* حامد صبوری
بیتابِ دیدار
تهران (پانا) - سالها با اطمینانِ حضورش زندگی کرده بودیم. قامت استوارش برایمان پناه بود و صدایش، امید روزهای دشوار. حالا سهم ما از آن همه روشنی، داغی است که از شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی بر دل نشسته و میراث خون شهیدانی که به امانت نزد ملت مبعوث شده ایران سپرده است.
جمعه را با دلتنگی و طوفان بیقراری در جانم، آغاز کردم. هنوز صبح، خودش را کامل به شهر نرسانده بود که بی تابِ دیدار به خود گفتم «باید برخاست»... از همان لحظه نخست، احساس میکردم چیزی مرا به رفتن فرا میخواند؛ انگار دل، پیش از من راهی شده بود.
نزدیک ساعت ده صبح، از کمیته «کودک، نوجوان و خانواده» ستاد تشییع رهبر شهیدمان تماس گرفتند و خبر دادند که کارت ورود به مصلای تهران برایم صادر شده است. بی درنگ و با پای دل خود را به خیابان شهید سیدحسن نصرالله رساندم. چه تقارن دلنشینی؛ گویی راه وداع با امام، از گذرگاه وفادارترین رهرو و سربازش میگذشت. دلِ بی قرارم، در مسیر، هزار خاطره را مرور کرد. کارت را تحویل گرفتم و بلافاصله راهی مصلا شدم.
وقتی رسیدم، فضای مصلا آمیزهای از سکوت و حرکت بود. هر کسی مشغول کاری بود؛ اما اندوهی مشترک در چهرهها دیده میشد. هنوز جایگاه اصلی در صحن حیاط مصلا آماده نشده بود که ناگهان جمعیت به سمت یکی از درهای شبستان روان شد.
پیکر مطهر آقای شهیدمان را برای ساعتی از تالار محل ادای احترام مسولین، شخصیت ها و مهمانان خارجی مراسم وداع، خارج میکردند.
بیدرنگ خودم را به آن جمع رساندم. در آن لحظه، دیگر نه ازدحام جمعیت را میدیدم و نه هیاهوی اطراف را میشنیدم. فقط میترسیدم این فرصت کوتاه، پیش از آنکه به او برسم به پایان برسد که ناگهان احساس کردم بر بال فرشتگان دست میکشم...
بعد از نماز جماعت ظهر و عصر در شبستان، توفیق دیدار دکتر غلامعلی حداد عادل را پیدا کردم؛ برادر شهیدی که مفتخر به مدال عنوان پدر شهید نیز شده است، چهره مصمم و مقاومش نشان میداد که شهادت فرزند عزیزش که الگوی معلمان این سرزمین است، قامتش را خم نکرده، بلکه استوارترش ساخته بود. او را به گرمی در آغوش گرفتم؛ نه تنها برای تسلای او، که بیشتر برای آرام کردن دل خودم. گاهی انسان در آغوش صاحبان غم و عزا، مرهمی برای زخمهای خودش پیدا میکند.
حدود ساعت سیزده و بیست دقیقه، پیکر مطهر و نورانی امام شهیدمان را بار دیگر به شبستان بازگرداندند.
در اتاقکی کوچک، پشت سکوی جایگاه شهدا در تالار مراسم ادای احترام، خود را کنار آن خورشید یافتم. اشک، بیامان بر صورتم جاری بود و بغض، مجال نفس کشیدن نمیداد. در کنار اندک نفرات حاضر در آن محل، پیکر پاک و مطهر امام شهیدمان را در آغوش گرفتم؛ آنگونه که کودکی یتیم، برای آخرین بار پدرش را در آغوش میگیرد. دلم میخواست زمان همانجا متوقف شود؛ اما زمان، بیرحمتر از آن است که برای دلتنگی انسانها بایستد.
آن چند لحظه کوتاه، به اندازه سالها در وجودم نقش بست و آنچه از آن لحظات در ذهنم ماند؛ یک تصویر مانا و جاویدان از کنار خورشید بودن است. خاطرهای که مطمئنا تا پایان عمر لحظه به لحظه و تصویر به تصویرش در لایه لایه روح و جانم باقی خواهد ماند.
پس از آنکه با افراد حاضر در آن اتاق کوچک پیکر مطهر امام شهیدمان و دیگر شهدای بیت شریف او را بر روی سر و شانه تا سکوی جایگاه شهدا رساندیم، در گوشهای از شبستان ایستادم و از دور با حسرت و آه به آن خورشید تابان نگاه کردم. باورش دشوار بود که باید با شمس وجود ولی و امامی وداع کنیم که سالها هدایتگر دلها، گرما بخش جانها و مایه اطمینان قلبهایمان بود.
آری، سالها با اطمینانِ حضورش زندگی کرده بودیم. قامت استوارش برایمان پناه بود و صدایش، امید روزهای دشوار. حالا سهم ما از آن همه روشنی، داغی است که از شهادت سیدالشهدای انقلاب اسلامی بر دل نشسته و میراث خون شهیدانی که به امانت نزد ملت مبعوث شده ایران سپرده است.
اما آفتاب اگرچه از افق دیدگانمان غروب کرد، لیکن نور امامت او با ولایت فرزند حکیم و صالحاش در آسمان این انقلاب جاودان و پرفروغ باقی خواهد ماند و صراط مستقیم هدایت را به مبعوثین راه حق نشان خواهد داد.
ارسال دیدگاه