سکانس یک پرسش یا تغییر تازه ایجاد کند، ریتم آهسته به سرعت به ریتم فرسایشی تبدیل میشود.
فیلم همچنین بار معنایی سنگینی روی دوش تاریخ میگذارد: اشاره به جنگ ،ارجاع به سرنگونی ایرباس تیر ۶۷ و اینکه یونس از قربانیان بوده. این ارجاعها اگر دراماتیزه نشوند، خطرِ تبدیل شدن به پیوست احساسی را دارند؛ یعنی چیزی که صرفاً برای سنگین کردن فضا اضافه میشود. تاریخ در سینما باید یا در کنش اثر بگذارد یا در ساختار روایت. اگر تاریخ فقط به شکل چند جمله یا چند تصویر سندی بیاید، تماشاگر ممکن است حس کند فیلم دارد از تراژدی ملی به عنوان شتابدهندهی عاطفی استفاده میکند، نه به عنوان ریشهی واقعی بحران شخصیتها. اینجا ظرافتی لازم است که فیلم باید با فیلمنامه و تدوین آن را تثبیت کند.
از سوی دیگر، استفاده ازآیین زار، میتواند هم فرصت باشد هم دام. فرصت از این جهت که زار ظرفیت سینمایی دارد: بدن، موسیقی، جمع، خلسه، درمان، و مواجهه با روح؛ دام از این جهت که اگر فیلم زار را دراماتیک نکند و فقط نشان بدهد، تبدیل میشود به کارتپستال فرهنگی یا جذابیت قومنگارانه برای تماشاگر بیرونی. فیلمی که داعیهی رئالیسم جادویی دارد باید نشان دهد چرا این آیین برای شخصیتها ضروری است؛ چه چیزی را حل میکند، چه چیزی را برملا میکند، و چه چیزی را خراب میکند. وگرنه آیین، صرفاً یک لحظهی دیدنی است که بعد از تمام شدنش، فیلم دوباره به همان ریتم یکنواخت برمیگردد.
در سطح شخصیتپردازی هم خطر کلیشه وجود دارد: مرد بازگشته و زن مانده؛ چنین دوگانهای اگر با جزئیات منحصر به فرد پر نشود، خیلی زود به تیپ تبدیل میشود. زن کمخواب است، مرد از دریا میآید، عشق ۳۷ ساله، عروسی دختر. اینها مواد خام خوبیاند، اما خام میمانند اگر دیالوگها توضیحی باشند یا اگر روابط فرعی (مثل ترمه و علوان) صرفاً برای پر کردن موقعیتها یا افزودن شلوغی داستانی آمده باشند. در روایتهای آهسته، شخصیت فرعی باید کارکرد دقیق داشته باشد: یا ضربآهنگ را عوض کند، یا معنی تم را گسترش دهد. اگر نه، هر شاخهی فرعی به جای غنا، به پراکندگی میانجامد.
نکتهی مهم دیگر: پایانبندی روحوار بودن یونس یک چرخش بزرگ است. چنین چرخشی یا باید از اول فیلم زیرپوستی آماده شود، یا باید آنقدر تکاندهنده باشد که عقبگردهای احتمالی را توجیه کند. اگر فیلم تا نیمهها بین واقعیت و نشانههای جادویی مردد باشد، این چرخش بهجای ضربه، ممکن است شبیه توضیح دیرهنگام به نظر برسد؛ انگار فیلم برای جمع کردن همهچیز یک برچسب میزند: او از اول مرده بود. و این دقیقا همانجایی است که مخاطب میپرسد: پس آن همه مکث، آن همه سکوت، آن همه انتظار برای چه بود؟
در نهایت «رقص باد» ایدههای درست زیادی دارد(جنوب، حافظه، جنگ، زار، عشقِ بازمانده)اما خطرش این است که به جای تبدیل ایده به سینما، ایده را اطلاعرسانی کند یا در بهترین حالت، با نشانهها به آن اشاره کند و از پرداخت کامل عقب بنشیند. فیلم اگر میخواهد واقعاً در میدان جشنوارهای یا حتی اکران عمومی دوام بیاورد، به نسخهای نیاز دارد که در آن ریتم، کارکرد داشته باشد: یا از طریق تدوین دقیقتر (کمکردن مکثهای تکراری)، یا از طریق فیلمنامهای که هر سکانس را با تغییر ملموس در رابطهها تعریف کند. وگرنه «رقص باد» بیشتر از آنکه تماشاگر را با خود ببرد، از او میخواهد صبور باشدو این درخواست، در سینما، همیشه جواب نمیدهد.
عضو انجمن منتقدان و نویسندگان سینمایی ایران
ارسال دیدگاه