اعتکاف، زمانی میان زمین و آسمان
قم (پانا) – اعتکاف، جایی است برای تمرین زندگی صادقانه و درست و زمانی است میان زمین و آسمان که هر کسی را شیفته خود میکند.
اعتکاف، سه روز؛ میان زمین و آسمان، سه روز نه آنقدر کوتاه که بیاثر بگذرد، و نه آنقدر بلند که به عادت تبدیل شود. سه روزی که آدم را از خودش میگیرد و دوباره، سالمتر و صادقتر، به خودش برمیگرداند.
اعتکاف برای بعضیها یک دعوت ناگهانی بود؛ بیمقدمه، بیتصویر قبلی، با دلهایی پر از تردید. آمدند با اضطرابِ خواب، با نگرانیِ بهداشت، با دلمشغولیِ دوری از خانواده، با ترسِ بیگوشی ماندن و بیخبر شدن از دنیایی که همیشه با یک اعلان کوچک خودش را به ما تحمیل میکند. آمدند و خیال میکردند سخت است اما نفهمیدند سختتر از این، زندگی در بیرون است.
آنجا، زمان شکل دیگری داشت، ساعتها آهستهتر میگذشتند، دلها زودتر نرم میشدند و آدم یادش میافتاد چقدر کم با خودش حرف زده است. کم دعا کرده، کم گریه کرده، کم سکوت کرده.
در میان معتکفان، آدمهایی بودند که این مسیر را بلد بودند. کسانی که سالهاست هر بار که نام اعتکاف میآید دلشان زودتر از تقویم، آماده میشود.
آنها که روز سوم، به جای شمردن ساعتهای رفتن، لحظهها را ذخیره میکنند.
آنها که آرام، با نگاهی خیس، از خدا فقط یک چیز میخواهند: «سال دیگر هم… اگر شد.»
اما آنسوی دیوارها، دلهایی جا مانده بود. آدمهایی که طلبیده نشدند یا نشد که دعوت را اجابت کنند. نه از بیمیلی، که از اجبار.
بیماری، پرستاری از عزیز، بچهی کوچک، درس و مدرسه، کار، بیپولی، مرخصی نگرفتن…
بهانه نبود، واقعیت بود. و چه سخت است جا ماندن از جایی که دلت آنجاست.
خوش به حال آنهایی که رفتند… نه چون متفاوتاند، بلکه چون برای سه روز جرأت کردند فاصله بگیرند از دنیایی پر از جنگ و درد،
خشونت و ناامنی، گرانی و اضطراب، رقابتهای بیمار، حسادتها، چشم و همچشمیها، دروغهایی که لباس حقیقت پوشیدهاند
و حقیقتهایی که دیده نمیشوند.
اعتکاف، نه فرار از زندگی است و نه بریدن از دنیا؛
اعتکاف، یاد گرفتنِ درست زندگی کردن است. تمرینِ انسان بودن، در روزگاری که انسانیت دارد آرامآرام کمرنگ میشود.
و بعد… لحظه بازگشت. زیباترین، عمیقترین، انسانیترین صحنه. خانوادهها پشت درها ایستادهاند؛ نگاهها گره میخورند،
دستها همدیگر را پیدا میکنند، و بغضها بیاجازه میترکند.
آنجاست که میفهمی با همه زخمها و خستگیها، خانواده هنوز ستون است، احترام هنوز زنده است و عشق هنوز نفس میکشد.
برای آنهایی که بار اولشان بود، این لحظه سنگینتر است. فکر نمیکردند سه روز اینقدر زود تمام شود.
فکر نمیکردند دل بستن اینقدر آسان باشد و دل کندن اینقدر سخت.
سه روز…که اگر قدرش را بدانی، میتواند جهت زندگیات را عوض کند.
سه روزی که ایکاش فقط یک خاطره نباشد! ایکاش یادمان بماند میشود سادهتر، مهربانتر، صادقتر زندگی کرد.
و ایکاش، تمام عمر شبیه همین سه روز باشد.
ارسال دیدگاه