محمدرضا دلیر*

سریال کلاغ ؛ زیستن در وضعیت تعلیق!

تهران (پانا) - ساخت فیلم و سریال درباره سالهای قبل از پیروزی انقلاب اسلامی همیشه کار خطرناک و خطرناکی به حساب می‌آید چرا که همیشه این خطر وجود دارد که کارگردان و نویسنده یک اثر نمایشی در دام اغراقی بی‌اوت است که یک محصول دراماتیک دارد. این اغراق در فیلم‌ها و سریال‌های آن دوران خودش را در قالب شعارهایی نشان می‌دهد که هدف نهایی‌شان و نقد دوران پهلوی دوم است. در سریال‌ها، اما این کار به حدی ضعیف و بدون منطق انجام می‌شود که تماشاگر را پس می‌زند.

کد مطلب: ۱۷۰۹۱۷۳
لینک کوتاه کپی شد
سریال کلاغ ؛ زیستن در وضعیت تعلیق!

 با بازگشایی پلتفرم‌ها، اما فضای اندکی بازتر شده تا محصولات متفاوت درباره آن دوران ساخته شود. از جمله تاسیان که برای اولین بار تلاش کرد تصویری مثبت از یک سرمایه دار و کارآفرین دوران پهلوی نشان دهد و تصویر واقعی تری از ماموران ساواک را به نمایش بگذارد. این تلاشها با جنجال‌های زیادی همراه شد و عده‌ای پاکروان را به سفیدشویی دوران پهلوی بردند. حالا محمدحسین مهدویان در کلاغ سراغ داستانی از همان دوران رفته است. عده‌ای عقیده دارند که این پاسخی به سریال تاسیان است. ادعایی که نمی‌شود فعلاً آن را رد یا تأیید کرد چرا که تا کنون فقط دو قسمت از سریال مهدویان منتشر شده است. هرچه هست، ظاهراً پلتفرم‌های اینترنتی به آن دوران علاقه‌مند شده و تلاش می‌کنند تصویر متفاوتی از دوران پرمناقشه حکومت پهلوی دوم نسبت به سریال‌های تلویزیونی ارائه‌دهنده داشته باشند.

از منظر فرمی نیز می‌توان میان استعاره کلاغ و شیوه روایت سریال ارتباط برقرار کرد. همان‌گونه که این پرنده از ارتفاع به جهان پیرامون خود نگاه می‌کند، دوربین و ساختار روایی سریال نیز موضعی مشابه اتخاذ کرده‌اند. روایت اعترافی و فاصله‌ای که میان گذشته و اکنون وجود دارد، حس نگریستن از بیرون به زندگی را ایجاد می‌کند؛ گویی شخصیت اصلی به سرنوشت خود همچون ناظری دیرهنگام چشم دوخته است.

بر همین اساس،   می‌توان این اثر را روایتی درباره زیستن در وضعیت تعلیق دانست؛ تعلیقی میان حقیقت و ترس، میان عشق و مسئولیت، میان خواسته‌های فردی و ساختارهای ایدئولوژیک. شخصیت‌ها نه توان رهایی کامل دارند و نه قادر به فراموش کردن گذشته‌اند و همین وضعیت، فضای تلخ و پیچیده سریال را شکل می‌دهد.

یکی از نکات مهم  این است که سریال بیش از آنکه در پی ارائه روایتی مستند و وفادار به جزئیات تاریخی باشد، تلاش می‌کند حال‌وهوای اجتماعی، سیاسی و فرهنگی سال‌های پایانی حکومت پهلوی را بازآفرینی کند. مهدویان از این بستر تاریخی برای تعریف داستانی شخصی و دراماتیک استفاده کرده و تمرکز خود را بر روابط انسانی و بحران‌های اخلاقی شخصیت‌ها قرار داده است. قسمت نخست نیز با تأکید بر فردگرایی و تک‌روی شخصیت‌ها، جهانی را ترسیم می‌کند که در آن هر فرد بیش از هر چیز درگیر تصمیم‌ها و منافع شخصی خود است؛ جهانی که اعتماد در آن شکننده و روابط انسانی آغشته به ترس و سوءظن است.

