کارن اشرفی*
«باید برخاست»؛ نماهنگی که دلنوشته امشب من شد
تهران (پانا) - همیشه منتظر یک اتفاق بیرونی نیستم تا برایم سوژه شود، گاهی یک نوا، یک تصویر یا یک فریاد دستهجمعی، آنقدر در وجودم آتش میافروزد که خودِ جان، راوی حماسه میشود. امشب نماهنگ حماسی «باید برخاست» با نوای کربلایی محسن محمدیپناه، نه فقط یک اثر هنری، که بهانهای شد تا دغدغههای این روزهایم را بر کاغذ بیاورم؛ دلنوشتهای که شاید تلنگری باشد برای یک «برخاستن» دوباره.
نمیدانم چند شب است که تا دیروقت، صدای پای مردمی را میشنوم که نمیخواهند بنشینند. در هیاهوی نبرد و التهاب خیابانها، گاهی آدم دلش یک تکیهگاه میخواهد؛ چیزی که از جنس شور و شعور باشد، نه صرفاً یک مارش نظامی. دیشب که بغض راه گلویم را بسته بود، چشمهایم را بستم و «باید برخاست» را گذاشتم. محسن محمدیپناه که میخواند، انگار نه یک مداح، که یک فرمانده است که از بلندگوی قلب یک ملت، فرمان قیام میدهد.
برایم جالب است که بدانم این اثر در اصل قطعه پایانی یک نوحه برای دهه اول محرم بوده است. انگار خدا خواسته این شعر حجتالاسلام محمد مروستیزاده، ذخیرهای باشد برای روز مبادا؛ برای روزی که باید «برخاست». محمدیپناه خودش گفته بود: «این نماهنگ ذخیره خدا برای جنگ بود.» حالا من این جمله را با تمام وجودم حس میکنم. مگر جنگ فقط گلوله و خمپاره است؟ بزرگترین نبرد من، همین لحظهای است که باید بین ناامیدی و برخاستن، یکی را انتخاب کنم.
حالا که مینویسم، تصویر رجزخوانی دستهجمعی مردم از قاب ذهنم بیرون نمیرود. «باید برخاست» دیگر برای من یک نماهنگ نیست؛ یک میثاق است. من این کلمات را نه به عنوان یک خبرنگار، که به عنوان یک شهروند این جغرافیای ملتهب مینویسم؛ شهروندی که دلش میخواهد فریاد بزند ما از آن نخلهای ایستادهایم که در توفان هم قامت خم نمیکنند.
امشب دلم میخواهد این دلنوشته را نه با نقطه، که با یک تعهد تمام کنم: تا وقتی صدای «باید برخاست» از حنجره محمدیپناه و هزاران جوان این مرزوبوم قطع نشده، من هم باید برخیزم. ما همگی باید برخیزیم.
باید برخاست دنیا با آنها و مولا با ماست
این پیچ تاریخی طاقت فرساست
باطل خواهد رفت و حق پابرجاست
باید برخاست هر مثل فرعونی دریا دارد
این قوم مستضعف موسی دارد
شیعه در سختی ها رویا دارد
ارسال دیدگاه