علی ایزدی:
وطن، جای خالی است در حفرهای هزارتو به نام دل و قلب و جان
تهران (پانا) - وطن جایی است که انسان در آن زبان میآموزد، رؤیا میسازد و خاطره جمع میکند. جایی است که حتی اگر از آن دور شود، صدایش در ذهنش میماند.
وطن جایی است که انسان در آن زبان میآموزد، رؤیا میسازد و خاطره جمع میکند. جایی است که حتی اگر از آن دور شود، صدایش در ذهنش میماند. مجموعهای از مردم، فرهنگ، موسیقی، تاریخ و داستانهایی است که ما را «ما» میکند. اگر بخواهم وطن را در یک جمله توصیف کنم: وطن جایی است که انسان در آن احساس میکند به ریشهای وصل است و نبودنش چیزی را در جان او کم میکند.
وطن را اگر بخواهم در قالب یک روایت بگویم، باید از جایی آغاز کنم که هنوز نامی نداشت؛ از جایی که فقط صدا بود، گرمای دست مادر و سایه پدر بر چارچوب در بود.
وطن، آن روزی بود که کودک، برای اولین بار روی خاک داغ حیاط راه رفت و فهمید زمین میتواند آدم را بغل کند. همان جایی که درخت توت، هر سال بیمنت میرویید و گنجشکهایی که از سوی خدا آمدهاند، صبحها بیخبر از همهچیز، آواز میخواندند.
سالها بعد، وقتی آدم بزرگ میشود و دلش سختی میبیند، تازه میفهمد وطن فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ یک «جای خالی» است در حفرهای هزارتو به نام دل و قلب و جان... که در هر سفر، در هر غربت و هر دلتنگی، خودش را به آدم یادآوری میکند.
با یک آهنگ قدیمی، با بوی نان داغ، با صدای زنگ مدرسهای که شبیه هیچ زنگ دیگری نبود و اذانی که روح را با خود تا آسمانها می برد.
وطن همان جایی است که مردمش، هرچقدر هم خسته باشند، باز عین آهنربا کنار هم میایستند؛ همان جایی که هنرمندش، در سختترین شبها شعری میخواند. خطی مینویسد و داستانی را به تصویر میکشد تا چراغ دلها خاموش نشود؛ همان جایی که مادرانش، کنار پنجره میایستند و برای آرامش فرزندانشان –همانها که با سر و دست برای دفاع میروند و بی دست و سر بر میگردند – مادرانه دعا میکنند و کودکانش، هنوز چشمهایی دارند که دنیا را بیگناه و ساده میبینند.
وطن میشود دستی که روی شانهات مینشیند و بیآنکه چیزی بگوید، متوجه میشوی که «تنها نیستی».
میشود خاطرههایی که تو را ساختهاند و آیندهای که دلت میخواهد برای آن بهتر باشی.
وطن، شاید همین است؛ جایی که هرچقدر دور شوی، باز صدایی آرام در دلت میگوید: «برگرد… من هنوز اینجا هستم.»
از زاویه فرهنگی و مفهومی، «وطن» مفهومی بسیار گستردهتر از مرزها، سیاستها یا رخدادهای روز است.
در فرهنگ ایرانی، وطن در چند لایه شکل میگیرد:
لایه نخست: هویت مشترک
وطن جایی است که انسان در آن زبان میآموزد؛ همان زبانی که بعدها با آن فکر میکند، دین دار میشود. همان دینی که بالنده است. ریشهاش صلح است نه جنگ، جایی که انسان رؤیا میبیند، مینویسد و دوست میدارد. در فرهنگ ایران جان، زبان همیشه یکی از اصلیترین ستونهای وطن بوده؛ چون زبان فقط وسیله ارتباط نیست، مخزن حافظه فرهنگی است. جان است جان، جان آدمی، جان ایرانی.لایه دوم: حافظه جمعی
ایرانیان وطن را با مجموعهای از آیین، دین، داستان و نشانهها میشناسند. آیینهای نوروز، شب یلدا، شعر حافظ و فردوسی، بوی اسپند، بوی خاک بارانخورده، بوی جوانان، بوی جوانانی که خود را برای وطن فدا میکنند و برای دین و آیین جان میدهند. بوی موسیقی محلی هر اقلیم در دل و جان. اینها مانند نخهایی پنهان هستند که مردم را اگر پراکنده باشند؛ به هم وصل نگه میدارند.
