قصهای از روز برفی در شهر اردل
اردل (پانا) - شهرستان اردل در فصل زمستان به یکی از زیباترین مقاصد طبیعتگردی تبدیل میشود؛ جایی که برفهای سنگین، پوششی سفید و خالص بر دمنوشهای طبیعی میافکند. این منطقه کوهستانی با هوای سرد و برفی، تصاویر دلانگیزی از زمستانی شگفتانگیز را به نمایش میگذارد.
هوای اردل، امروز بویِ دیگری میداد. بویِ خنکایِ نابِ برف که از کوهستانهایِ اطراف میآمد و نفسِ شهر را تازه میکرد. وقتی از پنجره به بیرون خیره شدم، دیدم که انگار عالم، ردایی سپید بر تن کرده است. دانه دانه، برف شروع به باریدن کرد؛ نه با خشونت، بلکه با لطافتی که انگار از دلِ آسمانِ پر از رازِ اردل تراویده بود.
اولش، دانههایِ کوچک و پراکنده بودند، انگار که آسمان دلش نمیخواست تمامِ قصهٔ سپیدش را یکباره فاش کند. اما کمکم، رقصِ بلورینِ دانهها شدت گرفت و خیابانهایِ آشنا، حیاطِ خانهٔ قدیمی، و آن تپهٔ کوچکِ کنارِ رودخانه، همه و همه در آغوشِ نرمِ برف فرو رفتند. درختانِ بیستهدارِ اطرافِ شهر، انگار که با یال و کوپالی از برف، شکوهی تازه یافته بودند.
صدایِ رفت و آمدِ ماشینها، که معمولاً در اردل هم زیاد نیست، حالا در لابهلایِ این سکوتِ سپید، گم شده بود. تنها صدایِ خفیفِ شکستنِ برف زیرِ پایِ عابرانِ معدود، یا شاید صدایِ دورِ گوسفندانی که در آغلهایشان گرم مانده بودند، سکوت را میشکست. حسِ عجیبی بود؛ ترکیبی از آرامش، دلتنگی و هیجان.
یادم آمد روزهایی که بچه بودم، همینجا در اردل، همینطور که برف میبارید، با دوستانم میدویدیم. مشتمشت برف را هوا میپاشیدیم و با خنده، شروع به ساختنِ آدمبرفیهایِ قد و نیمقد میکردیم. پوستِ دستهایمان از سرما سرخ میشد، اما لبهایمان از شادی گرم بود. آن روزها، این برف، فقط برف نبود؛ قصهای بود از کودکی، از سادگی، از دوست داشتنِ بیدلیلِ همه چیز.
امروز، انگار همان حس برگشته بود. نشستم کنارِ پنجره، یک استکان چایِ داغ در دستم، و فقط نگاه کردم. نگاه به سپیدیِ بیانتها، به آرامشی که انگار از دلِ کوههایِ بلندِ بختیاری به این شهر کوچک میرسید. اردل در لباسِ برف، زیباتر بود، آرامتر بود، و دلنشینتر. گویی همهٔ غصهها و دلمشغولیها، در این سفیدیِ مطلق، رنگ باخته بودند و تنها یک حسِ نابِ «بودن» باقی مانده بود.
این برف، فقط یک پدیدهٔ جوی نبود؛ یک هدیه بود. هدیهای از سویِ طبیعت، برایِ یادآوریِ زیباییهایِ سادهٔ زندگی، برایِ دمیدنِ روحی تازه در کالبدِ شهر، و برایِ زنده کردنِ خاطراتِ شیرینِ گذشته در دلِ ما، مردمانِ اردل. چه روزِ زیبایی بود... روزی که آسمان، دلسوزانه، دلِ شهر را سپیدپوش کرد.
ارسال دیدگاه