دلنوشته/
دلتنگ مرد میدان، پدر اُمت
ناحیه دو یزد ( پانا) _ سید جان... داشتم در شلوغی خیابون رد میشدم، میان این همه ماشین و سر و صدا، ناگهان نگاهم خیره شد به یک تصویر. عکس تو رو داشتن، سید...همون چهره آشنا، همون نگاه پرصلابت که سالها دل ما رو گرم میکرد.
یه لحظه انگار زمان وایساد...صدای بوق ماشینها نمیاومد، فقط صدای ضربان قلبم رو میشنیدم.دیدن عکست تو اون شلوغی، مثل پناهی بود برای یه مساف خسته.
انگار با یه نگاه بهم گفتی: «من هنوز اینجام، نترس...».
سید میدونم خیلیها دلتنگتن...میدونم که جای تو خالیه، ولی یاد تو تو قلب ما زندهتر از همیشه.تو که همیشه پای کار ملت بودی، حتی تو سختترین لحظات، الان هم با ما هستی.تو فقط یه عکس روی شیشهی ماشین نیستی، تو تار و پود این خاک و تاریخ این ملت.
سید...
هر وقت تو خیابون رد میشم و عکس تو رو میبینم، یادم میاد که چقدر دوستت داشتم.یادم میاد که چقدر برای این کشور و برای ما زحمت کشیدی. سید، دلم برات تنگ میشه.اما با دیدن عکسات، به خودم میگم که راهت ادامه داره.ما سربازهای تو هستیم و تا آخرین نفس، پای آرمانهات میایستیم.
سید خسته نباشی،خسته نباشی پدرِ بزرگوار،خسته نباشی مردِ میدون،روحت شاد و یادت گرامی.
ارسال دیدگاه