لایه سوم: حس تعلق
در فرهنگ زیسته، وطن قبل از آنکه «جغرافیا» باشد، «حس» است. احساس ارتباط با خیابانها، با مردم، با صداهای آشنا و حتی غیر آشنا. این حس وقتی آشکار میشود که انسان از وطن دور میشود و ناگهان یک آهنگ قدیمی، یک غذا یا حتی یک اصطلاح ساده، او را مثل یک موج به گذشته و ریشههایش میکشاند.
لایه چهارم: ارزشهای مشترک
در لایه فرهنگی، وطن جایی است که در آن آدمها درباره زیبایی، اخلاق، رفتار، مهماننوازی و حتی شادی و غم، فهمی مشترک دارند. برای همین است که در فرهنگ ایران اسلامی، غم جمعی، شادی جمعی و حتی امید جمعی معنا دارند.
لایه پنجم: آیندهسازی
وطن فقط گذشته نیست؛ یک «جهت» هم هست. مفهوم وطن در فرهنگ ایرانی با آرزوی ساختن آیندهای بهتر برای نسلهای بعد که خلاقاند و پر هیاهو پیوند خورده. برای همین است که بسیاری از رفتارهای فرهنگی به «حفاظت» مربوط میشود؛ حفاظت از خاک، از زبان، از میراث، از دین، از کودکان و از طبیعت و از همه چیز.
لایه ششم: انسانها
در نهایت، وطن در فرهنگ ایرانی بیش از هر چیز «آدمها» هستند. خانواده، دوستان، همسایهها، مردمی که حتی اگر نشناسیمشان، باز با آنها نوعی همدلی و فهم مشترک داریم. این پیوند انسانی، مهمترین رکن مفهوم وطن در فرهنگ دینی ایران است. Hگر بخواهیم همه این لایهها را جمع کنیم، وطن در نگاه فرهنگی یعنی جایی که هویت شکل میگیرد، خاطره میماند، تعلق ادامه پیدا میکند، ارزشها انتقال مییابند و انسان احساس میکند با دیگران در یک داستان مشترک زندگی میکند.
همراهی جامعه هنری، وطندوستی ایرانیان و کودکان قربانیان بیگناه جنگ موارد دیگری است که میتوان به آنها پرداخت.
همراهی جامعه هنری با مردم در روزهای دشوار
در هر کشور و ملتی، هنرمندان معمولاً نقش پل را بازی میکنند؛ پلی میان احساسات جمعی و نیاز به آرامش، معنا، امید و همبستگی. این همراهی بیشتر از جنس معنابخشی به تجربههای دشوار، ثبت و روایت احساسات مردمی، تقویت امید و تابآوری و ایجاد لحظههایی برای تسکین روانی است. هنر، فارغ از سیاست، توانایی دارد درد مشترک را قابل فهمتر و تحملپذیرتر کند و احساس «تنها نبودن» را زنده نگه دارد.
وطندوستی ایرانیان
وطندوستی بیشتر به یک پیوند عاطفی، تاریخی و فرهنگی اشاره دارد. در نگاه انسانی، وطندوستی یعنی علاقه به مردم، فرهنگ، زبان، خاطرات و آیندهای که میخواهیم برای نسل بعد بسازیم. در فرهنگ ایران، این احساس معمولاً با پاسداشت زبان، احترام به خاک و تاریخ، حفظ سنتها و مراقبت از هموطنان تعریف میشود. این نوع وطندوستی سیاسی نیست؛ یک حس تعلق است.
کودکان جانباخته در جنگها
این بخش همیشه فراتر از هر دستهبندی سیاسی است. مرگ کودکان در هر نقطه جهان، صرفنظر از کشور، قومیت یا دین، یک فاجعه اخلاقی و انسانی است. کودک، مسئول تصمیمگیریهای بزرگسالان نیست. هیچ نقشی در شکلگیری جنگها ندارد. حق زندگی، تحصیل، امنیت و شادی دارد. وقتی کودکی در جنگ کشته میشود، در واقع «آینده یک جامعه» نابود میشود. از دیدگاه اخلاق انسانی، هیچ چیز نمیتواند چنین رنجی را توجیه یا جبران کند.
مدیرکل فرهنگ و ارشاد استان مرکزی و استاد دانشگاه
ارسال دیدگاه