میان آن همه جمعیت، قلبم ایستاد...

شهریار (پانا)- ازدحام مردم در مصلی امام خمینی(ره)، نفس را در سینه حبس کرده بود. میان آن همه اشک، صلوات و بغض، ناگهان چشمم به تابوت رهبر شهیدم افتاد و چند قدم آن‌سوتر، تابوت کوچک سیده زهرا محمدی گلپایگانی. همان لحظه، تمام حسرت‌های دنیا روی دلم آوار شد؛ حسرت اینکه چرا نخستین باری که رهبرم را از نزدیک دیدم، آخرین دیدارمان بود.

کد مطلب: ۱۷۱۹۲۲۵
لینک کوتاه کپی شد
میان آن همه جمعیت، قلبم ایستاد...

گاهی تاریخ را نمی‌شود فقط خواند؛ باید آن را زندگی کرد. آن روز، مصلی امام خمینی(ره) فقط یک محل برگزاری مراسم نبود؛ دریایی بود از دل‌هایی که برای یک وداع بزرگ کنار هم ایستاده بودند. پیر و جوان، زن و مرد، همه آمده بودند؛ نه فقط برای بدرقه پیکر شهیدان، بلکه برای بدرقه بخشی از خاطرات، باورها و روزهای مشترکشان. صدای صلوات در فضا می‌پیچید، اشک‌ها بی‌اختیار بر گونه‌ها جاری بود و بغضی سنگین، بر دل همه سایه انداخته بود.

در میان آن ازدحام، آرام‌آرام پیش رفتم تا اینکه چشمم به تابوت رهبر شهیدم افتاد. برای چند ثانیه، انگار زمان از حرکت ایستاد. باورش سخت بود؛ کسی که سال‌ها او را نماد استقامت و ایستادگی می‌دانستم، اکنون در میان انبوه جمعیت بر دوش مردم بدرقه می‌شد. همیشه تصور می‌کردم روزی از نزدیک سلامی به او خواهم داد و با افتخار خواهم گفت که نسل ما نیز توفیق دیدارش را داشته است، اما تقدیر، نخستین دیدار را به آخرین وداع گره زده بود.

هنوز در همان بهت و ناباوری بودم که نگاهم به تابوت کوچک سیده زهرا محمدی گلپایگانی افتاد؛ تابوتی کوچک، اما با داغی به بزرگی یک ملت. بغضی که تا آن لحظه در گلویم مانده بود، دیگر تاب نیاورد و اشک‌هایم بی‌اختیار جاری شد. در دل فقط یک جمله تکرار می‌شد: «آقا... ببخشید؛ ببخشید که دیدار امروز، اولین سلام من و آخرین وداعم شد.» آن لحظه بیش از هر زمان دیگری احساس کردم چه اندازه خود را مدیون روزهایی می‌دانم که با نام او احساس امنیت می‌کردم؛ مدیون آرامشی که شاید آن‌قدر به آن عادت کرده بودم که قدرش را نمی‌دانستم و مدیون امیدی که در سخت‌ترین روزها، در دل بسیاری از مردم زنده نگه داشته بود.

وقتی از مصلی بیرون آمدم، دیگر همان آدمی نبودم که صبح وارد شده بود. انگار تکه‌ای از قلبم همان‌جا، کنار آن تابوت‌ها جا مانده بود؛ اما در میان تمام اشک‌ها و دلتنگی‌ها، عهدی در دلم شکل گرفت؛ عهد بستم حسرت دیر رسیدن را دیگر تکرار نکنم، تا وقتی فرصت هست قدر انسان‌هایی را که به آن‌ها باور دارم بدانم و پشت رهبر جدیدم را خالی نکنم. اگر دیروز دینی نسبت به رهبر شهیدم بر دوش خود احساس می‌کردم، امروز وظیفه خود می‌دانم که سهمم را برای ایران، برای مردم و برای آینده این سرزمین ادا کنم؛ سهمی که شاید کوچک باشد، اما ایران با همین سهم‌های کوچک و صادقانه، استوار و بزرگ باقی می‌ماند.

آن روز فهمیدم وفاداری تنها اشک ریختن کنار یک تابوت نیست؛ وفاداری یعنی ادامه دادن، یعنی ایستادن و یعنی هر صبح که پرچم ایران را می‌بینی، با خودت بگویی: «تا آخرین نفس، سهم من ساختن است، نه فقط سوگواری.» و شاید این حسرت، برای همیشه در قلبم بماند؛ کاش نخستین باری که رهبرم را دیدم، آخرین بار نبود

نویسنده : دانش آموز ریحانه اولادی

ارسال دیدگاه

پربازدیدترین ها
آخرین اخبار