با وجود نقاط قوت بصری، ریتم روایت یکی از مهم‌ترین ایرادهایی است که  نمی‌توان از آن چشم‌پوشی کرد. پرداخت رابطه میان جلال و سایه و شرایط عاطفی میان آن‌ها بیش از اندازه طولانی شده و برخی دیالوگ‌ها صرفاً برای تأکید دوباره بر موقعیتی به کار می‌روند که پیش‌تر برای مخاطب روشن شده است. در سریال‌های مدرن، معرفی موقعیت‌ها و تأثیر آن‌ها بر شخصیت‌ها معمولاً با سرعت بیشتری انجام می‌شود، اما «کلاغ» در قسمت نخست تا حدی از الگوی سریال‌های سنتی ایرانی پیروی می‌کند؛ آثاری که روایت را با ریتمی آهسته و گاهی فرسایشی پیش می‌برند. به نظر می‌رسد بخش قابل توجهی از محتوای قسمت اول را می‌شد در زمانی کوتاه‌تر ارائه کرد. در واقع، بسیاری از اتفاقات و اطلاعاتی که طی نزدیک به یک ساعت روایت می‌شوند، قابلیت انتقال در زمانی بسیار کمتر را نیز داشتند.

یکی دیگر از موارد قابل توجه در بررسی سریال کلاغ ایرانی به بخش تحقیق و جزئیات تاریخی فیلمنامه مربوط می‌شود. در یکی از سکانس‌ها، ترانه «تو که نیستی» با صدای هایده در پس‌زمینه شنیده می‌شود و حتی بخشی از شعر آن توسط پدرزن جلال خوانده می‌شود؛ موضوعی که از نظر دراماتیک، ارتباطی معنادار با فضای صحنه پیدا می‌کند و فراتر از یک موسیقی پس‌زمینه، به بخشی از روایت تبدیل می‌شود.

قسمت‌ ابتدایی نشان می‌دهند که مهدویان در خلق فضای سرد و پرتعلیق موفق عمل کرده است. استفاده حساب‌شده از نورپردازی، طراحی رنگ و اتمسفر سنگین صحنه‌ها، حسی از اضطراب و ناامنی را به مخاطب منتقل می‌کند. همچنین کارگردان تلاش کرده شخصیت‌های منفی را بدون ایجاد همذات‌پنداری افراطی به تصویر بکشد؛ رویکردی که باعث شده مرزهای اخلاقی در جهان سریال تا حد زیادی حفظ شوند. در مجموع، «کلاغ» در آغاز راه بیش از هر چیز بر ایجاد فضا، معرفی بحران‌های درونی شخصیت‌ها و ترسیم شکاف میان قدرت و احساس تمرکز کرده است؛ عناصری که در صورت پرداخت مناسب در ادامه، می‌توانند این مجموعه را به یکی از آثار قابل توجه محمدحسین مهدویان تبدیل کنند. قسمت نخست «کلاغ» اگرچه هنوز تمام ظرفیت‌های خود را آشکار نکرده، اما نشانه‌هایی از بازگشت محمدحسین مهدویان به جهان مورد علاقه‌اش را در خود دارد؛ جهانی آمیخته با تعلیق، سایه، روابط پیچیده و رازهای ناگفته.

کلاغ در متن متاثر است از داستان سیاسی عاشقانه «پرتره گناه» نوشته احمد امید نویسنده‌ی ترک علاقمند به نگارش آثار جنایی. امید که در دهه ۸۰میلادی در روسیه تحصیل کرده، در اغلب داستانهایش جغرافیایی مخوف و کثیف از ترکیه نشان میدهد؛ شبیه اغلب هنرمندان به‌اصطلاح چپ و همین، بهترین دستمایه برای «کلاغ»‌ی است که می‌بایست آن روی شمایل شوخ و شنگ و فسیل‌ی قبل انقلاب را ارائه کند و البته که به سبک‌ «زخم کاری» همچنان لذت گناه است که بناست تریاک رهایی از خوف باشد.

حوادث دهه ۵۰ ایران با چنان شتابی به انقلاب ختم شد که نه انقلابیون و نه سردمداران رژیم گذشته، انتظار نداشتند و شاید یک دلیل اینکه بعد از انقلاب و در ابتدای دهه ۶۰ شاهد برخوردهایی تند از گروهک‌ها بودیم به همین دلیل بود که آنها حتی درکی از تغییر زمانه نداشتند و انگار فقط تخریب مخالف را آموخته بودند.

در سکانس گفتگوی جلال با پدرزنش، قطعه «تو که نیستی» از فرید زلاند پخش می‌شود. این قطعه در سال ۱۳۶۳ ساخته شده، در حالی که سریال در دهه چهل و پنجاه می‌گذرد. این خطای بیست ساله، ناشی از کمبود دقت در تیم تحقیق و نظارت است و به شدت باورپذیری فضا را تخریب می‌کند.

