خورشیدی که غروب نکرد؛ روایت یک بدرقه تاریخی
صومعهسرا (پانا) ـ چهاردهم خردادماه، تنها سالروز رحلت یک رهبر بزرگ نیست؛ بلکه سالگرد تجدید عهد نسلی است که امام را ندیدهاند، اما با آرمانهای او بزرگ شدهاند. امروز خبرنگار نوجوان پانا، از حس و حالِ فقدانِ مردی مینویسد که با دستانِ خالی اما با تکیه بر ایمان، مسیر تاریخ را عوض کرد.
خرداد همیشه برای ما طعم عجیبی دارد؛ آمیختهای از بوی امتحان، شوق تابستان و ناگهان یک بغضِ قدیمی که در چهاردهمین روزش سر باز میکند. سال ۶۸ من نبودم، همکلاسیهایم نبودند، حتی شاید پدر و مادرهایمان هم آن روزها خیلی جوان بودند؛ اما قابهای سیاه و سفیدِ آن تشییع جنازهی میلیونی، هنوز هم که هنوز است، دل هر بینندهای را میلرزاند.
میگویند آن روز، ایران یکپارچه فریاد بود. مردمی که ده سال با نفسِ این پیرِ فرزانه ایستادگی کرده بودند، حالا باید با پیکرِ غرق در گلِ او وداع میکردند. امام برای مردم ما فقط یک سیاستمدار یا یک رهبر نبود؛ او پدر بود. پدری که به ما یاد داد ما میتوانیم و به دنیا ثابت کرد که قدرتِ ارادهی یک ملت، از هر تانک و مسلسلی قویتر است.
من به عنوان یک دانشآموز، وقتی به عکسهای امام نگاه میکنم، بیش از هر چیز اخلاص را در چشمانش میبینم. او که لرزه بر اندام قدرتهای جهانی میانداخت، در برابرِ یک کودک یا یک خانواده شهید، مهربانترین قلب را داشت. او به ما یاد داد که درس خواندن و خودسازی، بزرگترین مبارزه است.
امروز، اگرچه جماران خالی از حضور فیزیکی اوست، اما اندیشهی او در رگهای این سرزمین جاری است. ما نسلِ چهارم و پنجمِ این انقلاب، اگرچه دستِ پرمهرِ او را حس نکردهایم، اما میراثدارِ امانتی هستیم که او برایمان به یادگار گذاشت: «جمهوری اسلامی».
امامِ خوبِ ما! امروز ما خبرنگارانِ نوجوان، قلم به دست گرفتهایم تا بگوییم راهت ادامه دارد. ما ایستادهایم تا روایتگرِ حقیقتی باشیم که تو برایش قیام کردی. عهد میبندیم که با دانش و ایمانمان، ایرانِ عزیز را همانگونه بسازیم که تو آرزو داشتی؛ مقتدر، سربلند و آزاد.
خرداد، فصلِ رفتنِ تو بود، اما اندیشهات در جانِ ما بهارِ همیشگی است.
ارسال دیدگاه