جامانده از عشق؛ وقتی با گوشی به جای پا، راه میروم!
بروجن (پانا) - دلت میخواهد در میان جمعیت باشی، اما تقدیر میگوید باید از دور تماشا کنی. از حسِ بغضی میگویم که وقتی ویدیوهای موکبها را میبینم به سراغم میآید؛ حسِ یک دانشآموز که میخواهد در میانِ زائران باشد، اما مشغلههای زندگی، او را به تماشاگرِ این حماسهی بزرگ تبدیل کرده است.
دوباره صدای پیادهروی میاد و انگار همهی دوست و آشناهای من راهی شدن. وقتی میبینم توی گوشیها همه دارن عکسهای جاده و موکبها رو میفرستن، یه جوری میشه که انگار یه جای بزرگ تو زندگیم خالیه. حس میکنم یه چیزی رو از دست دادم که خیلی بزرگتر از من و تمام دغدغههام هست.
خیلی دلم میخواست منم اونجا باشم؛ کفِ جاده راه برم، خسته بشم و بعد دوباره با یه لیوان چای گرم از یه موکب، روحم تازه بشه. اما انگار تقدیر اینطوری بود که امسال، من باید از همین دور، با چشمهای خیس به تصاویر نگاه کنم. انگار یه فاصله خیلی زیاد بین من و اون گنبد طلایی وجود داره که هیچ راهی برای پُر کردنش نیست.
گاهی با خودم فکر میکنم شاید دلیلش درسها و مشغلههای مدرسه باشه، یا شاید هم هنوز قلبم اونقدر بزرگ نشده که بتونه با اون جمعیت عظیم هماهنگ بشه. ولی میدونم که این فقط یه بهونهست؛ واقعیت اینه که دلم خیلی تنگ شده و حس میکنم از یه مهمونی خیلی بزرگ و باصفا جا موندم.
هر بار که یه ویدیو از زائرها میبینم، بغضِ راه نفسم میبنده. میبینم چطور با لبخند و اشک راه میرن و یادِ امام حسین (ع) میکنن. اونا دارن یه مسیر خیلی خاص رو میرن و من اینجا، پشت میز تحریر، فقط میتونم آرزو کنم که کاش میشد بخشی از اون جمعیت باشم.
اما با خودم میگم شاید این دوری، خودش یه جور امتحان باشه. شاید باید یاد بگیرم که حتی وقتی اونجا نیستم، با کار خوب، با درس خوندن، مهربونی و بخشش یه جورایی یادِ اون مسیر باشم. شاید اینطور بشه نشون داد که من هم یه عاشقِ کوچیک هستم که از دور، داره با تمام وجودش سلام میکنه.
امیدوارم سال دیگه، وقتی دوباره این موقع از سال برسه، دیگه این حسِ جاماندن رو نداشته باشم. امیدوارم سال دیگه بتونم با خودم بگم که بالاخره رسیدم و اونجا توی جادههای عشق، قدم برداشتم. فعلاً فقط میتونم دعا کنم که حالِ همهی زائرها خوب باشه و منم یه روزی، بالاخره اونجا باشم.
ارسال دیدگاه