دلنوشته؛
آرزوی زیبای من
ناحیه یک یزد (پانا) - آرزوی زیبایم را هرشب در ذهن خود مرور می کردم و آماده می شدم برای روزی که در محضرتان بایستم. اما حالا...
آقا جانم یادم نمی رود دستی که همیشه برای مردم بالا آورده می شد...
یادم نمی رود آن دو چشمان پرجذبه را که خشمشان خواب را از دشمن گرفته و مهر را مهمان مردم خود کرده بودند...
یادم نمی رود عشقی را که در دلهایمان جاری ساخته و ما را عاشق خود کرده بودید...
یادم نمی رود...
یادم نمی رود...
آقای مهربانم...
پدر عزیزم...
آرزوی زیبایم را هرشب در ذهن خود مرور می کردم و آماده می شدم برای روزی که در محضرتان بایستم . آرزو داشتم روزی که پزشکی خوب برای مردمم شدم به نزدتان بیایم و از مسیر سخت موفقیت برایتان بگویم و شما دستی مهربانانه بر سرم کشیده و غبار خستگی را از تنم زدوده و جای آن را باعشق پدری پر می کردید.
آنگاه از شما انگشتری میخواستم مانند همه و شما انگشتری سرخ به من هدیه می دادید.
اما حالا...
حالا دنیای من دو قسمت شده...
دنیای روشن با وجود آقایم و دنیای تاریک بدون پدرم...
لیکن یک چیز در این دو دنیا مشترک است؛ من در هر دو دنیا قدمهایم را محکم و استوار برای پیروزی ایرانم ، برای پرچمی که خون رهبری پایش ریخته شده و برای مردمم برمی دارم...
آقای عزیزم یقین بدارید که بعد از رفتنتان با وجود غم سرشار دروازههای قلبم به روی ناامیدی بسته شده و آمادهی هر جهادی برای ایران جانم هستم.
دوست دار شما، جان فدایتان، فرزند ایران
ارسال دیدگاه