ناهماهنگی در طراحی لباس ایرادی دیگر این سریال است، در صحنه شکنجه، لباس کاراکترهای ساواک چنان شیک و مجلسی است که گویی به مهمانی رفته‌اند. این ناهماهنگی میان نوع پوشش و فضای خشن صحنه، حاصل فقدان شناخت مشترک میان طراح لباس و کارگردان از زبان بصریِ خشونت است. جایی که نقاط ضعف فنی به یک آسیب محتوایی جدی تبدیل می‌شودو آن  سکانس رفتن جلال پس از دیدن شکنجه است.

مهدویان در «کلاغ» یک بار دیگر نشان می‌دهد که فرم برایش بر محتوا اولویت دارد. دکوپاژ و میزانسن سریال به وضوح از «پل جاسوسی» اسپیلبرگ الهام گرفته، اما توانایی اجرایی آن را ندارد. نتیجه، فرمی است پیش‌ساخته و تکرارشونده که بدون توجه به دسیپلین شخصیتی کاراکترها (مثلاً جاسوسی که دکمه ضبط را روشن می‌گذارد و اعتراف می‌کند) صرفاً به نمایش ظاهر «ساواکیِ عینک‌به‌چشم و کروات‌زن» که نشان از روشنفکری اوست بسنده کرده است. این سطحی‌نگری، حاصل آن است که کارگردان به جای ساخت یک اثر تاریخی، به بازسازی دکور تاریخی اکتفا کرده است.

کلاغ هم متاثر از آن شتاب خیلی سریع وارد ماجرای اصلی میشود و آنچه برایش مهمتر است نه قصه‌ای-که پایان دردناکش معلوم است- بلکه تیپ‌سازی‌های سرگرم‌کننده‌ی مختلف از طرفین درگیر رابطه‌ای ممنوعه و عاشقانه است که یک سرش به کمیته مشترک میرسد و سر دیگرش به اتاق های تیمی و دالان های تاریک التقاط. تیپ‌هایی که بعضا به تور امثال محسن قصابیان خورده و با رگه‌هایی معلق میان کمدی و جدی، خاطره‌ساز میشوند و یادآور کلمبوی دائم الخمر و بعضی به تور هادی حجازی‌فر خورده و امتداد همان تردید بین مغز و قلب هوشنگ-شفق به رنگ ارغوان میشود.

سایه‌ی نریشین سایه‌سایه‌گویان بر کل «کلاغ» محسوس است و یادآور صادق هدایت که برای سایه‌ی روی دیوارش مینوشت؛ سایه‌ی صادق، نوشته‌هایش را می‌بلعید و سایه‌ی جلال-ضدقهرمان کلاغ- حالا به محبوبه‌ای بدل گشته که خود و عاشق را بناست یکجا قورت دهد!

سال‌های منتهی به پیروزی انقلاب را می‌توان یکی از پرالتهاب‌ترین و سرنوشت‌سازترین مقاطع تاریخ معاصر ایران دانست. در این دوره جامعه ایرانی در حال تجربه تغییرات گسترده فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود و شکل تازه‌ای از زیست شهری و اجتماعی در حال شکل‌گیری بود. همزمان با این تحولات، نارضایتی‌های عمومی از حکومت پهلوی افزایش یافت و گروه‌های مختلف سیاسی و مبارزاتی با اهداف و گرایش‌های گوناگون برای مقابله با رژیم و تغییر ساختار قدرت فعالیت خود را گسترش دادند. در چنین شرایطی ساواک به یکی از مهم‌ترین ابزار‌های حکومت برای کنترل مخالفان و مهار اعتراضات تبدیل شد.

ساواک که در طول سال‌های فعالیت خود نقش پررنگی در تحولات سیاسی کشور داشت همواره به دلیل شیوه‌های امنیتی، بازجویی‌ها و برخورد‌های خشن سرکوبگرانه با مخالفان مورد توجه پژوهشگران، مورخان و هنرمندان قرار گرفته است. با وجود گذشت دهه‌ها از پایان فعالیت این سازمان هنوز ابعاد مختلف عملکرد آن مورد بررسی قرار می‌گیرد و زوایای پنهان بسیاری از فعالیت‌هایش قابل تأمل است.

سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی در سراسر جهان همواره یکی از جذاب‌ترین سوژه‌ها برای سینما و تلویزیون بوده‌اند. از آثار مشهور هالیوودی گرفته تا سریال‌های موفق اروپایی و آسیایی بار‌ها شاهد روایت‌هایی بوده‌ایم که ب

ا محوریت مأموران امنیتی، عملیات‌های مخفی، جاسوسی و کشمکش‌های سیاسی ساخته شده‌اند. این آثار معمولاً به دلیل برخورداری از رازآلودگی و پیچیدگی‌های انسانی مخاطبان گسترده‌ای را جذب می‌کنند. در ایران نیز ساواک به عنوان مهم‌ترین سازمان امنیتی دوران پهلوی، بار‌ها دستمایه تولید فیلم‌ها و سریال‌های مختلف قرار گرفته و هر بار از زاویه‌ای متفاوت به آن پرداخته شده است.

سریال «کلاغ»، روایت جلال، کارمند میانسال کمیته مشترک ضد خرابکاری ساواک در تهران قبل از انقلاب است. او عاشق سایه، عضو یک سازمان چپ، می‌شود و همین رابطه ممنوعه سایه را به سمت جاسوسی برای نفوذ درون آن سازمان سوق می‌دهد. موازی با این خط عاشقانه، پدرزن جلال که خود از شکنجه‌گران و مدیران ساواک است، از این رابطه آگاه می‌شود و تهدید به قتل می‌کند. فیلم می‌کوشد تنش، سوءظن و فضای امنیتی آن دوران را به تصویر بکشد.

نخستین نقطه قوت «کلاغ»، طراحی صحنه، لباس و فضاسازی بصری آن دوران است. مهدویان با بهره‌گیری از میزانسن، گریم و اکسسوار، فضای پیش از انقلاب را نسبتاً دقیق بازآفرینی کرده است. فیلمبرداری و نورپردازی نیز در خدمت ایجاد حس تعلیق و بدگمانی قرار گرفته‌اند.

اولین و بزرگ‌ترین ضعف سریال، ریتم کشنده آن است. قسمت اول برای انتقال اطلاعاتی که در بیست دقیقه قابل جمع‌ بندی است، بیش از چهل دقیقه وقت می‌گیرد. توالی پلان‌ها، فاقد تدوین روایت‌ساز است و ریزه‌ کاری‌های حرکتی شخصیت جلال مانند رفت و برگشت‌های بی‌حاصل میان خانه، محل کار و منزل معشوقه‌اش سایه به جای عمق ‌بخشی، صرفاً مخاطب را خسته می‌کند. این کندی نه تنها از ضعف فیلمنامه ناشی می‌شود، بلکه نشان می‌دهد کارگردان نتوانسته ریتم لازم برای یک تریلر امنیتی را برقرار کند.

سریال بدون هیچ خلاقیتی در همان قالبی حرکت می‌کند که این سالها در «تاسیان» و «بدنام» و مشابه‌هایشان دیده‌ایم. مرد میانسال با زندگی مخفی، زنی دیگر و خانواده‌ای که صرفاً بهانه‌ای برای توجیه خیانت است. نوآوری در شروع سریال نزدیک به صفر است.

موضوع بعدی حاشیه‌ نشینی خانواده جلال است، این ضعف به طور مستقیم از فرمول تکراری نشئت می‌گیرد. همسر و سه فرزند او چنان نقشی کمرنگ دارند که حذف کامل آن‌ها هیچ خللی در روایت ایجاد نمی‌کند. علت آن است که فیلمنامه زنان و خانواده را صرفاً ابزاری برای پیشبرد ماجرای عاشقانه مردانه تعریف کرده است؛ نه کاراکترهایی مستقل با کنش و واکنش مشخص.

بزرگ‌ترین و مشهودترین مشکل «کلاغ» در همان دقایق ابتدایی خود را نشان می‌دهد، غیبت حسِ حضور کارگردان. ما با نوعی کارگردانی «خسته» و تنبل مواجهیم که در آن، دوربین صرفاً ابزاری برای ضبط دیالوگ‌هاست. در قسمت اول، نه حرکت معناداری از دوربین دیده می‌شود، نه کات‌های ضرب‌دار و بامعنا، و نه میزانسن یا دکوپاژ خاصی.

اکثر نماها با لنزهای تله و در قاب‌های مدیوم یا کلوزآپ ثبت شده‌اند. این رویکرد باعث شده تا صحنه‌ها فاقد عمق و پویایی باشند. برای مثال، در سکانس کلیدی و پرتنش بازجویی‌گونه‌ی پدرزن (محسن قصابیان) از جلال (هادی حجازی‌فر)، دوربین صرفاً با کات‌های ساده و تکراری بین دو بازیگر جابه‌جا می‌شود. هیچ فشار بصری، هیچ تغییر اندازه‌ی نما و هیچ استفاده‌ی هوشمندانه‌ای از موسیقی یا حرکت دوربین وجود ندارد تا استرس و موضع بالا به پایینِ پدرزن را به مخاطب منتقل کند. در نتیجه، این سکانس که می‌توانست «شاه‌سکانس» قسمت اول و پایه‌ای برای ادامه‌ی داستان باشد، کاملاً خنثی و بی‌اثر از آب درمی‌آید.

