توقفی میان دویدنها؛
اعتکاف؛ جایی که زندگی میایستد تا بندگی آغاز شود
ناحیه یک یزد (پانا) - دنیایِ بیرون با تمامِ سرعتش میدود و من اینجا ایستادهام؛ در نقطهی صفر. این توقف، از سرِ تنبلی نیست؛ یک ایستِ اجباری برایِ نفس گرفتن است. اینجا، وقتی صدایِ «العفو» در فضایِ شبستان میپیچد، میفهمم چقدر دلم برایِ این ایستادن تنگ شده بود. چقدر نیاز داشتم که زندگی متوقف شود تا من بتوانم دوباره خودم را، و آن خدایی که لابلایِ فرمولها گم کرده بودم، پیدا کنم.
کوله پشتیام را که بستم، سنگین بود؛ اما نه از کتابهای تست و جزوههای تلنبار شده. این بار فقط من بودم و چند تکه لباس و سجادهای که بوی چادرنماز مادرم را میداد. وقتی از درِ مدرسه بیرون آمدم، انگار داشتم از تمامِ «بایدها» فرار میکردم. باید درس بخوانی، باید رتبهات فلان شود، باید به این پیام جواب بدهی، باید...
حالا سه روز است که اینجا هستم؛ گوشهای از شبستان، روی فرشی که رجبهرجش بوی گلاب و دعای کمیل میدهد.
اینجا زمان جور دیگری میگذرد. دیگر صدای زنگ مدرسه نمیآید که یادآوری کند وقتِ تمام شدن است. اینجا وقت، وقتِ شروع شدن است. گوشیام خاموش است و عجیب است که چقدر دلم برای لایکها و استوریها تنگ نشده! انگار اینجا، توی این سکوتِ پر از زمزمه، دارم خودم را پیدا میکنم. همان منی که زیرِ بارِ استرسِ امتحانها و مقایسه کردنها، گم شده بود.
نیمهشب که میشود، وقتی نور ماه از پنجرههای بلندِ مسجد میتابد روی صورت بچهها، با خودم فکر میکنم: «چقدر دلم برای این خلوتِ بیتوقع تنگ شده بود.» اینجا خدا شبیه معلمهای سختگیر نیست؛ شبیه رفیقی است که فقط میخواهد حرفهایت را بشنود. لازم نیست برایش فرمول حل کنی یا واژههای سخت معنا کنی؛ او زبانِ دلِ شکسته و خستهام را از همه بهتر بلد است.
افطارهای سادهی اینجا، طعمِ بهشت میدهد. وقتی با بچهها دورِ یک سفره مینشینیم و از آرزوهایمان میگوییم، میفهمم که همهی ما، ورای نمرهها و کارنامهها، چقدر تشنهی یک لبخندِ واقعی و یک نگاهِ آسمانی هستیم.
فردا که از این در بیرون بروم، دوباره همان دانشآموزِ همیشگی میشوم؛ با همان تکالیف و همان دغدغهها. اما یک فرق بزرگ خواهم داشت: من حالا یک مخفیگاهِ مخفی در قلبم دارم. حالا میدانم هر وقت دنیا برایم خیلی شلوغ و بیرحم شد، میتوانم چشمهایم را ببندم، عطر این مسجد را به یاد بیاورم و یادم بیفتد که من، بندهی کسی هستم که بزرگتر از تمامِ غصههای کوچکِ من است.
خداحافظ روزهای سپیدِ اعتکاف... چقدر بزرگم کردی در این سه روز کوچک
ارسال دیدگاه