وداع با آقای شهید ایران
اسلامشهر(پانا)-هوای دمادم سحرِ وداع را به نفس کشیدم. راه افتادیم تا به بزرگترین اقیانوسِ انسانیِ اقتدار برسیم. هنوز به ایستگاه متروی مورد نظر نرسیده بودیم که تهران، دیگر تهران نبود؛ کربلایی شده بود در آستانه اربعین. کولهپشتیهایی بر دوش، چادرهای افراشته در مسیر، چفیههای رنگارنگِ نشسته بر شانهها و البته پرچمهای در اهتزاز که یک عبارت را فریاد میزدند: «یا لَثارات».
سوار قطار شدیم. هیچوقت قطار را اینقدر شلوغ و پرازدحام ندیده بودم. حال و هوای مردم دیدنی بود. یکی شعار میداد، یکی بغض داشت، دیگری از اصفهان آمده بود و دلواپس بود که آیا به نماز میرسیم یا خیر. یکی بهمنظور طعنه به شبکههای معاند میپرسید: «پول گرفتید؟» آخر کدام عاشقی، عشق را به پول میفروشد؟ «یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد / آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود.» همه با دل آمده بودند؛ بدون هیچ چشمداشتی.
با گذشت زمان، برایمان محرز شد که به نماز نمیرسیم. مسافری با تلفن همراه خود، شروع به پخش صحنههای نماز کرد و آن را بالاتر گرفت تا جمعیت بیشتری ببینند. خیلیها نماز را نگاه میکردند و حسرت میخوردند؛ گویا یک فرصت باارزش را از دست دادهاند.
قطار به ایستگاه آخر رسید. هرولهکنان، با چشمانی اشکبار، با شعارهایی که قریب به ۴ ماه است همدم دلتنگیهایمان شده است، سیل جمعیت به خیابان اصلی رسید. عبارتی پیدا نمیکنم که روایتگر حقیقی باشد. کدامین جمله میتواند شکوه آن لحظه را بیان کند؟ با کدام واژهها میتوان لشکر آخرالزمانی ابا عبدالله را توصیف کرد؟ خیابان اصلی به معنای واقعی کلمه، قیامت بود. ازدحام عجیبی که شاید بهندرت میتوانستیم قدم از قدم برداریم. برجستهترین چیزی که به چشم میآمد، دریای سرخ پرچمها بود.
جمعیت اندکی پیش رفت. وارد یک خیابان فرعی شدیم که به لحاظ جمعیت، دست کمی از خیابان اصلی نداشت. اندکی گذشت؛ مسیر برای حرکت مهیاتر شده بود. موکبهای متعددی در آن مسیر برپا شده بود. همه با تمام وجود پای کار آمده بودند. آب خنک، شربت، وعده غذایی برای ناهار، همهچیز برای یک وداع باشکوه آماده بود. بنرها و دیوارنگارهها، روایتگر اندوه ما بودند. در محلهای مختلف، ماشینهای امدادرسانی، نیروی انتظامی و آتشنشانی مستقر بودند. اثری از خستگی در چهره عزاداران دیده نمیشد؛ انگار نه انگار که در نیمه تیرماه، تیغ خورشید بیرحمانه به آنها میتابد.
سرانجام به وعدهگاه رسیدیم. مصلای امام خمینی(ره) شاهد یکی از حماسیترین لحظات تاریخ بود؛ آخرین وداع . وارد حیاط مصلا شدم. چشمم که به پیکرهای مطهر افتاد، بیحرکت ماندم. انگار توانایی کشیدنِ بدنم را نداشتم. خیره مانده بودم. یاد نمازهای بهیادماندنی مصلا بهخیر. آقا با چه عظمتی برایمان صحبت میکرد و ما کلامِ ایشان را مشق میکردیم برای حیات. و حالا، شریان حیات ما عروج کردهاند و هیچ عبارتی نمیتواند غم آن لحظه را توصیف کند.
در میان پیکرها، تابوت زهرای ۱۴ ماهه، سند مظلومیت رهبر ما بود. آقا جان، به مانند جد شهیدش، تشنه، با خانواده و خونینپیکر به شهادت رسید. گوشه و کنار مصلی، ولولهای برپا بود. یتیمانِ سید علی خامنهای، هریک در گوشهای نشسته بودند و عزاداری میکردند. چند نفری از حال رفتند و بچههای دلسوز هلالاحمر، آنها را به بیمارستانِ تعبیهشده در مصلی رساندند. دعا، مناجات، مداحی و گریه، نجواهایی بودند که در فضای حسینیه طنینانداز میشدند.
در قسمت پایینیِ پیکرهای مطهر، دیوارهایی بود که مردم دلنوشتههای خود را به یادگار گذاشته بودند. یکی از حماسه نوشته بود، دیگری از حلالیت، کسی از اهمیت ادامه راه شهدا گفته بود و فردی از مقاومت. و اما واضحترین پیام آن دیوارها، یک کلمه بود: دلتنگی.
چند ساعتی را در مصلا ماندیم. با آقا خلوت کردم. ایشان را قسم دادم که برایمان دعا کنند و از خدا بخواهد که ما را در مصیبت ایشان صبور کند. عزم برگشت کردیم. آخرین نگاه را به پیکرهای آسمانی انداختم. ناخودآگاه جملهای بر زبانم آمد: «آقا خداحافظ... دلم برایتان تنگ میشود.»
در مسیر بازگشت به سمت درب خروجی مصلا، فوجفوج جمعیتی دیده میشد که نمیخواستند واپسین لحظاتِ حضور امام خامنهای در تهران را از دست بدهند و میخواستند آخرین ساعات را در هوای سیدعلی نفس بکشند. به قطار رسیدیم. مردمی که در حال بازگشت از مصلا بودند، همچنان خستگیناپذیر بودند و شعار میدادند و دم از دلتنگی میزدند.
بخشی از مسیر را با اتوبوس پیمودم و در تمام راه به مظلومیت آقای شهیدم فکر میکردم. لعنت به دشمنی که شما را از ما گرفت. توطئه کردند که در پناهگاه باشید؛ هرچند حقتان بود که باشید. شما شخص یک مملکت بودید، اما نرفتید. پناه ما شدید و در منزل خود با خانواده خود، به معراج رسیدید.
آقا جانم، داغ فقدان شما تسلی نخواهد یافت. این غم، آنقدر سنگین است که شانههای ما توان تحمل آن را ندارد. تنها چیزی که این غم را اندکی میکاهد، این است که میدانیم شما روزی باز خواهید گشت و آن روز، عید ماست؛ روزی که شما با مهدی موعود(عج) رجعت میکنید و چشم ما به دیدار چهره نورانی شما روشن میشود. و من تا آن روز، آرمان شما را چراغ مسیر زندگی کرده و راه شما را ادامه خواهم داد.
به راستی چه پایانی جز شهادت، شایسته شما بود؟ هیچ. خدا خواست که به دست شقیترین قوم تاریخ، مانند جد شهید خود، شهید شوید و راهی کربلا شوید و تا به ابد در آغوش امام رضاجان، مأوا و پناهِ مردم ایران باشید.
آقای شهید وطن، شما به آرزوی خود رسیدید. دوستتان دارم. بدرود ایرانیترین رهبر.
ارسال دیدگاه