صداگذاری یکی از آزاردهنده‌ترین مشکلات فنی قسمت اول، نوسان شدید سطح صداست. صدای نریشن و مونولوگ‌های درونی جلال آن‌قدر پایین است که مخاطب مجبور می‌شود صدای تلویزیون را زیاد کند، اما به محض قطع نریشن و شروع دیالوگ‌های عادی، صدا ناگهان بلند و آزاردهنده می‌شود. این عدم تعادل در میکس صدا، تجربه‌ی تماشای اثر را مختل می‌کند.

«کلاغ» بر مکث، حرکت‌های محدود و کنش‌های روزمره مثل روشن کردن سیگار، جابه‌جا کردن کتری، گوش دادن به نوار، یا نوشتن گزارش تکیه دارد. دیالوگ‌ها نیز وضعیتی دوگانه دارند. از یک سو تلاش می‌کنند لایه‌ای فکری به روایت اضافه کنند و درباره‌ خشم، نادانی یا مسئولیت حرف بزنند؛ از سوی دیگر، در برخی لحظات بیش از حد به بیان مستقیم معنا نزدیک می‌شوند. کارگردان هم به‌جای تمرکز بر رخدادهای تاریخی، به تجربه‌ ذهنی و فرسایش روانی شخصیت‌ها توجه می‌کند.

در پایان چند نکته را در نظر داشته باشیم  تغییر صدای پدرزن جلال ( محسن قصابیان ) که جزو روسای ساواک میباشد بجای آنکه نمایانگر یک کاراکتر جدی و مقتدر باشد مضحک و تعجب آور است گویی اینکه این کاراکتر در یک سریال طنز بازی می‌کند! دیگر اینکه اگر سایه، واقعا یک چریک هست خوبست مهدویان توضیح دهد که چگونه است که او در خانه خود یا بهتر بگویم خانه مجردی زندگی می کند و جلال به راحتی به خانه او رفت و آمد دارد؟ حال آنکه معمولا چریک ها تابع قوانین پلیسی و سازمانی می‌باشند و  در خانه تیمی  زندگی می کنند و حق انتخاب منزل مسکونی و یا شغل مستقل را ندارند !

ضمن اینکه از یک مأمور ارشد ساواک نیز به لحاظ حرفه ای پذیرفتنی نیست که اصول اولیه امنیتی را نادیده بگیرد و دل در گرو عشق به یک چریک  مسلح ضد رژیم بسپارد !

 محمدحسین مهدویان، کارگردان شناخته‌شده سینمای ایران، یکی از طرفداران سرسخت استقلال است و بارها علاقه خود به این تیم را در آثارش نشان داده است. او نه‌تنها از اشاره به تیم محبوبش ابایی ندارد، بلکه گاهی با استفاده از دیالوگ‌ها و نشانه‌های مختلف، برای رقیب سنتی استقلال نیز کری می‌خواند.

مهدویان پیش از این در سریال «زخم کاری» و برخی دیگر از آثارش علاقه خود به استقلال را به نمایش گذاشته بود. یکی از نمونه‌های بحث‌برانگیز این موضوع به فصل سوم سریال «زخم کاری» بازمی‌گردد؛ جایی که شخصیت مالک با بازی جواد عزتی بارها جمله معروف فرهاد مجیدی، «من به اینا نمی‌بازم» را خطاب به طلوعی با بازی کامبیز دیرباز تکرار می‌کرد. بسیاری معتقد بودند استفاده از این دیالوگ اتفاقی نبوده و با توجه به سابقه مهدویان، اشاره‌ای مستقیم به جمله تاریخی اسطوره استقلال محسوب می‌شد. حالا مهدویان این روزها سریال «کلاغ» را در شبکه نمایش خانگی دارد و بار دیگر نام او در فضای فوتبالی مطرح شده است. در قسمت دوم این سریال، دیوارنوشته‌ای با عبارت «پرسپولیس سوراخ» دیده می‌شود؛ موضوعی که واکنش منفی بخشی از هواداران پرسپولیس را به همراه داشته است و نشان می دهد جنگ مهدویان با پرسپولیس تمامی ندارد.

(منتقد سینما)

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار