ستارههایی که برای حلما خاموش نشدند
در میان اندوهی سنگین و فقدانی که واژهها از توصیفش ناتواناند، «حلما» دختری است که در سکوت شبهایش، هنوز صدای عزیزانش را میشنود و با خاطرههایی زندگی میکند که هرگز خاموش نمیشوند؛ روایتی از غم، اما آمیخته با نوری که از دل عشق برمیخیزد.
برای «حلما»
حلما جان،
میگویند شبها وقتی چراغ اتاق خاموش میشود،
سکوت بلندتر از هر صدایی حرف میزند...
اما شاید در اتاق کوچک تو، سکوت تنها نباشد.
شاید دست مهربانی که روزی موهایت را نوازش میکرد،
هنوز در هوای اتاقت جاری باشد؛
مثل نسیمی آرام که بیصدا میآید و دل را کمی گرمتر میکند.
شاید همان صدای آرامی که شبها میگفت «بخواب دخترم»،
هنوز در گوشهای از شبهای تو زنده باشد،
و هر بار که چشمهایت را میبندی،
آهسته در رؤیاهایت قدم بزند.
شاید خندههای خواهرت و شیطنتهای برادرت،
جایی میان ستارههای پشت پنجرهات پنهان شده باشند،
و هر شب، وقتی به آسمان نگاه میکنی،
یکی از آنها برایت چشمک بزند.
حلما جان،
میدانم بعضی جای خالیها با هیچ چیز پر نمیشوند...
بعضی نبودنها، آنقدر بزرگاند که حتی زمان هم نمیتواند از سنگینیشان کم کند.
میدانم بعضی نامها،
همین که آرام زیر لب گفته میشوند،
دل آدم را میلرزانند و چشمها را بیاختیار خیس میکنند.
اما آدمها فقط وقتی میروند که یادشان هم از دلها برود؛
و عزیزهای تو،
در هر قصهای که برایت گفته شد،
در هر خاطرهای که در دلت مانده،
در هر عروسکی که در آغوش میگیری،
و در هر صبحی که چشم باز میکنی،
هنوز کنار تو نفس میکشند.
آنها در خندههای کوتاهت،
در اشکهای بیصدایت،
و در لحظههایی که دلت بیدلیل میگیرد،
آرام و بیادعا حضور دارند.
حلما جان،
دنیا گاهی برای دلهای کوچک خیلی سنگین میشود...
آنقدر سنگین که شانههای کوچکی مثل شانههای تو،
زود خسته میشوند.
اما همانقدر که شبها تاریکاند،
ستارهها هم زیادند؛
و بعضی نورها، هرگز خاموش نمیشوند،
حتی اگر از چشمها دور شوند.
شاید امروز، دلت بیشتر از همیشه تنگ شود،
شاید بعضی شبها طولانیتر از قبل به نظر برسند،
اما باور کن هر نوری که از عشق روشن شده باشد،
راهش را در تاریکی پیدا میکند.
امیدوارم هر شب که چشمهایت را میبندی،
گرمای همان دستهای آشنا دور تو حلقه بزند،
همان آغوشی که امنترین جای دنیا بود،
دوباره در خوابت شکل بگیرد.
امیدوارم وقتی دلت گرفت،
باد آرامی که از پنجره میوزد،
برای لحظهای شبیه نوازش همان دستها باشد.
و بدانی که عشق،
حتی وقتی آدمها دیده نمیشوند،
حتی وقتی صداها خاموش میشوند،
باز هم میماند...
در قلب تو،
در خاطرهها،
در نفسهای آرامی که هنوز ادامه دارند،
و در نوری که هیچوقت خاموش نمیشود.
ارسال دیدگاه