مسعود سفلائی*

یادداشت یک انسان در روزهایی جنگی در وطنی ارزشمند

در روزهایی زندگی می‌کنیم که صداها از دور و نزدیک درهم می‌پیچند؛ صدای انفجار، صدای خبرهایی که هر لحظه می‌رسند، صدای قدم‌هایی که تندتر از همیشه بر سنگفرش خیابان‌ها حرکت می کنند، و صدای قلب‌هایی که گاهی از فرط نگرانی سکوت می‌کنند.

کد مطلب: ۱۶۸۳۴۶۷
لینک کوتاه کپی شد
یادداشت یک انسان در روزهایی جنگی در وطنی ارزشمند

 این روزها، انسان بودن شکل تازه‌ای به خود گرفته است؛ انگار هر کدام از ما، در میان کارهای روزمره، در میان جمع‌کردن وسایل خود یا حتی خاموش‌کردن چراغ خانه، لحظه‌ای مکث می‌کنیم و با خود می‌پرسیم: «در جهانی که این‌گونه بی‌قرار است، سرنوشت لحظه بعد چگونه رقم می‌خورد؟»

اما همین مکث‌ها، همین پرسش‌های کوچک، یادآور این حقیقت‌اند که هنوز چیزی در ما هست که می‌خواهد جهان را بفهمد، که می‌خواهد زنده بماند، که می‌خواهد مهربان باشد، می خواهد انسان باشد وقتی هوا بوی اضطراب می‌دهد و انسانیت در جهان کم رنگ شده است و ظلم در جهان سرشار است.

در روزهای آشوب و جنگ و تجاوز و ظلم، انسان‌بودن یعنی بیشتر شنیدن، بیشتر دیدن، بیشتر مراقب هم بودن و بیشتر فهمیدن و تلاش برای بیشتر فهمیده شدن. انسان بودن یعنی خاطره دست‌هایی که یکدیگر را گرفته‌اند، فراموش نشود. یعنی بدانیم هر اضطرابی که از نگاه یکدیگر می‌خوانیم، تنها در چهره ما نیست؛ در چشم هزاران انسان دیگر در پهنه ی گسترده و زیبای این سرزمین بزرگ با شکل‌ها و زبان‌های مختلف نیز نشسته است.

گاهی با خود فکر می‌کنم جهان چگونه می‌توانست باشد اگر این «ترس مشترک»، جای خود را به «امید مشترک» می‌داد. و بعد، در همان لحظه، صدای خنده کودکی از پنجره باز ساختمان روبه‌رو می‌آید؛ صدایی چنان ساده و کوچک که برای لحظه‌ای همه پرسش‌ها را بی‌معنی می‌کند. شاید پاسخ همین باشد: امید همیشه در کوچک‌ترین صداها پنهان است و زیبایی جهان در همین امید های کوچک.

این روزها، همه ما با خاطره‌نویسی شاید بی‌اختیاری روبه‌رو هستیم؛ خاطراتی که هر ثانیه روی روان ما نوشته می‌شود. اما شاید روزی برسد که وقتی به این فصل نگاه می‌کنیم، فقط بگوییم: «ما دوام آوردیم و هستیم و خواهیم بود». هم قهرمانانه،  و هم با گفتار. همراه با همان انسانیتی که به آرامی، بی‌صدا، در تاریکی می‌درخشد.

در جهانی که هر لحظه تغییر می‌کند و تهاجم بیگانگان به وطنمان در میان هزاران خبر دیگر در جریان، آنچه ثابت می‌ماند نگاه ما به همدیگر است. اگر قرار باشد چیزی را نجات دهیم، شاید از همین‌جا باید شروع کنیم: از یادآوری اینکه در نهایت، همه ما فقط انسانیم و هم وطن؛ با ترس‌ها، امیدها، آرزوها و رؤیایی به نام «زندگی» در گستره ی مکانی که وطن میخوانیمش ، "ایران" نامش نهاده اند و با جان دوستش داریم .

عضو هیات علمی دانشگاه هنر ایران

معاون هنر تجربه و پویانمایی مرکز گسترش سینمای مستند تجربی و پویانمایی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار