دلنوشته ای به مناسبت اربعین چهلم شهید
قم(پانا) – چهل روز از خاکسپاری پیکر مطهر رهبر شهید می گذرد و خیلی از مردم هنوز نمی توانند باور کنند که دشمن خبیث، چه جنایت بزرگی را مرتکب شده است.
سلام آقایم، خیلی از مردم هنوز باور ندارند که دشمن خبیثمان، آمریکا، شما را به شهادت رسانده است و در شوک خبر شهادتتان هستند.
سلام رهبر شهیدم، امروز چهلمین روز خاکسپاریت، در حال حرف زدن و شنیدن درد و دلهای رفقایم بودم...
با کسانی حرف میزدم که بیش از ۱۶۰ شب است که خیابانها را ترک نکردهاند...
با کسانی حرف زدم که بیش از صد و پنجاه شب، به عشق شما و خونخواه شما، قدم به خیابانها، مساجد و میادین میگذارند.
همهی آنهایی که سه، چهار ساعت و شاید بیشتر، روزشان درگیر تجمعات است و هم در حال گرهگشایی از زندگی خود هستند؛
از نوزادی که در روزهای جنگ متولد شد و وقتی چشم به جهان گشود، با شهادت پدرش روبهرو شد...
از نوجوانی که دغدغهی این روزهای تابستانهاش باید کلاسهای تقویتی باشد و در زمان حال، تجمعات و میادین را مهمتر میداند و از علایق خود بهخاطر این تجمعات میزند و شاید زمانی که باید به فکر خودش باشد، در حال درست کردن شربت میادین است.
از مادر و پدری که دغدغههای زیادی دارند!
بعضیها در حال اسبابکشی و حل کردن مشکلات خانوادهشان هستند، اما حتی شده یک ساعت، پا به میادین میگذارند و خود را الگوی فرزندانشان میکنند و حتی تربیت فرزندانشان را گره زدهاند به تجمعات...
زیرا عشق و محبت، اعتماد و شجاعت مردم و حتی صداقتشان میتواند بهترین درس را به فرزندانشان بدهد.
رهبر شهیدم، امروز چهل روز از خاکسپاریت میگذرد...
خیلی از مردم هنوز باور ندارند که دشمن خبیثمان، آمریکا، شما را به شهادت رسانده است و در شوک خبر شهادتتان هستند.
هیچوقت از خاطر ما دانشآموزان نمیرود که ۹ اسفند، آخرین روز در مدرسه ماندن و دیدن معلمها و همکلاسیهایمان در سال ۱۴۰۵ بود...
هیچوقت از خاطرمان نمیرود که چگونه خبر شهادت دانشآموزان میناب و آغاز جنگ در مدرسهمان پیچید.
و هیچوقت از خاطر من نمیرود که ساعت ده و نیم شنبه ۹ اسفند، در راه مدرسه، صدای چند مرد موتورسوار را شنیدم که داد میکشیدند و خوشحالی میکردند و میگفتند: «خمینی مرد!»
منِ دانشآموز تعجب کرده بودم که چطور نمیدانند امام خمینی سالهاست فوت کرده و غافل از آنکه بعضی بیشرفان شمشیر را از رو میکشند و همراه خبر ناگوار و کنایههایشان، تمسخر هم وجود دارد...
آقای من، در خاطرم میماند که انسانهای بی حیثیتی هم بودند که چه تهمت های ناروایی به ساحت شما روا داشتند و اکنون خوار و ذلیل شدند.
غافل از آنکه نمیدانستند بهترین و خاکیترین رهبر را دارند و رهبرشان در جمع خودشان در حال زندگی کردن است.
من دانشآموز دهه نودی هستم که بحرانها و شرایط سختی را در کشورم تجربه کردهام،
اما مثل بعضی وطنفروشان زمانه، از کشورم، خاک مادریام، دست نکشیدهام و اصالتم را به پول و دلار نفروختهام و خودم را حتی از خیلی دکترها و جراحان مسن و سالخورده و باتجربه که وطنفروشی کردهاند، با همین سنم و با وجود دانشآموز بودنم، بالاتر میدانم!
و خودم را حتی از رئیسجمهورهای بیلیاقت و کودککش آمریکایی هم بالاتر میدانم،
زیرا من خون ایرانی در رگهایم جاری است و بزرگشدهی میهنم، ایرانم، و پدرم شهید امام سید علی حسینی خامنهای است.
در آخر این دلنوشته، با امام سید مجتبی حسینی خامنهای عهد می بندم که خونخواه پدرش هستیم.
من، به عنوان یک دانش آموز دهه نودی، عضو کوچکی از این سرزمین بزرگ، خونخواه امامم، شهید سید علی حسینی خامنهای هستم.
《وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَکِیمِ 》
ارسال دیدگاه