روایت نخستین و آخرین دیدار از شوق حضور تا حسرت فراق رهبر شهید
شهریار(پانا)- نخستین دیدار با رهبر شهید، سفری از تاریکی سحر تا روشنای حضور بود؛ لحظهای که با گشوده شدن پردههای حسینیه، شوق دیدار جای همه دلتنگیها را گرفت. اما آن خاطره شیرین، با شهادت او به آخرین دیدار تبدیل شد و امروز، روایت آن لحظات، از اشتیاق وصال تا اندوه فراق، در دل راوی زنده مانده است.
آسمان تاریک بود، اما شوقی که در قلب همه ما چون موجی خروشان میجوشید میتوانست آسمان را روشن سازد.
هر گام که به خانه رهبری نزدیکتر میشدیم از خروش دلهایمان آسمان روشن تر میشد؛قدمهایمان طلوع خورشید را رقم میزد .
ولی یک گام با همه گامها متفاوت بود،لحظهای که برای ورود به خانه مردی از تبار حسین از مولا رخصت میگرفتیم و سر بر میداشتیم ، لحظهای در خانه او گشوده میشد ،لحظه ای که چشم ها به تار و پود پرده تک رنگ طلایی خانهاش گره میخورد رنگی که دلت را تا حرم امن مولا علی میبرد و تا صحن آزادی غریبالغربا امام رضا(ع) میکشاند و در چرخش کهکشان مُهری بر انگشتر پدر شریک میسازد ،مُهری که بر آن نوشته <اِنِّ مَعّی ربی> از عمق جان حک شده ،آنقدر عمیق که حتی چشمان صاحب انگشتر نام پروردگار خویش را صدا میزنند ،چشمانی که با کنار رفتن پردهها و دیدن حضور میهمانهایی که با عمق جان کارت دعوت برایشان نوشته برق چشمانش میدرخشد و با لبخندی دلنواز به استقبال مهمانهایش میرود .
چشمها از تار و پود حسینیه به برق چشمانش گره میخورد، گوشها جز صدای او دیگر هیچ چیزی را نمیشنود ، لحظهای که هستیمان مالامال از عطر خوش یاس وجودش میشود .
دیدار با او چه خوشایند است،گویی که آرام و قرار جانت را دیدهای ،آغوشش آغوش پدر است .
چشمم را نمیتوانستم از او بردارم میخواستم با تمام وجود آن لحظات اولین دیدارم با او را در ذهنم حک کنم .
آرام آرام لبخندها جای خود را به بغضی که در سینه گرفتار شده میدهند ، اشتیاق جای خود را به تنهایی میدهند ،گرما جای خود را به سرما میدهد،سرما هم اشکهای غلتان روی گونه ها را چون گوی بلورین میسازد.
این بار از قتلگاه به حرم مولا از حرم به کربلا و از کربلا به آغوش غریبی که بهتر از هرکس او را میشناسد، سید ما عمری خادم امام رضا بود و حالا بعد از مدتها به آغوش او باز میگردد .
دیدگانم تار میشود و بغض اسیر در سینهام رها میشود ،دلتنگی مانند مه من را فرا میگیرد،دیداری که شور و اشتیاق را در من رقم زد حالا به اولین و آخرین دیدارم تبدیل شده و از آن اشتیاق چیزی جز حسرت و یا دلتنگی بیش نمانده
ماه از آسمان رفت ،دل خورشید خون شد و روز دهم دوباره کربلا شد.
ارسال دیدگاه