سربندِ پرچم، بر پیشانیِ وفاداری نقش بست
گلستان(پانا)_در میان هیاهوی شعارها و شورِ حضور، چهرهی دختری که با سربندی به رنگ پرچم ایران، نمادی از پیوند مذهب و میهن است، بر کانون توجهها بدل شد؛ دختری که میانِ اشک و قدرت، با تکرار شعارهای مذهبی و سیاسی، اوجِ عاطفه و باور خود را در مسیر ایستادگی به نمایش گذاشت.
گاهی یک تصویر، تمامِ معنای یک ملت را در خود فشرده نگه میدارد. در میانِ جمع، نگاهها بر او قفل میشود؛ دختری که نهتنها یک سربند، که تکهای از آسمانِ ایران را بر پیشانی بسته است. سربندی که رنگهای سبز، سفید و سرخ آن، گویی از خون و ایمان و امید بافته شده و بر میانبندیِ جبین او، نشان از عهدی دیرینه دارد.
اما فراتر از رنگها، چیزی دیگر است که قلبِ بیننده را میلرزاند: آن بغضِ سنگین که در گلویش نشسته و راهِ کلام را بسته، اما راهِ شعار را باز گذاشته است. در چشمانش، لرزشی از اشک دیده میشود؛ اشکی که نه از ضعف، که از شدتِ تأثر و هیجان است. او میخواهد فریاد بزند، اما صدای او در میانِ آن بغض، آرام و در عین حال، نافذ و کوبنده است.
وقتی زبان به ذکرِ «ابوالفضل علمدار» میگشاید، گویی نامِ او را نه فقط با کلمات، که با تمامِ وجودش در میانِ رگهایش جاری میکند. او در آن لحظه، تنها یک دختر نیست؛ او بازتابی از آن وفاداریِ بیحدومرز است که نمادِ پرچم را به نمادِ پرچمِ حق و جانبازی در کربلا پیوند میزند. و وقتی نوبت به فریادِ «خامنهای نگهدار» میرسد، آن بغضِ لرزان، به قدرتی حماسی بدل میشود؛ گویی او در حالِ تجدیدِ پیمان است، پیوانی میانِ ولایت و میهن، میانِ مذهب و خاک.
او با آن سربند، با آن اشکها و با آن شعارها، مرز میانِ زمین و آسمان را از میان برداشته است. او به ما نشان میدهد که ایمان، تنها یک باور نیست، بلکه لرزشِ لبها در میانِ بغض، و استواریِ قدمها در میانهی طوفان است. او روایتگرِ آن حقیقتی است که میگوید: وقتی عشق به خدا و عشق به وطن در قلبِ یک زن گره میخورد، حتی بغضهای او نیز، شعاری است برای ابدیت.
ارسال دیدگاه